همای اوج سعادت

  «همای» نام تیره ای از بازهای شکاری است که در فرهنگ کهن ایران زمین به پرنده‌ی سعادت تعبیر شده که به راحتی بر شانه‌ی کسی نمی‌نشیند. اما اگر نشست این امکان را به او می‌دهد تا چنانچه لیاقت داشت به اوج سعادت پر بکشد. کسی از معیارهای این مرغ اساطیری برای انتخاب خبر ندارد ولی باور بر این است که این مرغ کهن تا جَنَم پرواز را در کسی نبیند بر شانه‌اش نمی‌نشیند.

در تعبیر جامعه‌شناختیِ این افسانه، به باور من، این خرد جمعی توده است که وقتی به عزم رهائی از بندِ زمین، و پرواز به اوج آزادی به دنبال راهبری می‌گردد، همای سعادت را به پرواز در می‌آورد و آن را بر شانه‌ی کسی که به شناخت او جَنَم پرواز دارد می‌نشاند. آن کس با این سعادتی که نصبیش شده چه می‌کند، پاسش می‌دارد یا پشت پایش می‌زند، بسته به خود اوست.

اگر من از قصه‌های اساطیری شاهنامه در گذرم و جای پای این افسانه را در تاریخ معاصر کشورمان، تا آنجا که سن و خاطره‌ی خودم اجازه می‌دهد دنبال کنم باید از جنبش ملی و نشستن همای سعادتِ خدمت به ملت – والا سعادتی که در نگاه من والاتر ندارد – به شانه‌ی محمد مصدق یاد کنم. او با درک ارزش والای این مسئولیتِ شریف، با شرافتِ مثال زدنی به انجام این وظیفه‌ی خطیر کمر بست و تا جان داشت بر آن وفادار ماند. اینکه دستاوردش برای ملت چه بود در این مختصر گفتنی نیست اما چه کم و چه بیش، این درس بزرگ را به دیگران آموخت که: «وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدی است که در راه مردم تحمل می کنند.»

دومین بار، در طول زندگی من، همای سعادتِ خدمت به ملت بر شانه‌ی روح الله خمینی نشست. تو خواننده‌ی این سطور، هر قدر هم که سن و سالت از من کمتر باشد، به خوبی می‌دانی که او با این شانس بزرگ خود، و با انقلاب ملت ایران چه کرد. از انحراف آمال این ملت، از خیانت در امانت، و از نان خوردن و نمکدان شکستنش آنقدر می‌دانید که برشمردنش به بیهوده کاری می‌ماند.

پس از او شانه‌ی محمد خاتمی نشستنگاه همای سعادتی شد که ملت به جان آمده‌ی ما به پرواز در آورده بودند؛ که البته ننشسته پر گرفت! بی‌تدبیری، فرصت سوزی، به نعل و به میخ زدن و بیش از همه بی‌ثباتی در کردار از او نه راهبری برای خلق که عبرتی برای خلایق ساخت!

حالا یکبار دیگر همای سعادت بر شانه‌ی کس دیگری نشسته است: سیدحسین موسوی. در این دقایق که دارم این را می‌نویسم این پرسش در ذهن میلیون‌ها مردم وطن من، و میلیون‌ها انسان آزاده‌ی غیر ایرانی که به سرنوشت مبارزه‌ی تاریخساز جوانان امروز ایران بی‌اعتنا نیستند دور می‌زند که آیا موسوی می‌داند که هزاران هزار عاشقان خدمت به مردم که در هر زمانه‌ای آماده‌ی سودا کردن تمامی هستی‌شانند این آرزو را به گور می‌برند و این فرصت تاریخی به آنان داده نمی‌شود تا در مقام راهبری مردم آنان را در پرواز بلندشان همراهی کنند؟ آیا او در این روزهای حساس، صدای پرزدن این همای بلندپرواز را که دور شانه‌اش در پرواز است می‌شنود؟ و اگر آری، آیا حرمت والای این همای اوج سعادت را پاس می‌دارد؟