هفتِ بیجار!

  دستی که ده روزی وبال گردنم بود و مرا از دو لذت مهم زندگی روزمره‌ام، نوشتن و موتور سواری، محروم کرده بود رو به بهبود است! تصمیم گرفتم مطلب امروز را به صورت هفتِ بیجار، یا به زبان ادبی، از هر دری سخنی بنویسم تا عقب‌ماندگی در نوشتن را جبران کنم.

خوشبختانه وقتی دست آدم کار نمی‌کند امکان رمان خواندن و فیلم دیدن اگر زیاد نشود کم نمی‌شود. یکی از مطالبی که می‌خواستم بنویسم و نتوانستم، در مورد فیلم «میلک» و بازی شگفت انگیز «شان پن» در آن، و نیز ربط آن فیلم با مقاله‌ای که اخیرا از خود او خوانده بودم در مورد دیدار چند سال پیشش با فیدل کاسترو و بحث و گفتگوی دختر چهارده ساله‌اش با فیدل در مورد نقض حقوق همجنسگرایان در کوبا. این مطلبی است که بزودی در باره‌اش خواهم نوشت.

مطلب دیگری که نتوانستم بنویسم و به زودی از آن هم خواهم نوشت، در باره‌ی رمان تکان دهنده‌ی «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره» است؛ همان نویسنده‌ای که قبلا در این صفحه رمان کم‌نظیر«واقعه‌نگاری سنگی»‌اش را معرفی کردم و یک فصل از همان رمان را با عنوان «عمو اَودو» برایتان به فارسی برگرداندم. رمان «جانشین» که از مالیخولیای رژیم استالینیستی «انور خوجه» در آلبانی حرف می‌زند، و بیش از یک دهه پس از سرنگونی آن رژیم نوشته شده، تصویری شوم از رویائی که به کابوس بدل شد ترسیم می‌کند که خواندنش برای شخص من به دو دلیل مشخص دردناک‌تر از هر رمان دردناکی بود. یکی اینکه هر صفحه‌اش مرا به کابوسی فرو می‌برد که سه دهه است ملت ایران درگیر آنند؛ کابوس رژیم ایدئولوژیک اسلامی ایران.

و دوم، دردناک‌تر از اولی حتی، شرمی است که به من دست می‌داد وقتی به یاد می‌آوردم سال‌هائی را که آرزوی برقراری رژیمی مبتنی بر ایدئولوژی چپ در کشور خودم داشتم، و بی‌آنکه از واقعیتِ کابوسواره‌اش آگاه باشم برای تحقق آن «رویا» تلاش می‌کردم.

می‌دانم اینگونه حرف زدن به دل برخی از خوانندگان این صفحه نمی‌چسبد. می‌شناسم دوستان همدلی را که همین شرمندگی را در خلوت خودشان احساس می‌کنند، و حتی در مقابل آدمی مثل من آن را به زبان هم می‌آورند ولی از بیان صریح و علنی آن پروا دارند. من اما، خوب یا بد، با پنهان نکردن شرمساریم خودم را ایدئولوژی-درمانی می‌کنم. این کار را با ساختن فیلم «دست‌نوشته نمی‌سوزد» و انتشار کتاب مرتبط با آن، «سیاحت‌نامه‌ی محرمانه» که در مورد مالیخولیای عصر استالین بود، سالیان سال پیش انجام دادم و هر کجا هم که مناسبتی بیابم، مثل حالا، با اعتراف به شرمساریم احساس آرامش می‌کنم.