مطلبی برای هیجده سالگان به بالا!

بگذارید این مطلب استثنائی، که صرفِ پرداختن به آن جرأت و شهامت ویژه‌ای طلب می‌کند را با نقل قولی از کتاب «از صبا تا نیما» نوشته‌ی استاد «یحیی آرین‌پور» آغاز کنم تا هم ترسم از توی خواننده بریزد و هم پایت را چنان بند کنم که اگر نه تا ته مطلب، که دستکم تا مطلع «هشدار» را نخوانده نگذاری. می‌دانم کمی پیچیده نوشتم ولی نگران نباشید همه چیز روشن خواهد شد. نقل قول کوتاه زیر از کتابی که یاد کردم در مورد «یغمای جندقی» شاعری است که مهم ترین بخش از آثارش، یعنی هزلیات او، از زمان سروده شدنشان در عصر محمدشاه قاجار، تا همین امروز به شکل رسمی مطلقا ممنوع بوده است. یحیی آرین‌پور می‌نویسد:
[شعرای رند و قلندر ایران مانند حافظ و هم مکتبان او، از دست کسانی که در محراب و منبر جلوه می‌کنند، همیشه خون به دل و ناله بر لب داشته‌اند، اما بدگوئی یغما از دینفروشان و ریاکاران، رنگ و آهنگ دیگری دارد. زباندرازی جسورانه او به شیخ و صوفی و واعظ، و همچنین متولیان امور زمان خود دشنام ساده نیست، بلکه حمله ای است به وضع کهنه و فرسوده کشور و همه کسانی که مسبب، یا سررشته‌دار آن هستند.] ص ۱۱۵

حالا بگذارید اصل ماجرا را از اول بگویم. آخر هفته گذشته را آلمان بودم، خانه‌ی منسوب و دوستی بسیار نزدیک و اهل کتاب و قلم، نه به شغل، که به عشق. خانه‌اش در آلمان مثل خانه‌اش در دوران جوانی‌مان در ایران، حدود چهل سال پیش، مملو از کتاب است، از هر دست که بخواهی. یادم آمد که همانسال‌ها، که من و او بیست و چند ساله بودیم و خوره‌ی کتاب، کتابی از کسی به ارث برد که هیچگاه در بازار یافت شدنی نبود؛ و آن «کلیات یغمای جندقی» بود که بر خلاف دیگر کلیاتِ یافت شدنی در بازار، بخش هزلیات آن که به اعتقاد استاد آر‌ین‌پور «از همه‌ی آثارش جالبتر و شهرت وی در حقیقت مرهون آن‌هاست» از آن حذف نشده بود؛ این کتاب در شکل کاملش، یعنی بدون حذف هزلیات، از روی خط یک خوش‌نویس در زمان ناصرالدینشاه توسط اعتضاد السطنه، وزیر علوم و صنایع، چاپ شده بود (به راستی چه شهامتی داشته است این اعتضاد السطنه!)
ما چنان با شور و اشتیاق هزلیات یغما را می‌خواندیم که هنوز که هنوز است هردومان بسیاری از ابیات ذکرناشدنی آن را از حفظیم!
چند سال بعد، وقتی سی ساله بودم، پایم به زندان سیاسی کشیده شد و کِرم کتابخوانی‌ام، وقتی بالاخره از سلول‌های اوین به زندان عمومی قصر منتقل شدم، ادامه یافت. ورود کتاب‌های غیرسیاسی در زندان قصر آزاد بود، و یک روز همین کتابِ «از صبا تا نیما» که تازه انتشار یافته بود، به دستمان رسید. اگر ارشمیدس ماجرای حمامش را فراموش کند من ماجرای بلعیدن صفحاتی که آرین‌پور در مورد هزلیات یغمای جندقی نوشته بود را فراموش‌کن نیستم!
تابستان بود و من مثل هر روز، بعد از نهار که برخی از همبندان در خواب بعد از ظهر بودند، در آفتاب حیاط بند چهار و پنج زندان قصر دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. همین کتاب را. یکباره رسیدم به فصل مربوط به یغمای جندقی. اول ابیاتی از غزلبات او به یادم آمد که هر وقت دلم می‌گرفت برای خودم، و یا برای یکی از همبندانم می‌خواندم:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم / فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم
چنان که سجده برم بی‌حفاظ پیش جمالت / به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم…
بعد ابیاتی از هزلیاتش به ذهنم هجوم آورد، ابیاتی با الفاظی سخت رکیک که تا آن روز، حتی در خلوت یک سلول، جرات نکرده بودم از حفظ برای همبندی بخوانم چرا که می‌ترسیدم به حساب «لُمپن» بودنم، که البته بودم، بگذارد!
به بلعیدن نوشته‌ی استاد آرین‌پور در مورد هزلیات یغما با بی‌تابی ادامه دادم، بخصوص آنجا که جملاتی از این دست نوشته بود:
«اشعار هزلی یغما از حیث صنعت شعری دست کمی از غزلیات او ندارند و صفت ممیزه آنها همان فضاحت فوق العاده و دشنام‌های بی‌پرده است که در سطر سطر آنها دیده می‌شود… اما نباید فراموش کرد که نفرت و اکراه و این بدگوئی و فحاشی ناشی از فساد و آلودگی محیطی است که شاعر در آن زندگی می کرده است… اما هیچ شاعر هجو نویسی تا روزگار یغما معایب و مفاسد زمان خود را مانند او بیرحمانه فاش نکرده است.»


به این جا که رسیدم از جا پریدم و اولین دوست همبندی را که دیدم کنار کشیدم و با خواندن همین چند جمله از کتاب، جواز خواندن ابیاتی از هزلیات بی‌پرده‌ی یغما را که از بر بودم گرفتم! (آرین‌پور در این کتاب هیچکدام از هزلیات یغما را نقل نکرده است چون معتقد است: «هزلیات یغما شایسته باز گفتن و ترجمه کردن به زبان‌های دیگر نیست. سرتاسر این اشعار از فحش‌های زشت بازاری و بیرون از حد ادب پر است.»
ولی این باعث نشده است که استاد آرین‌پور از بیان واقعیتی پنهان مانده از چشم دیگران، سر باز بزند: «یغما نسبت به زمان خود مرد روشنفکری است. او مانند قاآنی در محیط خود خفه نشده و تماشاگر مطیع و منقاد حوادث نیست. با کمال خشونت و سرسختی به زندگانی موجود اعتراض می‌کند و آنچه را که زشت و پلید و ناپسند می‌یابد، به فحش و ناسزا می‌گیرد.»
جالب است که آرین‌پور با اینکه بازگفتن هزلیات یغما را شایسته نمی‌داند اما شخص او را به مناسبت سرودن همین هزلیات ناشایست، به عنوان پیشاهنگ طنزهای سیاسی، به والائی ارج می‌نهد:
«یغما پیشاهنگ گویندگان طنزهای سیاسی آینده است، او زود آمد و سر خورد، و اگر یک قرن بعد به دنیا آمده بود، شاید در میان نویسندگان عهد انقلاب [مشروطیت] ایران، مقام رهبری و پیشوائی می‌یافت.»

حالا دیگر با این تقل قول‌ها ترسم از تو، خواننده این سطور ریخته است و بر خلاف استاد آرین‌پور خیال دارم چند نمونه‌ی کوتاه از هزلیات بازناگفتنی یغما را در این صفحه بازگو کنم، حتی اگر به «لُمپنی» متصفم کنید، که هستم! «هشدار»ی که در بالا به آن اشاره کردم اینجاست: اگر به هر دلیلی بازخوانی ابیاتی از هزلبات یغما را علیرغم همه‌ی ارزش‌های هنری و ادبی و اجتماعی آن که ذکرش رفت، باز هم «شایسته»‌ی خود نمی‌دانید لطفا روی عبارت «ادامه مطلب» کلیک نکنید!

برای دستگرمی این را بگویم که گاهی دلم برای اهالی «جندق» می‌گیرد چرا که بر خلاف شیرازی‌ها که شعرای نامداری داشته‌اند تنها شاعر شناخته شده‌شان همین یغمای جندقی است که بر خلاف حافظ و سعدی که جا و بیجا از همشهری‌های شیرازی تعریف و تمجید می‌‌کنند این شاعر جندقی که تخلصش گاهی «یغما» بوده است و گاهی «مجنون» و گاهی «بوالحسن» تنها بیتی که در باره سرزمینش نوشته این است:
یغما، به جز من و تو و مجنون و بوالحسن (به طور خلاصه یعنی به جز خودم!) / ریدم به کله‌ی پدر هر چه جندقی است!

شک ندارم که اهل ادب با این بیت بسیار زیبا از سروده‌های یغما آشنایند:
بکُش که زندگی صد هزار خضر نیرزد / بدان نفس که ز کوی تو آوردند شهیدم
که بیتی معروف است از غزلی با این مطلع:
اگرچه در طلبت بس فراز و نشیب دویدم / ولی نوید وصالت ز هیچ‌سو نشنیدم
ولی بعید می‌دانم کسی بداند که یغما، که در این شعر به «احمدا» تخلص کرده است، این غزل زیبا را با این بیت رکیک پایان می‌دهد:
نزاد صاحبِ کون و کُسی که شُرب لَبن را
لبان نشُسته که گفت «احمدا» به کیر تو ریدم

به حدس می‌گویم که باید در دوره‌ی محمدشاه هم مثل امروز در ایران، در میان مقامات حکومتی، توی سر سگ هم که می‌زدی دکتر از کار در می‌آمد که یغما خطاب به یکیشان گفته است:
تو نگردی طبیب اگر بخوری / گُه بقراط و کیر جالینوس

و حالا یک قطعه‌ی کوتاه از یک ترجیع بند بسیار بلند با عنوان «تا نشان است از قرمساقی» را بخوانید که یغما برای ملائی به نام «باقی» سروده است:
«باقی» ای آنکه از تو ناشادم / غم تو برد شادی از یادم
زن و فرزند و مادر و پدرت / یک به یک هر که داشتی گادم
هم تو را با دو ذرع ریش و سبیل / بسکه گادم ز پای افتادم
گر ز مادر سخن کنی، پدرم / ور ز خواهر حدیث، دامادم
ور ز زن گفتگو کنی هستند / کودکان تو جمله اولادم

با چنین اننتساب تو با من / تو به بیگانگی کنی یادم؟
چون ترا عادت اینچنین افتاد / اوفتاد این ترانه معتادم
تا نشان است از قرمساقی / کیر خر بر کس زن «باقی»

گمان می‌کنم همین ترجیع بند، که نزدیک به سیصد بیت دارد، یکی از آثار مشخصی است که استاد یحیی آرین‌پور را بر آن داشته است تا بر مبنای فرم و محتوای آن، یغما را به درستی «پیشاهنگ گویندگان طنزهای سیاسی آینده» بنامد.