در این اولین بامداد بی تو

  ندا، ندای من! این قلم خشک می‌شود اگر هم اکنون از تو ننویسد.

اما  خودت بگو در این گرگ و میش سحری که پشت به نیمه شبی تیره، و رو به بامدادی روشن دارد از تو ندا، ندای من، چه بنویسم که پرندگان صبحگاهی در چهچه غمناکشان تا حالا سر نداده باشند؟

ندا، ندای من، خدا را، خودت بگو از تو چه بگویم که ساقه‌های اطلسی تا کنون در آواز سبزشان آن را نسروده باشند؟

خودت بگو، کدام سوگواره در شاهنامه از درد تو نگفته است؟

کدام غزل حافظ رعنائی تو را نسروده است؟

کدام عاشقانه‌ی شاملو از تو نشان ندارد؟

ندا، ندای من، در این اولین بامداد بی تو، اندام رعنای بر زمین مانده‌اند ورای سوگواره‌ها، ورای غزل‌ها، و ورای عاشقانه‌ها به ترانه‌ای به ماندگاری همه‌ی آن‌ها بدل شده‌ است.

ندا، ندای من، حالا دانستم تو که هستی،

تو همان دور مانده از تک تک ما،

تو عشق، تو آزادی، تو عروس رعنای وطن منی.