بارانی

قصه‌ی بارانی از آخرین ایمیلی شروع شد که از برگزارکنندگان کنفرانس تورنتو، روز پیش از سفر به کانادا، به دستم رسید و در آن، ضمن دادن اطلاعات ضروری دیگر، توصیه شده بود یک بارانی هم با خودم بردارم. وقتی داشتم بارانی‌ام را در چمدان می‌گذاشتم متوجه لکه سیاهی روی آستینش شدم. و همین لکه باعث شد که آستین بارانی را بشورم و بگذارم خشک شود، و فردایش، در فرودگاه آمستردام متوجه شوم که در خانه جایش گذاشته‌ام!
سفرم به کانادا را چهار روز پیش از شروع کنفرانس در تورنتو برنامه‌ریزی کرده بودم تا قبل از آن سری به مونترآل بزنم؛ شهری که درست سیزده سال پیش، پاره‌ای از تنم را در گورستانش دفن کرده بودم؛ برادر کوچکترم جواد را.
و حالا جواد لابد نمی‌داند جز همسر و دو فرزندی که ناگاه و بی‌گاه ترکشان کرد، دو تا نوه پنح و دو ساله هم دارد که من با همه‌ی تماس مداومم، قبل از این سفر آندو را ندیده بودم. از تلخ/شیرینی‌های این دیدار حرفی نمی‌زنم جز اینکه وقتی همان روز اول با علویه (بیوه جواد) و نوه دو ساله‌اش برای خرید بیرون رفتیم چنان قلبم گرفت که نتوانستم جلو اشکم را بگیرم. علویه فهمید طاقت ندارم تا فردا که سالگرد فوت جواد بود صبر کنم و گفت همین حالا می‌برمت گورستان. بعد نوبت نوه‌اش بود که به گریه بیافتد. علویه گفت دارد بهانه می‌گیرد ولی خودش گفت دارد برای بستنی گریه می‌کند. به علویه گفتم ما که باید سر راه یک جائی بایستیم تا دسته گلی بخریم، یک بستنی هم برای او می‌خریم. همین قول ساکتش کرد.
آنجا، بر سر مزار، وقتی بچه را در بغلم می‌فشردم ـ طوری که اگر جواد بود می‌کرد – در جواب پرسش تلخی که با زبان شیرین بچه‌گانه‌اش کرد گفتم من هم دارم برای بستنی گریه می‌کنم!
همان شب هوا گرفت و باران زد و مرا به یاد بارانی جامانده‌ام انداخت. به علویه گفتم فردا اگر رفتیم بیرون مرا ببرد یک بارانی سبک بخرم. نه گفت نه، و نه گفت باشد، اما چشمش برقی زد که مثل برق الماس چشمم را زد. گفت سیزده سال است بارانی جواد را نگه داشته و اگر بخواهم…
یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد، حتی زمان. و در این بی‌زمانی:
جواد بود به سن نوه‌ی کوچکش، اما بیمار و نحیف، تصویری مانده در ذهنم از کودکی‌های او که سه سال از من کوچکتر بود.
جوادِ نوجوان بود با سری فرو برده در کتاب، در نور زرد یک گردسوز.
جوادِ جوان بود که از بی‌پولی گاهی پای پیاده از فوزیه تا دانشکده فنی می‌رفت و برمی‌گشت تا از درس عقب نماند.
جوادِ دور مانده از من بود که به همراه پسرم، پشت میله‌های اتاق ملاقات به دیدارم می‌آمد، همواره بی‌تاخیر، پنج سال تمام، چه زندان قصر تهران، چه زندان شهربانی کرمان.
جوادِ عاشق خانواده بود که هنوز به پنجاه نرسیده در سردخانه‌‌ای در مونترآل، برهنه و رنگ پریده دراز کشیده بود…
وقتی حرکتِ زمان برگشت، علویه با ترسی که در نگاهش بود گفت که از پیشنهادش حالتی به من دست داد که قابل توضیح نیست، و کاش نویسنده بود و می‌توانست تصویرش کند.
فردای آنروز وقتی علویه مرا جلو ایستگاه قطار گذاشت تا به تورنتو بروم بارانی جواد را که عطر بهار نارنج داشت تنم کردم و او را همانطور که اگر جواد بود می‌کرد، با همه‌ی وجود به سینه‌ام فشردم.