قطره اشکی با عطر خوش آزادی

  دور از وطن، آنجا که تو چند روزی است هوایش را به عطر خوش آزادی آغشته‌ای، من با قطره اشکی در چشم، با تو در خیابانم، با تو کتک می‌خورم، با تو فریاد می‌کشم، و با تو به روزی شایسته خودم و تو، هموطن نازنینم، می‌اندیشم.

تو را نمی‌دانم، ولی من چیزی با شکوه‌تر از حضور آرام اما معترض صدها هزار نفر انسان در خیابان‌ها، نمی‌شناسم: هر کجا که باشد، در زیمبابوه، در پرو، در بنگلادش یا در پاریس. حالا ببین چه می‌کشم وقتی تو را در میان جمع می‌بینم و خودم دستم از جمع کوتاه است.

وه که چه شکوهی دارد همبستگی در ابعاد میلیونی! دست خالی سنگین‌ترین ماشین‌های کشتار را از کار می‌اندازد؛ مخوف‌ترین اندیشه‌ها را به تسلیم وامی‌دارد؛ و بالاتر از همه، عطر خوش آزادی را در فضا می‌افشاند، عطری که فرسنگ‌ها دور از وطن در این چند  روزه به مشامم رسانده‌ای و سرمستم کرده‌ای از باده‌ی غرور. دست مریزاد!