شب قبل از انقلاب

 بعید می‌دانم کسی این قلم را بشناسد و فیلم «شب بعد از انقلاب» را که هفده هیجده سال پیش در مورد تاریخ دردناک سانسور در ایرانِ شاه و شیخ‌زده ساختم ندیده باشد. دقایقی پیش متوجه شدم که امشب شب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است و این بازیِ میان قبل و بعد مرا به یاد فیلم یادشده انداخت، و این که شاید بد نباشد خاطره‌ام را از شب قبل از انقلاب، یعنی سی سال پیش در همین شب، برایتان بنویسم.

آن شب، به مهمانی در منزل برادر همسرم، از تهران به بابل رفته بودیم. مثل اغلب شب‌ها، در آن سه چهار ماهی که از آزاد‌ شدن نامنتظره‌ام از حبسِ ابد می‌گذشت، من، و همسر و فرزند بازیافته‌ام، هر شب جائی با دوستان و نزدیکان دور هم بودیم، گاهی به بحث و فحص و هماره به سور و سات!

شب به نیمه نرسیده بود که سر و صدای زیادی از خیابان برخاست. همه به خیابان دویدیم و با دویست سیصد نفر مردمی که بعد معلوم شد به سوی ساختمان شهربانی بابل در حرکت بودند همراه شدیم. از برخی شنیدیم که سرکردگان مذهبی تظاهرات در ماه‌های اخیر در بابل، بدون درگیری ساختمان‌های دولتی را در اختیار گرفته‌اند و در تهران هم ارتش بدون مقاومت تسلیم شده است.

دلیلی برای ادامه راه نداشتیم و به خانه برگشتیم تا از طریق رادیو اخبار دقیق‌تری بشنویم. یادم نیست چه شنیدیم ولی یادم می‌آید وقتی ساعت یک و دو بعد از نیمه شب همه خوابیدند من و برادر و خواهرزاده‌ام، سه مرد پر شور، تصمیم گرفتیم قبل از باز شدن روز بهترین ماشینی که جلو در خانه بود و مال یکی از منسوبینی بود که با خود ما از تهران آمده بود را برداریم و به طرف تهران برانیم (ماشین خود من برای رانندگی در جاده‌ی برف‌زده‌ی هراز در آن ساعت شب مطمئن نبود، و تا آنجا که به یاد دارم نه بخاری سالمی داشت و نه رادیوئی که بتوانیم اخبار را دنبال کنیم.)

بی‌سر و صدا برخاستیم و یادداشتی حاکی از معذرت روی میز گذاشتیم و ماشین دوستِ در خواب مانده را برداشتیم و به جاده‌ی پوشیده از برف زدیم. رادیوی ماشین، با اینکه در یک سوی کوه می‌گرفت و در سوی دیگر خِرخِر می‌کرد، و با هر پیچ در جاده‌ی پیچاپیچِ هَراز، قطع و وصل می‌شد، با آهنگ‌های شورانگیز و خبرهای شورانگیزتر جانِ جوان ما را می‌سوخت و شعله‌ور می‌کرد، و از اینکه در تهران نبودیم تا اینهمه را با چشم خود شاهد باشیم با فشردن بی‌پروای پدال گاز و خطر کردنِ دیوانه‌وار جبران می‌کردیم.

فکر کنم هنوز ساعت هفت صبح نشده بود که به تهران رسیدیم: تهران، در بامداد بیست و دو بهمن پنجاه و هفت؛ کامانکارهای ارتشی و کامیون‌های باربری مملو از مردمی مسلح به تفنگ و تپانچه و چماق و چوب؛ فریادهای شادمانه‌ی پیروزی از حلقوم‌های ملی‌گرایان و مجاهدین و فدائیان که در بانگ رساتر و هولناک «الله اکبر، خمینی رهبر»، گم می‌شد و به حساب نمی‌آمد؛ هجوم مردم عادی برای بوسیدن سربازان جوانِ آبی‌پوشِ نیروی هوائی کشور، که حسابشان را از ارتش تسلیم شده‌ی شاه جدا می‌دانستند و در پیروزی انقلاب سهیم بودند، در نفربرهای روباز؛ راه‌بندان کامل خیابان‌های منتهی به دانشگاه تهران در اثر ازدحام مردمی که مدتی بود در خانه بند شدنی نبودند؛ دانشجویان و جوانان هوادار چریک‌های فدائی که در مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران، که حالا مقر چریک‌‌ها شده بود صف کشیده بودند و با ورود و خروج هر نفر فریاد درود بر فدائی سر می‌دادند…

و من، در آن بامدادِ شب قبل از انقلاب، مثل بسیارانی دیگر، یا بهتر، مثل میلیون‌‌ها هموطن دیگرم، تا درک این که برای دیدن چه فاجعه‌ای سر از پا نشناخته بودیم، کمتر از یکسال فاصله داشتم.