از ما دلسوختگان

با اینکه مدتهاست سایت من در ایران فیلتر شده ولی گهگاه یادداشت ها و نامه هائی از ایران به دستم می رسد که بسیار خواندنی اند. یکی از آن ها نامه زیر است که دوستی ناآشنا برایم فرستاده که سرشار از نکات خواندنی است. دلم نیامد متن کامل این نامه را که بیشتر به درد دل یک پدربزرگ دلسوخته می ماند و به همین خاطر گاهی شیرین و گاهی تلخ است، با تو خواننده سایت خودم شریک نشوم:

جناب علامه زاده سلام . مرا ببخشید اگر دوست خطابتان نکردم . راستش این جرأت را در خود نیافتم . من و شما همدیگررا ندیده ایم . شما از من شناختی ندارید . من نیز از شما. چه، اندک زمانی است با برخی از نوشته ها و ترجمه ها و روایاتتان آنهم از طریق رایانه آشنا شده ام. من، انگلیسی نخوانده ام . زمانی که دانش آموز بودم اینجا فرانسه، تدریس میشد . آدمها،در روستا پوشاکشان کرباس بافته شده «پاچاله»هایشان بود. قبایی داشتند و شالی به کمر و کلاه نمدی برسر. اغلب از شهرنشین ها کراوات یا پاپیون بر یقه داشتند و کلاه شاپوشان را به احترام یکدیگر، از سر برمیداشتند . عوام الناس هم با مرسی، بن ژور و بن سوار به هم تعارف میکردند. دریغ از آنروزگار و آن حرمتها و آن سنتها. به هر تقدیر، من فرانسه خوانده ام که آنهم الآن برایم قابل استفاده نیست و وقتی آدم از برون و درون ویران است و سه ربع قرن را رایگان و باری به هر جهت گذرانده یادگیری زبان بیگانه نه چندان سهل است. تعجب نکنید. موهای سر و صورتم سفید است .در بهمن ماه آینده هفتاد و سه سال من کامل میشود. آشنایی و مرور در رایانه با این سن و سال و با ندانستن زبان انگلیسی دشوار است. اینگونه است که بخود اجازه ندادم شما را دوست خطاب کنم . ساده تر اینکه در صلاحیت خود از این بابت تردید کردم. متاسفانه سایت شما چندی است در دسترس نیست، آنرا مثل بسیاری از سایتهای دیگر مسدود کرده اند. می بینید؛ دانایی و هنر و اصولاً فرهنگ در چمبره سیاست و قدرت حلق آویز شده است . من ازسیاست بیزار شده ام، یکی ازمفاهیم رایج این کلمه «تدبیر» است و تدبیر یعنی چاره جویی که در آن حسن یا قبح در نفس عمل ملاک نیست بلکه عامل و در حقیقت سیاستمدار به سود یا زیان خویش توجه دارد و به عبارتی مصلحت های شخصی و خصوصی ملحوظ میگردد و در نتیجه دروغی راست یا غیرواقعی، واقع نمایانده میشود. شما افکار و عقاید گذشته تان را صمیمانه نقد کرده بودید و گفته بودید احساس خوشایندی از گذشته « نقل به مفهوم» ندارید. من این صداقت شما را ارج مینهم. منهم در سطحی بسیار نازل تر، به دلیل چنان تفکری خود را سرزنش کرده ام. البته من پیچ و خمهای زندگی شما را نداشته ام. شمازندانی بوده ایدکه داغ و درفش از توابع و لوازم آنست و زندانی ازآن بی نصیب نمیماند. من زندانی نبوده ام؛ لاکن به مناسبتهایی بکرات زندان را دیده ام. امیدوارم به ذهنتان خطور نکند که نباشد زندانبان بوده ام!! من و شما ظاهرا در نوع عقیده خط مشی مشترکی داشته ایم چنانی که انسانهای بیشمار دیگری؛ اگر نه در پهنه عالم بلکه در همین مرز و بوم اینگونه بوده اند و اکنون احساس میکنند ناخواسته بازی خورده اند و خود را سزاوار سرزنش میدانند.

آقای علامه زاده، اینکه انسان نوع خاصی از تفکر را برگزیده باشد و سالها با آن زندگی کرده باشد و همه آبرو و اعتبارش را در گرو آن نهاده باشد و ناگهان گردونه روزگار در مسیر واقعات و واقعیات بر شعور و وجدان انسان هوار شود و نهیب بزند که آنچه آموخته است و در ذهن و باور خود در طول سالها اندوخته است و بدان اعتقاد داشته و عشق ورزیده و ایثارکرده است سرابی بوده بی اصل وبی ریشه؛ و آدم رافریفته و بازی داده است . من به همین دلیل از سیاست و از سیاست یپیشگان نومید شده ام. در روزگار ما هرشئی و هر پدیده ای باید رنگ و بو و شکل خاص و پیش یینی شده ای داشته باشد قالب هایی ساخته شده که هر چیز منحصراً باید در آن بگنجد و مظروف همان ظرف باشد و لاغیر، همین است که کتابتان، نظمتان، نشرتان، موسیقیتان، فلسفه و حکمت و اخلاقتان، و عکس العملهای رفتاریتان الزاماً باید منطبق با حجم آن قالبها باشد و اینگونه است که آ گاهیها محدود و منابع آنها مسدود و انسان اسیر دغدغه ها و نومیدیها وخلجانات ذهنی میشود. آرزو میکنم همواره حقیقت و بر مبنای آن عدالت و انصاف بر روابط انسانها حاکم شود و امیدوارم شیفتگان قلم شما موانعی را که آنان را از خواندن نوشتارتان محروم کرده است از سر بگذرانند. خداوند یارتان باشد. ح. ل