نامه دیگری از تهران: جای شاملو خالی!

رضا جان، گفتی از شرایط داخل برایت بنویسم. راستش اوضاع قدری درهم و برهم است.  همه تا حدی گیجیم. از یک سو مشروعیت از دست رفته حضرات قابل برگشت نیست و همه با نفرت از آنها حرف می زنند. مردم عادی، مذهبی ها و حتی بچه های چهارساله این< span lang="FA" style="mso-bidi-font-family: Tahoma; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi"> روزها به خامنه ای و دار و دسته اش فحش می دهند. از طرف دیگر این جو ارعاب که راه انداخته اند شوخی بردار نیست.

در هر تجمعی اقلا سی چهل نفر را می برند و هیچکس تا مدتها از اینکه کجا هستند خبر نمی شود. اگر این لامروتها قدری رعایت حقوق عادی انسانی را می کردند مبارزه می توانست شکل هدف‌دارتری را به خود بگیرد. چیزی که این حکومت نظامی ثابت کرده است این است که وقاحت هم حدی ندارد و در این امر با بلاهت همداستان است.

از بعضی دوستانم که همان روزهای اول گرفتار شدند هیچ خبری نداریم. همه جور پرس و جویی به درهای بسته می خورد. یکی از دوستان بعد از هفده روز کتک خوردن و دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره موفق شد از زندان به بیمارستان برود و از آمبولانس حامل فرار کند و خود را به سفارت ایتالیا برساند. بعد از دیداری  که سراپا خونی رویت شد دیگر هیچ خبری از او نداریم. راستش به خیر این دولتهای فی المثل مدرن هم امید نداریم.

ما سخت گرفتار برنامه های دوم مردادیم برای شاملو. روزنامه اعتماد ملی کاری انتحاری قرار است بکند. پاره ای از نوشته های شاملو را که تا به حال چاپ نشده اند در اختیارشان گذاشته‌ایم تا شاملو تیتر اول بشود و اقلا سه صفحه ویژه داشته باشد.

به هر حال وضعیت پیچیده ایست. حرفهای رفسنجانی قدری فضا را برای مردم عادی بازتر کرد و تا حدی هم به نفع جبهه موسوی یارگیری کرد ولی چیزی که هست مردم هنوز از اثر ضربت این سرکوب سخت بیرون نیامده اند. آدمهای با دل و جرات کم نیستند ولی وقاحت اینها هم حد و مرز ندارد. به هر تقدیر مبارزه ادامه دارد و این خشم و تلخی عمیقی که در دل مردم خانه کرده است، سکونتش را تا سقوط آنها ادامه می دهد.

رضا جان پیشنهاد می کنم در برنامه تحصن خود از صدای شاملو استفاده کنید .اگر هم بخواهی می توانم برایت چیزهایی بفرستم از او که منتشر نشده و به درد این شرایط می خورد. بد نیست با دوستان دیگر هماهنگی صورت دهیم برای برگزاری جشن تولد با شکوهی از شاملو در بیست و یک آذر امسال. بغض امانم نمی دهد و نگاه پیرمرد را به خاطر میاورم در روزی که از او خواستم بیاید و برای لورکا در دانشگاه تهران سخنرانی کند. اول قبول کرد و بعد که به دیدنش رفتم نگران سلامت من و دوستان شد و گفت نمی خواهم در خطر بیفتید. آن برنامه را لغو کردند. هنوز به ماجرای کوی دانشگاه نرسیده بودیم. شاملو در روزهای کوی سخت بیمار بود. این روزها هم دلم برای دستهایش تنگ می شود، برای بوسیدن صورتی که بوی سیگار می دهد و ته ریش مختصری دارد.

می‌بوسمت.