بدرود با بابای دَدَری‌مان!

امروز صبح، من که اسمم «تپوسک» است، مثل هر روز زودتر از جفتم «شوپن» آمدم در حیاط، پشت دری که از  اتاق نشیمن به حیاط باز می‌شود نشستم تا بابایمان بیاید و سهمیه غذای روزانه‌ام را در ظرفم بریزد. معمولا وقتی صدای دوش گرفتنش را در حمام طبقه دوم می‌شنیدیم می‌دانستیم که یکربع نیمساعت بعد می‌آید پائین و در حالیکه قوطی غذای ما را در دست دارد در را باز می‌کند و می‌آید بیرون. این شوپن خیلی لوس است و تا بابا چند بار با قاشق به ظرف غذایش نزند از مزرعه‌ی روبرو نمی‌آید غذایش را بخورد.
فکر می‌کنم تا اینجا فهمیده باشید که من یک گربه‌ی وقت شناس هستم که با جفت بی‌انضباطم دوازده سیزده سال است که پیش بابایمان،‌که مردی است با هزار مشغله‌ی خارج از فهم ما، زندگی می‌کنم.
امروز صبح رفتار بابای ما خیلی عجیب بود. قبل از اینکه صدای دوش گرفتنش بیاید غذا به دست آمد در حیاط و شروع کرد به صدا زدن من و شوپن. من مثل برق از نرده پریدم تو ولی او به جای اینکه غذا برایم بریزد هی صدا زد: شوپن! شوپن!
ده بار دستش را لیسیدم و چشمم را به چشمش دوختم ولی سعی می‌کرد به من نگاه نکند. رفتارش خیلی عجیب بود. انگار بغض داشت. آنقدر قاشق را به ظرف غذای شوپن زد تا آن تنبل بالاخره آمد. بابا بی‌آنکه حتی یکبار به چشم من و شوپن نگاه کند فقط یک قاشق غذا برای هر کداممان ریخت و تا آمدیم آن را بخوریم با کمک زن همسایه ـ همانکه وقتی این بابای دَدَری ما هفته‌ها و گاهی ماه‌ها خانه نیست هر روز صبح می‌آید اینجا و غذای ما را می‌دهد – پسِ کله‌ی من و شوپن را گرفت و هر کدام را در یک جعبه‌ی مخصوص حمل گربه گذاشت. بابا و آن خانم مو جوگندمی که هفته‌ای یکی دو روز می‌آید پیشش – که بالاخره من و شوپن نفهمیدیم مادرمان است یا زن‌بابایمان! – هر کدام یکی از جعبه‌ها را برداشتند و گذاشتند در صندوق عقب ماشین، و نیمساعتی هر چه میومیو کردیم اهمیتی ندادند تا رسیدیم به یک جائی که ماشین ایستاد و آندو ما را که هنوز در جعبه‌هایمان بودیم برداشتند و بردند داخل یک ساختمان.
شوپن از نگرانی ساکت ساکت بود ولی من گاهی میومیو می‌کردم تا بابایمان یادش نرود کجائیم. بعد دیدم بابایمان با یک خانمی که پشت یک میز نشسته بود شروع به حرف زدن کرد. خانم در مورد من و شوپن سئوال می‌کرد و جواب‌های بابایمان را در پرسشنامه‌ای پر می‌کرد.
– بیمارند؟
– نخیر.
– شرورند؟
– نخیر، خیلی هم مهربانند.
– چرا می‌خواهید برای همیشه بگذاریدشان اینجا؟
– چون دو سه هفته دیگر دارم می‌روم کانادا برای شرکت در یک کنفرانس در مورد عقب نشینی دموکراسی غربی در مقابل اسلام بنیادگرا.
– چه موضوع جالبی! اما، می‌توانید آن‌ها را موقت در این پانسیون بگذارید و وقتی برگشتید برشان دارید.
– آخر از شروع سال تحصیلی آینده هم برای سه ماه باید برگردم انگلستان برای تدریس. زن همسایه‌ام هم دیگر صدایش در آمده.
– ولی تلفنی گفته بودید که بازنشسته‌اید.
– بله، درست است ولی وقتی بحران اقتصاد جهانی ادامه دارد، و پیشنهاد کار هم به آدم بشود معقول نیست قبول نکنم.
– مطمئن هستید که دیگر آن‌ها را نمی‌خواهید؟
هرچه گوشم را تیز کردم تا جواب بابای دَدَری‌ام را به این پرسش آخری بشنوم نتوانستم. شاید خیلی یواش گفت: نه. شاید دلش نیامد با صدای بلند بگوید: بله. شاید هم فقط با سر جواب داد. ولی باید جوابش مثبت بوده باشد چون بلافاصله دو تا دختر آمدند و ما را با جعبه‌هایمان برداشتند و بردند داخل تا باقی عمرمان را با گربه‌های بی‌صاحب مانده‌ی دیگر بگذرانیم.
نمی‌دانم چقدر در مورد ما اطلاع دارید. متوسط عمر ما گربه‌های هلندی دوازده سیزده سال بیشتر نیست. من و شوپن در واقع عمرمان را کرده‌ایم و گله‌ای از کسی نداریم. عمر متوسط مردهای هلندی هفتاد و دو سه سال است. اما بابای ما هلندی نیست. از آن خارجی‌هاست که بیست بیست پنجسال پیش در رفته و آمده است هلند. عمر متوسط این جور آدم‌ها زیر شصت سال است. این بابای دَدَری ما پنج شش سال است قسر در رفته و خودش خبر ندارد. همانطور که امروز پس کله‌ی ما را گرفت و گذاشت توی جعبه و آورد اینجا، یک روزی هم یکی پس کله‌ی خودش را می‌گیرد و می‌گذاردش توی یک جعبه و می‌فرستد آنجا که عرب نی انداحت! این چیزها دیر و زود دارد اما سوخت و سور ندارد.