قصه یک دیوانه

  بالاخره راهی پیدا کردم تا بخشی از کاری که روزانه به طور عاشقانه، به معنای کامل کلمه، بدان مشغولم را در این صفحه بیاورم؛ باید حدس زده باشید که دارم از برگردان فارسی اثر شگرف سروانتِس «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» حرف می‌زنم.

یکبار نوشتم که آوردن فصل‌هائی از ترجمه‌ام را در اینجا مناسب نمی‌دانم چرا که ممکن است به کل اثر لطمه بزند، اما این رمان بزرگ در درون خودش داستان‌های کوتاه و بلندی دارد که اغلب در بافت اصلی رمان تنیده شده‌اند و گاهی هم ربطی به خط اصلی رمان ندارند. مثلا یکی از داستان‌های نامرتبط به رمان، قصه‌ای چنان بلند است که سه چهار فصل از جلد اول رمان را در بر می‌گیرد. جالب است بدانید که سروانتِس در جلد دوم «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» که ده سال بعد منتشر کرد، خودش به این که این قصه‌ی بلند را در جلد اول رمانش گنجانده، البته از زبان یکی از شخصیت‌های رمان، انتقاد می‌کند! این رمان شگفت‌انگیز سرشار از این بازی‌هاست؛ سروانتِس به این بهانه‌ی من در آوردی که رمان نوشته‌ی خودش نیست و نویسنده اصلی‌اش یک تاریخ‌نگار عرب مراکشی است، راه را باز می‌گذارد که برخی از شخصیت‌های کتاب، رمان‌های قبلی خود او را نقد کنند!

به هر حال داشتم می‌گفتم که راهی پیدا کردم که بخشی از ترجمه‌ام را، که هم کوتاه و هم کاملا مستقل از رمان است، در این صفحه بیاورم. این قصه در فصل اول از جلد دوم رمان «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» از زبان استاد نیکلاس، سلمانی دهکده، که یکی از شخصیت‌های اصلی رمان است، نقل می‌شود که قصه‌ی با نمکِ یک مرد دیوانه است. (البته من هنوز مشغول ترجمه‌ی فصل‌های نخستین جلد اول هستم ولی چون این قصه کوتاه را برای آوردن در این صفحه مناسب دیدم جهشی به جلو کردم تا چیزی برای مراجعین وفادارم داشته باشم.)

حالا که نامی از استاد نیکلاس، سلمانی دهکده بردم بد نیست بدانید که استاد محمد قاضی در کتاب «دُن کیشوت»، شغل استاد نیکلاس را نه سلمانی بلکه دلاک ترجمه کرده، چرا که یکی دو جا در کتاب آمده است که سلمانی‌ها کار حجامت (خون گرفتن از بدن) را هم در آن زمان به عهده داشتند، و چون در ایران عموما دلاک‌ها این کار را می‌کردند ایشان لغت دلاک را مناسب‌تر تشخیص داده‌اند، هرچند به دلیل عدم وجود حمام عمومی در اروپای غربی، بعید است شغلی به عنوان دلاک هرگز وجود خارجی داشته بوده باشد. از این گونه نکته‌ها در ترجمه‌های فارسی کم نیست. برخی مترجمین ترجیح می‌دهند به همراه ترجمه‌ی زبان اصلی رمان به زبان فارسی، فرهنگ رمان را نیز به فرهنگ فارسی تبدیل کنند. به عنوان نمونه، استاد قاضی در همین کتاب، علیرغم قدرت قلم کم‌نظیر و تسلط چشمگیرش به زبان فرانسه و فارسی، «دیگی از گوشت آب‌پز» را، به «دیزی آبگوشت» برگردانده است در حالی‌که مسلما می‌دانسته است که برای پختن آبگوست، که یک غذای خاص ایرانی است، آن هم در دیگ مخصوصی که دیزی نامیده می‌شود، همانقدر آب و گوشت لازم است که نخود و لوبیا!

از اظهار فضل بیشتر دست می‌کشم (!) و قصه کوتاه مرد دیوانه را از زبان استاد نیکلاس، سلمانی دهکده‌ی محل سکونت دُن کیخونه نقل می‌کنم:

در دیوانه‌خانه‌ی «سیولیا» مردی بود که منسوبینش او را به آنجا برده بودند چون عقلش را از دست داده بود. فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی قانون کلیسائی از «اوسونا» بود، اما حتی اگر از «سالامانکا» هم فارغ‌التحصیل شده بود به اعتقاد بسیاری از مردم دیوانگیش سر جایش بود. این فارغ‌التحصیل، بعد از گذراندن چند سال، به این باور رسید که سالم شده و مغزش درست کار می‌کند، و با این تصور نامه‌هائی به اسقف اعظم نوشت که در آن با استدلال‌هائی متوازن از ایشان مصرانه می‌خواست تا او را از فلاکتی که در آن زندگی می‌کند خلاص کند، زیرا به لطف پروردگار حالا دیگر عقل از دست رفته را بازیافته اما منسوبینش برای اینکه از سهم املاکش بهره ببرند او را در اینجا نگاه داشته اند، و بر خلاف واقعیت او را تا پایان زندگی دیوانه می‌خواهند. اسقف اعظم، تحت تاثیر نامه‌های متین و معقول او، به یکی از قضاتش دستور داد از مسئول دیوانه‌خانه تحقیق کند که آیا آنچه فارغ‌التحصیل نوشته صحت دارد یا نه، و با خود مرد دیوانه هم حرف بزند، و اگر به نظرش رسید که عاقل است بیرونش بیاورد و آزادش کند. قاضی این کار را کرد، و مسئول دیوانه‌خانه به او گفت که این مرد هنوز دیوانه است؛ هرچند اغلب مثل یک آدم خیلی باشعور حرف می‌زند، در نهایت به همان اندازه و با همان کیفیتِ حرف‌های عاقلانه‌ی قبلی‌اش، چیزهای احمقانه بسیاری بر زبان می‌راند، و قاضی می‌تواند با صحبت کردن با او آن را ملاحظه کند.

قاضی تمایل نشان داد این کار را بکند، با مرد دیوانه ملاقات کرد، بیش از یک ساعت با او حرف زد، و در تمام طول این مدت مرد دیوانه یک جمله‌ی بی‌سر و ته و احمقانه نگفت؛ بعکس، چنان با دقت حرف زد که قاضی ناچار شد بپذیرد که مرد دیوانه عاقل شده است؛ یکی از چیزهائی که مرد دیوانه به او گفت این بود که مسئول دیوانه‌خانه به او نظر منفی دارد زیرا نمی‌خواهد هدایائی را که از منسوبینش دریافت می‌کند تا بگوید که او هنوز دیوانه‌ای است که گاهی حرف عاقلانه می‌زند، از دست بدهد؛ و بزرگترین مشکلی که در این فلاکت دارد املاک زیاد اوست، چرا که دشمنانش برای به دست آوردن آن‌ها دروغ به هم می‌بافند، و محبتی که خدای بزرگ به او ارزانی داشته و او را از یک حیوان به یک انسان بازگردانده را حاشا می‌کنند. بالاخره، او با گفته‌هایش تصویری مظنون از مسئول دیوانه‌خانه، حریص و بی‌ترحم از منسوبینش، و بسیاز عاقل از خودش ترسیم کرد، و قاضی تصمیم گرفت او را با خود ببرد تا اسقف او را ببیند و شخصا واقعیت این موضوع را لمس کند. با این باور مثبت، قاضی مهربان از مسئول خواست تا لباسی که فارغ‌التحصیل وقتی به اینجا آمده بود به تن داشت را بیاورد؛ مسئول دوباره تکرار کرد که قاضی به کاری که می‌کنند فکر کنند چون شکی وجود ندارد که این فارغ‌التحصیل هنوز دیوانه است. اخطارها و تذکرات مسئول برای اینکه قاضی از بردن او منصرف شود بیهوده بود؛ چون این فرمان از سوی اسقف اعظم بود مسئول اطاعت کرد، لباس فارغ‌التحصیل را که نو و آراسته بود بر او پوشاندند، و وقتی او خود را در جامه‌ی یک مرد سالم دید که دیگر لباس دیوانه‌ها را به تن ندارد، از قاضی تمنا کرد لطف کند و اجازه بدهد تا با دوستان دیوانه‌اش خداحافظی کند. قاضی گفت میل دارد با او همراه شود و ببیند دیوانگان در این تیمارستان چگونه‌اند. و به این ترتیب ، به همراه چند تن دیگر که حضور داشتند داخل شدند؛ و وقتی فارغ‌التحصیل به قفسی که یک دیوانه‌ی خشمگین در آن بود رسید، هرچند در آن لحظه آرام و مطیع بود، فارغ‌التحصیل به او گفت:

«برادر من، ببینید اگر چیزی از من می‌خواهید بگوئید، چون دارم به خانه می‌روم؛ خداوند با خوبی و ترحم بی‌انتهایش، گرچه من شایسته آن نبودم، محبت کرد و عقلم را به من بازگرداند؛ من حالا ساق و سالم هستم؛ در مقابل قدرت خداوند هیچ چیز ناممکن نیست. امید و اعتقادتان را به او ببندید، زیرا همانطور که مرا به وضع سابقم برگرداند اگر به او اعتماد کنید همین کار را برای شما هم خواهد کرد. من مراقب خواهم بود که برایتان هدایائی برای خوردن بفرستم، و شما باید همه را بخورید، چون بعنوان کسی که خودش آن را تجربه کرده، می‌خواهم بدانید که اعتقاد دارم همه‌ی دیوانگی ما از این است که شکممان خالی است و کله‌مان پر باد. دلیر باشید، دلیر باشید، که دلسردی در گرفتاری‌ها موجب کمبود سلامتی و مرگِ زودرس است.»

دیوانه دیگری که در قفس روبروی دیوانه‌ی خشمگین قرار داشت هرچه را فارغ‌التحصیل گفت شنید، و از روی حصیر کهنه‌ای که لخت و برهنه رویش دراز کشیده بود برخاست و با فریاد پرسید چه کسی دارد ساق و سالم اینجا را ترک می‌کند. فارغ‌التحصیل جواب داد:

«برادر، آن کسی که دارد می‌رود منم؛ دیگر لازم نیست بیش از این اینجا بمانم، و به این خاطر سپاس بی‌پایانم را به خدا ابراز می‌کنم به خاطر مرحمتی که به من نشان داد.»

دیوانه پاسخ داد: «متوجه حرف دهنتان باشید و نگذارید شیطان گولتان بزند. از جایتان تکان نخورید، و در اتاقتان بمانید و زحمت برگشتن به اینجا را به خودتان ندهید.»

فارغ‌التحصیل جواب داد: «من می‌دانم که سالم هستم و دوباره مجبور به برگشتن نیستم.»

مرد دیوانه گفت: «شما سالمید؟ باشد، باشد، خواهیم دید؛ دست خدا به همراهتان، اما من به ژوپیتر، که نماینده ایشان بر زمین هستم، سوگند می‌خورم که تنها به خاطر گناهی که امروز سیلولیا با سالم نامیدن شما، و بیرون بردنتان از این دیوانه‌خانه مرتکب شده، جزائی چنان سنگین برایش تعیین کنم که یادش تا قرن‌های قرن باقی بماند، آمین. و تو ، فارغ‌التحصیل حقیر، نمی‌دانی که من توانائی‌اش را دارم، زیرا، همانطور که گفتم، ژوپیتر رعدآسا هستم، و صاعقه‌های آتشین در دست‌هایم دارم که با آن می‌توانم جهان را تهدید و ویران کنم؟ اما تمایل دارم این شهر ناآگاه را تنها با یک چیز تنبیه کنم: من برای سه سال تمام بر این شهر و مناطق حوالی آن نخواهم بارید، که این تنبیه از روز و ساعتی که این تهدید را کردم به حساب خواهد آمد. تو آزاد، سالم، و سلامتی، و من دیوانه، مریض و محبوسم…؟ اگر خودم را دار بزنم نمی‌بارم.»

آنانی که نزدیک بودند از فریاد و حرف‌های مرد دیوانه نگران شدند، اما فارغ‌التحصیل به قاضی رو کرد و دستش را چسبید و گفت:

«حضرتعالی نباید نگران شوید و به حرف‌هائی که این دیوانه زد توجه کنید، چون اگر او ژوپیتر است و نمی‌خواهد ببارد، من، که نپتون، پدر و خدای آب باشم، هر چند بار که دلم بخواهد و لازم باشد خواهم بارید.

که به این حرف قاضی پاسخ داد:

«با این وجود، سینیور نپتون، کار درستی نیست سینیور ژوپیتر را خشمگین کنید؛ جناب‌عالی در اتاقتان بمانید و یک روز دیگر، که مناسب‌تر باشد و وقت بیشتری داشته باشیم خدمت جنابعالی برخواهیم گشت.»

مسئول و کسانی که آنجا ایستاده بودند به خنده افتادند و خنده‌شان قاضی را شرمنده کرد؛ آن‌ها لباس فارغ‌التحصیل را که در دیوانه‌خانه ماندنی شد در آوردند، و این پایان داستان است.