نامه سرگشاده یک ناشناس به ندا

 نه من و نه همکاری که این نامه را در اینترنت یافته و از مدرسه سینمائی کوبا برایم فرستاده نویسنده این نامه را که باید یک اسپانیائی از مادرید باشد، نمی‌شناسیم. اتفاقا اهمیت مطلب در همین است. جنبش مردم وطنمان، و نام نجیب ندا که به نماد این جنبش بدل شده است، قلبی نیست که در دنیا نلرزانده باشد. این است که عجیب نیست کسی از یک سرزمین تشنه‌ی آزادی دیگر مثل کوبا این نامه را در جائی ببیند و برای دوست ایرانی ساکن هلندش،‌ که من باشم، بفرستد با این یادداشت کوتاه که: «این را بخوان تا بدانی شما ایرانی‌ها در مبارزه‌تان برای آزادی تنها نیستید. با اتحاد همه چیز دست یافتنی است.»

برگردان فارسی پاراگراف اول این نامه سرگشاده را در زیر می‌آورم و خواندن تمام نامه را که واقعا شنیدنی است می‌گذارم برای فرصتی دیگر، شاید در گردهمائی بزرگ شنبه آینده در بروکسل. یادتان باشد که این نامه بلافاصله پس از پخش ویدئوی قتل ندا نوشته شده وقتی که هنوز گمان می‌رفت آموزگار همراه او پدرش بوده است.

[نمی‌توانم بخوابم. از شب مادرید سرب داغ می‌بارد و شب از سیاهی خویش به سوی نور زرد چراغ خیابان می‌گریزد. چند لحظه پیش ویدئوی مرگ ندا در ایران را دیدم. خاکستری اسفالت خیابان را دیده‌ام که از خون بنفش او رنگین شد، مثل چشمان سیاهش که از حالت افتاد وقتی خون از دهان و بینی‌اش راه گرفت. پدرش را دیده‌ام که ناامید به سویش دوید و هوا به سینه‌اش دمید گوئی می‌خواست زندگی را در جسم دختری که جلو چشمش جان می‌داد حبس کند؛ با سرعتی زیاد تا اولین کسی باشد که کمکش می‌کند؛ با سرعتی زیاد تا به او بگوید نرود، که دوستش دارد، که به او عشق می‌ورزد. چهره‌اش را دیده‌ام که سر بلند کرد و به جستجوی کمک به جمعیت هیجانزده چشم گرداند، با موهای سیاهش پریشان در باد، و با ناامیدی، گوئی بخواهد با مرگ رودررو شده تا بگویدش که او را به جای دخترش ببرد. بالاخره و در پایان، نه با او مواجه شد و نه چیزی از اینهمه دریافت. دست‌هائی را دیده‌ام که بر سینه‌اش فشار می‌آورد با این امید که حفره‌ی بجا مانده از رقص سیاه و متفرعن مرگ را بپوشاند. پوست سفید و چهره‌ی پوشیده از خون فوران یافته‌اش را دیده‌ام که با چه سرعت شگفتی راه گرفته بود و نشانه‌های زندگی را از او محو می‌کرد. ناله‌های دردناک و فریاد پدری که از خود گم شده بود را شنیدم که در آغاز پرسش وار بود، ندا؟ ندا؟، آنگاه شگفت زده شد، ندا! ندا! و سرانجام مثل بغضی ترکید: نداااااااااا! ن… د…. ا…!