با کتاب و از کتاب

  مدتی است مطلبی در مورد کتاب ننوشته‌ام. آخرین مطلب باید معرفی رمان «سفر فیل» بوده باشد که چند ماهی از انتشارش در این صفحه می‌گذرد. اما ننوشتن از کتاب به معنای کتاب نخواندن یا کتاب قابل طرح نخواندن نیست، چرا که در همین مدت، در کنار مشغله‌های دیگرم، چندین کتاب ارزشمند خواندم و هر کدام را هم که تمام می‌کردم می‌گفتم می‌نشینم و چیزی در موردش می‌نویسم. یکی از آنها مثلا کتاب «رویاهای پدرم» بود نوشته‌ی «باراک اوباما» رئیس جمهور فعلی آمریکا که چاپ اولش چهارده سال پیش یعنی حتی قبل از سناتور شدنش انتشار یافت. صفحاتی از این کتاب را علامت زده بودم تا برای این صفحه به فارسی برگردانم تا قدرت قلم، تخیل سرشار و زبان ادبی شیوای نویسنده را نشان دهم. متاسفانه کتاب را در اختیار ندارم که اینکار را بکنم، چرا که در سفر هستم، ولی می‌توانم در مورد فصلی از کتاب که به شیرینی و زیبائی یک رمان عالی نوشته شده چند خطی بنویسم. در این فصل «باراک» از اولین دیدار با پدرش که پس از سال‌ها دوری از کنیا برای سفری کوتاه به هاوائی، محل سکونت باراک و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش می‌آید می‌نویسد. باراک – اگر اشتباه نکنم چون دارم از ذهنم می‌نویسم – حدودا ده ساله است و هیچ خاطره‌ای از پدرش به ذهن ندارد. تصویری که او از پدری سخت‌کوش، سختگیر، ناهمخوان با فضای خانه، ترسناک و دوست داشتنی به دست می‌دهد یکی از زیباترین چهره‌پردازی‌هائی است که در یک کار ادبی خوانده‌ام. یا آنجا که خجالت می‌کشد همشاگردی‌هایش پدرش را در مدرسه ببینند ولی وقتی او بالاخره به خواست آموزگار سر کلاس می‌آید فضائی چنان صمیمانه پدید می‌آورد که باراک از حس بدی که داشته است شرمنده می‌شود.

اولین دیدار با خواهری که هرگز او را ندیده بوده است هم یکی از فصل‌های زیبای کتاب است. باراک بیست و اندی ساله است و در اتاقکی در نیویورک ساکن است که خواهر نوجوانی که از زن‌پدر افریقائی‌اش دارد به دیدارش می‌آید. دیدار این دو و گفتگو در مورد پدرشان یکی از ظریفت‌ترین لحظات انسانی را در سطر سطر خود دارد (کاش کتاب را داشتم و دستکم تکه‌ای از این فصل را ترجمه می‌کردم).

کتاب دیگری که در این فاصله خواندم و به ذهنم مانده است کتاب «گریز ناگزیر» است که به ویراستاری مولف پیگیر، ناصر مهاجر منتشر شده است و در بر گیرنده‌ی سی خاطره‌ی فرار از ایران است. در این کتاب دو جلدی و پر حجم تا دلتان بخواهد ماجراهای جالب و خواندنی از نسلی که نیمی از آن نابود و نیمی دیگر فراری شد، نهفته است. یکی از آن‌ها خاطره‌ی کاکای خودم، نسیم خاکسار است که اتفاقا من هم یکی از شخصیت‌های قصه‌ی اویم چون هر دو با هم جانمان را گذاشتیم در کوله پشتی‌مان و در رفتیم!

یک کتاب خواندنی دیگر هم خواندم و تا دلتان بخواهد یادداشت برداشتم تا مفصل به آن بپردازم که وقت یاری نکرد. این کتاب هم دم دستم نیست که بتوانم وارد جزئیات شوم ولی به جرات می‌توانم بگویم که صادقانه‌ترین، بی‌ادعاترین و شیرین‌ترین کتابی است که در مورد تلخ‌ترین دوره‌ی زندان جمهوری اسلامی نوشته شده. بله، منظورم «کلاغ و گل سرخ» است نوشته‌ی مهدی اصلانی.

دو کتاب خواندنی مرتبط به هم را نیز به شکل همزمان خواندم و به کسانی که به فیلمنامه‌نویسی علاقمندند توصیه می‌کنم این کار را بکنند. یکی رمان «خواننده»، نوشته‌ی «برنارد شلینک» آلمانی، و یکی هم فیلمنامه‌ی مبتنی بر آن به همان نام ولی نوشته‌ی «دیوید هر» انگلیسی (فیلمی که «استفن دالدری» از روی آن ساخت یکی از فیلم‌های مطرح سال گذشته بود.) خواندن این دو کتاب، یعنی رمان و فیلمنامه‌ی منتشر شده، و دیدن فیلم ساخته شده مبتنی بر آن یکی از بهترین راه‌ها برای بررسی نقاط اشتراک و افتراق زبان قصه و زبان تصویر است.

این دو کتاب هم فعلا در دسترسم نیست ولی دو کتاب مرتبط به هم دیگر را – که می‌خواهم این نوشته را با اشاره به آن‌ها تمام کنم – در روی میز کارم حی و حاضر دارم چون چند روزی بیش نیست که تمامشان کردم. دوست خوبی که می‌دانست من علاوه بر ترجمه، روی نمایشی بر مبنای رمان «دن کیشوت» کار می‌کنم پیشنهاد کرد نمایشنامه «ژاک و اربابش» نوشته «میلان کوندرا» را بخوانم چرا که این نمایش بر مبنای رمان «ژاک قضا و قدری» نوشته‌ی «دنی دیدرو» نوشته شده که دویست سال از انتشارش می‌گذرد. چون به ترجمه فارسی این دو کتاب دسترسی نداشتم نسخه‌های انگلیسی آن‌ها را خریدم و به شکل مقایسه‌ای هر دو را همزمان خواندم، و باید بگویم سخت لذت بردم، هم از تک تک آثار و هم از خلاقیتی که میلان کوندرا در پیاده کردن اثر دیدرو از دنیای قصه به عرصه‌ی صحنه به خرج داده است.

سخن را کش نمی‌دهم فقط این نکته را می‌گویم که آنچه رمان «ژاک قضا و قدری» را ماندگار کرده است بازی جالب و غریبی است که «دیدرو» با من و توی خواننده می‌کند. به جرات می‌گویم حتی در مدرن‌ترن رمان‌ها ابعاد به بازی گرفتن خواننده به حد این رمان که دویست سال پیش نوشته شده نمی‌رسد. به بازی گرفتن و مخاطب قرار دادن خواننده در رمان البته چهار صد سال پیش با اولین رمان به معنی امروزی کلمه که همان «نجیب زاده‌ی اصیل دُن کیخوته از لامانچا» باشد شروع شد. «سر وانتس» بارها و بارها مستقیما سربسر خواننده می‌گذارد و از او می‌خواهد شعورش را به کار بیاندازد و خودش در مورد صحت و سقم روایات عجیبی که می‌آورد تصمیم بگیرد. ولی ابعاد کاری که «دیدرو» در رمانش کرده است هنوز که هنوز است باور نکردنی است. او تنها در اینجا و آنجای قصه خواننده را مخاطب قرار نمی‌دهد تا مستقیم با او حرف بزند بلکه خواننده را مثل یک کاراکتر فعال وارد بازی می‌کند بطوریکه خواننده – که من و تو باشیم – با نویسنده در مورد ماجرای قصه و شخصیت‌های آن وارد جر و بحث می‌شود. برای نمونه این چند جمله را که میان خواننده و نویسنده می‌گذرد بخوانید:

[همچنانکه درگیر بحث بودند [ژاک و اربابش] طوفانی درگرفت و ناچار به دنبال پناهگاه گشتند.

         کجا؟ کجا؟

         خواننده، فضولی تو واقعا آزار دهنده است. آخر این چه ربطی به تو دارد؟ اگر می‌گفتم در پونتوآ یا سن ژرمن یا لورتو یا کومپوستلا خیلی اطلاعاتت بالا می‌رفت؟ اگر اصرار کنی به تو می‌گویم که رفتند به طرف… آره، چرا که نه؟… طرف آن قصر بزرگ که روی سردرش نوشته بود: «من متعلق به هیچکس نیستم و متعلق به همه هستم. تو پیش از اینکه وارد شوی اینجا بودی و بعد از اینکه بروی هم اینجا خواهی بود.»

         آیا وارد قصر شدند؟

         نه، چون یا آن نوشته دروغ در می‌آمد یا آن‌ها قبل از اینکه وارد بشوند آنجا بودند.

         خوب، حداقل توانستند از آنجا خارج بشوند یا نه؟

         نه، چون یا آن نوشته دروغ در می‌آمد یا حتی بعد از خروجشان هم آنجا بودند.

         پس چیکار کردند؟ … صص 37، 38 متن انگلیسی]

سراسر این رمان دارای چهار کاراکتر اصلی است، ژاک، اربابش، دیدرو و خواننده رمانش که من و تو باشیم. نکته دیگری که پرداختن به آن از حوصله این نوشته خارج است ولی نمی‌توانم به آن اشاره نکنم چالشی است که نویسنده در قالب این رمان با تکنیک رمان نویسی زمانه‌اش می‌کند که هنوز پس از دویست سال چالشی نو و ضروری است.