شهادتی خواندنی از یک دردآشنا در تهران

 رضای عزیز، یادداشت تو را برای تجمع ایرانیان در بروکسل خواندم و لمس کردم معنای خطابت را که «با توایم چه ساکت باشی و چه در خروش». می‌نویسم برایت تا شهادت داده باشم. شهادت داده باشم از آنچه در دل این خاک می‌گذرد. خاک من  و خاک تو.

پیش از انتخابات هرکدام از ما به نحوی و به توجیهی سعی کردیم  از مردم بخواهیم در این دوره شرکت کنند. در دل امواج سبز خیابان‌های تهران و  شهرستانها به یقین می‌دانستیم که در بدترین شرایط هم آقای موسوی به دور دوم خواهد رسید و نهایتا در آن دور برنده‌ی انتخابات، سبزها خواهند بود. با این حال بدبینی شگفتی در من موج می‌زد. شب قبل از انتخابات بعضی‌ها از احتمال قریب به یقین کودتا حرف می‌زدند.

تلخی من بی‌سابقه نبود. ضمن اینکه هرگز تلخی خود را دستمایه‌ی قهر و اخم نکردم. هرجا که می‌شد مشارکت کنم، مشارکت می‌کردم. صمیمانه آرزو داشتم که همه‌ی تلخی تحلیل‌هایم ریشه در تجربه‌های شخصی‌ام، ذهن تراژیک‌ام و خلاصه بدبینی تاریخی‌ام داشته باشد و اینبار بتوانم در ذهن و خاطراتم تجدید نظر کنم. اما نشد. من همه‌ی تلاشم را کردم، اما نشد. همگام با من، همه‌ی تاریخ هم تلاش می‌کرد و نشد که تلخ نباشد.

در این روزها تقریبا همه جا بودم، در همه‌ی تظاهرات‌ها، در دیوار نویسی‌ها، در تعقیب و گریزها، کتک خوردم، فرار کردم، دوستان زخمی‌ام را در خانه پناه دادم. امروز اما سکوت را در خیابان‌ها می‌بینم. دولت وقیح احمدی‌نژاد، روش روشنی دارد: یک سرکوب سخت، کش دادن همه‌چیز با امروز و فردا کردن، سلب انرژی مردم با مهارتی تاریخی‌اش در زمان‌خریدن، شیوع ناامیدی در آحاد مردم، ایجاد فضای بی‌اعتمادی و شک و در آخر سرکوب نهایی با کشتارها و دستگیری‌هایی که صدایش همیشه دیر در می‌آید، دیر مثل خاوران. تا اینجایش هم موفق بوده‌است، توانسته‌است ذهن دولت‌های غربی را با دستگیری کارمندان شریف سفارت انگلیس منحرف کند و کم کم، موضوعات تازه‌تری هم خلق خواهد کرد. هدف این است که توجه غرب از خواست به حق مردم ایران برای خود، به سمت وقاحت دولت ایران در برابر غرب معطوف شود. توانسته‌است فضای هراس را در داخل کشور حاکم کند تا مشتاق‌ترین مردم هم در نومیدی کار خود را در خفا بکنند.   

نسل قبل که سال‌های شصت را به یاد دارد، هر امکانی را محال می‌داند ضمن اینکه با همه‌ی وجودش می‌خواهد که تغییری رخ دهد بنابراین نسل انقلاب ۵۷ آمیزه‌ای از ناامیدی و تمنا ست. نسل بعد، که دهه‌ی شصت دهه‌ی کودکیش بود، هنوز امیدوار است اما به خمودی و کسالت سی‌ساله‌ای خو کرده‌است. پرشورترین مردم امروز ایران، نسلی است که پس از جنگ ایران و عراق بدنیا آمد، بخصوص دختران این نسل. توده‌ای که حدود بیست سال سن دارد و تقاضاهای بسیار. اینترنت، موبایل، تفریح، رقص، شعر و دموکراسی را می‌فهمد بسی بیشتر از هر دو نسل قبل. مسئولیت ما بیشتر آن است که نگذاریم این نسل نوپا ناامید بشود. تکرار یک دهه‌ی شصت دیگر با ابعاد بزرگتر، نتیجه‌ای جز ناامیدی این نسل نوپا نخواهد داشت و این یعنی انتظار تا دموکراسی بیست سال دیگر دوباره بخواهد بر در بکوبد و دولت احمدی نژاد همین نسل را هدف قرار داده‌است. درست است که امروز همه‌ی رسانه‌های غربی بر حوادث داخل ایران تمرکز کرده‌اند ولی چندان دور نیست که توجه آن‌ها به جای خواست دموکراتیک مردم ایران به بحران‌ها، لاف‌ها و تهاجم‌های دولت ایران معطوف شود.

تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم این‌همه فیلم و عکس از این اتفاقات وجود دارد و در دو زمینه کم‌کاری می‌شود: تو و دوستان دیگر فیلمسازمان می‌توانید شرح ماوقع این روزها را به شکل تاثیرگذاری مستند کنید.

و نکته دیگر: تهیه‌ی دادخواست علیه رهبران حکومت اسلامی و تلاش برای ممنوع‌الخروج کردن آن‌ها اقدامی است که شما می‌توانید بکنید. شما می‌توانید کمک کنید که دولت‌های غربی دنباله‌روی تهاجم دولت فاشیستی احمدی‌نژاد نشوند که به عکس با تقویت مردم داخل ایران بتوانند عملا به دولت احمدی‌نژاد حمله کنند. استراتژی دفاعی در مقابل احمدی‌نژاد فقط به او وقت و فرصت بیشتری می‌دهد تا حمله‌ی نهایی را بکند. کاری که باید کرد، مجبورکردن دولت فاسشیتی به پذیرش روش دفاعی است. اگر این دولت در لاک دفاع برود به جای حمله، می‌تواند شکست بخورد ولی مادامی که با یک دست حمله می‌کند با دست دیگر کارش را به پیش می‌برد. تحریم‌های اقتصادی مردم را فلج می‌کند، تحریم‌های نظامی آن‌ها را. پس بهتر است غرب بفهمد که تحریم باید با برنامه‌هایی همراه ‌باشد به قصد تقویت مردم، نه به قصد فشار به مفهوم عامی چون «ایران» که مردم و دولت را با هم در بر بگیرد.

حفظ وحدت در استراتژی خیلی مهم است. بابا، مردم ما فعلا فقط دموکراسی می‌خواهند. نباید کاری کرد که جنبش ریزش داشته‌باشد. دعواهای قومیتی، دعواهای ایدئولوژیک را فعلا باید گذاشت در کوزه و آبش را خورد. تجربه‌ی تلخ حکومت ولایت فقیه به مردم یاد داده که دیگر اتفاق دهه‌ی شصت نیفتد. بخصوص با جمعیتی که نصف آن زیر سی‌سال است عملا ممکن نیست کلاه گشاد سال‌های شصت بر سر ما برود. حنای ولایت دیگر رنگی ندارد که آواز مرگ بر دیکتاتور و «ما دیگه رهبر نمی‌خوایم، آخوند سرخر نمی‌خوایم» را همه شنیده‌اند. بهتر است مطالبات ما محتوی ایدئولوژیک به خود نگیرد و فقط بر یک ساخت تمرکز کند، ساخت دموکراتیکی که محتوایش را مردم به رای خود با نظارت نهادهای بین‌المللی تعیین خواهند کرد. هم مارکسیست‌ها در آن محترم اند، هم لیبرال‌ها، هم روحانیت سنتی غیر حکومتی.

رضای عزیز سرت را به درد آوردم.  نمی‌توانستم واگویه نکنم این دغدغه‌ها را. ممکن است امروز و فردا در خانه‌ی مرا هم بزنند و مرا با خود ببرند. می‌ترسیدم زمان گفتن این حرف‌ها، گواهی‌ها و شهادت‌ها دیر بشود. بس دیر! نمی‌خواستم مثل همیشه‌ی تاریخمان دیر رسیده‌باشیم. می‌بوسمت، تهران، تیرماه ۱۳۸۸