«جانشین»

  [جانشینِ منصوب شده، در بامداد ۱۴ دسامبر، مرده در اتاق خوابش یافته شد. تلویزیون آلبانی، ظهر، خبر کوتاهی در این باره داد: در طول شب ۱۳ دسامبر، جانشین، در اثر پریشانی اعصاب، با اسلحه گرم به زندگیش خاتمه داد.]

رمانِ «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره»، نامدارترین رمان نویس زنده‌ی آلبانیائی، با این جملات سرد آغاز می‌شود. اسمائیل کاداره این رمان را ده دوازده سال پس از سقوط رژیم کمونیستی حاکم بر کشورش نوشت؛ رژیمی که آلبانی را نزدیک به نیم قرن از باقی جهان، حتی از جهان سوسیالیستی از هر رنگش، شوروی، چین، و یوگوسلاوی، جدا کرده بود. منتقد نشریه‌ی ادبی «اِسپکتی‌تِر» به درستی می‌نویسد: «جانشین، یک کالبدشکافی درخشان است از یک رژیم مخوف.»

  

نویسنده با طرح این پرسش در همان صفحه اول که آیا این یک خودکشی بوده است یا قتل خواننده را وارد یک بازی پیچیده، پرهیجان، و در عین حال دردناک می‌کند که ریشه در پنهان‌کاری، توطئه‌چینی و صحنه‌سازی‌های سیاسی دارد که ویژگی رژیم‌های دیکتاتوری ایدئولوژیک از هر نوع آن است.

علت خودکشی یا قتل جانشین رهبر در این رمان به ظاهر این است که دختر جوان او می‌خواسته با مردی ازدواج کند که سابقه خانوادگیش از نظر طبقاتی در مقابل طبقه زحمتکشان قرار داشته است. با این که این ازدواج به همین دلیل سر نمی‌گیرد و منتفی می‌شود ولی بازی قدرت در رژیمی که رهبرش به مقام خدائی رسیده است متوقف نمی‌شود و فردای شبی که جانشین خودکشی می‌کند یا به قتل می‌رسد قرار بوده در مقابل کمیته مرکزی حزب «انتقاد از خود» کند.

برخورد رهبر و حزب با مرگ جانشین بسته به شرائط روز تعیین می‌شود. خودکشی، که خبر رسمی حزبی است، نشانه‌ی ناتوانی جانشین در برخورد با خویش تعبیر می‌شود و بنابراین بدون هیچ مراسم رسمی جنازه‌ی او در گورستان عمومی شهر به خاک سپرده می‌شود.

بازی اما همچنان ادامه دارد. یکباره رهبر دستور کالبدشکافی صادر می‌کند چرا که گمان می‌برد مبادا وزیر کشور وقت، که حالا در مقام جانشین او قرار دارد در قتل دست داشته است. جانشین از یک آدم ترسو به ناگهان به شهید خلق بلد می‌شود. جسد او از گورستان عمومی شهر با مراسم نظامی کامل به گورستان شهدای میهن کمونیستی منتقل می‌شود و وزیر کشور سابق به اتهام قتل دستگیر می‌شود.

مدتی بعد بازی‌های پشت پرده سیاسی ایجاب می‌کند که رهبر گرچه همچنان به تئوری قتل پایبند است اما قتل جانشین را مجاز بداند چرا که بر مبنای مدارک تازه‌ای، او نه خدمتگذار که خائن به خلق بوده است. این بار ته مانده‌ی جسد جانشین با خفتِ تمام از گورستان شهدا به گورستان خائنین منتقل می‌شود… (وه که این بازی‌ها چقدر به بازی‌های سیاسی رژیم ایدئولوژیک اسلامی حاکم بر وطنم شباهت دارد.)

رمان جانشین گرچه به خاطر محتوای معماوارش ساختاری پلیسی دارد و از تکینیک قصه‌پردازی پلیسی استفاده می‌کند اما به هیچ رمان پلیسی معمولی شبیه نیست. در هر فصل از کتاب یکی مظنون به قتل است، شخص رهبر و همسرش، رئیس پلیس مخفی کشور، معماری که قصر جانشین را نوسازی کرده و و و… نویسنده با این تکنیک تنها عمق سقوط انسان‌هائی را می‌کاود که غرق در مرداب باورهای بی‌پایه رگ گردن یکدیگر را می‌جوند و با این کار احساس می‌کنند که دارند به عقیده، به حزب و به وطن خود خدمت می‌کنند، سیستمی که به قول نویسنده «پسران را ترغیب می‌کند تا پدرشان را بفروشند، پدرها را که پسرانشان را بفروشند، و همسرها شوهرشان را بفروشند…» و یا آنجا که جانشین به پسرش می‌گوید: «تو از گوشت و خون من هستی اما باید بدانی که اگر روزی به حزب خیانت کنی، تو را به زنجیر می‌کشم و قفلش را با دست‌های خودم می‌بندم (نمی‌دانم آیا شما هم به یاد آن مادری افتادید که در سال اول انقلاب اسلامی به عنوان مادر نمونه در تلویزیون ظاهر شد تا از اعدام فرزندش اظهار خوشنودی کند؟)

نویسنده با اینکه در این رمان از قصه‌گوئی به شیوه‌ی شخص سوم استفاده کرده است اما فصل آخر رمانش را از زبان جانشین، آن هم سال‌ها پس از مرگ و گور به گور شدنش، می‌نویسد و پاسخ به پرسش آغازین، مرگ یا خودکشی، را به خود او وامی‌گذارد. او حالا از درون گور، با استخوان‌های پوسیده، وقتی تغییرات شگرفی که در کشورش رخ می‌دهد را می‌فهمد و می‌بیند که چگونه ملت آلبانی مجسمه‌ی رهبر را از میادین شهر پائین می‌کشند و کله‌ی برنزی‌اش را متلاشی می‌کنند، به سادگی معمای مرگش را باز می‌کند. آن که در نیمه شب ۱۳ دسامبر با اسلحه‌ای که صداخفه کن داشت به اتاق خوابش آمد و به نشانه‌ی وفاداری به رهبر او را با شلیک گلوله کشت همسر، و مادر فرزندان خودش بود.