از آن دیدار

  این روزها در این جا و آنجای جهان، به جز در وطن در بندمان ایران، مراسم کوچک و بزرگی به مناسبت دهمین سالگرد جان باختگان قتل‌های زنجیره‌ای در جریان است (همین دیروز شنیدم به خانواده مختاری و پوینده در تهران اطلاع داده‌اند که حتی برای رفتن بر سر مزار عزیزانشان باید از کلانتری محل – دقیقا همین را گفته‌اند، از کلانتری محل – اجازه بگیرند!)

این خبر مرا دوباره به یاد دیدارهای اخیرم با بازماندگان قربانیان این جنایات باورنکردنی انداخت. از دیدار با سیاوش و سهراب مختاری در مراسم ششمین سالگرد این فاجعه (چهار سال پیش) که در مطالبی با عنوان «آوازهائی نو از حنجره‌هائی جوان» و «یادی از گمشدگان» در این صفحه از آنان نوشتم؛ از دیدار مجدد با سهراب مختاری، هم در خانه دانشجوئی‌اش در برلین، و هم در خانه خود من در هلند که در مطلب «سهراب مختاری از قتل پدرش می‌گوید» انعکاس یافت؛ و از دیدار با پرستو فروهر در خانه‌اش در حوالی فرانکفورت که موضوع نوشته‌ی دیگرم با عنوان «دو شمع و صد ضربه چاقو» قرار گرفت؛ اما نمی‌دانم چطور شد که از دیدار خاطره‌انگیزم با «نازنین پوینده»، دختر هنرمند و خلاق قربانی دیگر اهل قلم، «محمد جعفر پوینده» چیزی بر قلمم جاری نشد.

شاید لازم بود تا چند ماهی می‌گذشت و به دهمین سالگرد قتل فجیع پدرش به دست رژیم کینه‌ورز اسلامی نزدیک می‌شدیم تا می‌توانستم از این دیدار بنویسم.

یکی از آن غروب‌های بارانی اوائل ماه سپتامبر همین امسال بود، از آن غروب‌های بارانی که هرچه غم عالم است می‌ریزد به دلِ آدم. غمی همراهِ دلشوره. رفته بودم پاریس. تنها نرفته بودم. بیژن شاهمرادی هم همراهم بود. با نازنین قرار داشتیم در رستورانی در شانزه‌لیزه، به همراه یکی دو دوست دیگر، شام بخوریم و کمی حرف بزنیم. می‌دانستم غم و دلشوره‌ای که به جانم افتاده است تنها به خاطر هوای تیره و بارانی پاریس نیست. بیش از آن است. دیدار با بازمانده‌ی یک قربانی دیگر. چقدر من این سال‌های غربت با بازماندگان قربانیان دیدار کرده باشم خوب است؟ از هر طیف و رنگی، از برادر شرفکندی بگیر تا پسر بختیار.

اما این دلشوره مثل برف بر سنگفرش داغ، به محض دیدار نازنین بخار شد و به هوا رفت. نازنین، با آن موی خیس از باران، و چتری که با فشار باد دوتا شده بود، با سینه‌ای پر از حرف، و با تلالوی شوری که از چهره‌‌ی بسیار جوانش می‌تراوید، به جمع کوچک ما پیوست و یکریز یا حرف زد، یا پرسید، یا توضیح داد، یا تشریح کرد، و تنها وقتی کمی خسته شد گذاشت برایش بگویم اصلا چرا دلمان می‌خواست از نزدیک ببینیمش!

چنان گرم و پر حرارت بود که همه ما را گرم کرد. یک کتابچه از نقاشی‌های چاپ شده‌اش برایم آورده بود. کارهائی داشت دیدنی. شام خورده نخورده تمام قرار و مدارهایمان را کنار گذاشتیم و من و بیژن و نازنین یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به آتلیه‌اش در آن سر پاریس تا اصل کارها را ببینیم. کارهائی بود سخت شخصی با ته رنگی از سوررئالیسم و با سوژه‌هائی اغلب اروتیک. آن دسته از کارها که سخت به دلم نشست پرتره‌هائی از کودکان خردسال بود که با چشمانی سخت گیرا، پرسان به جهان خیره شده بودند.

 

با همان تاکسی که دم در آتلیه در انتظارمان بود به خانه نازنین که چندان دور نبود رفتیم. همراه با چای گرمی که برایمان درست کرد گنجینه‌ی تلخ عکس‌های روز تشییع جنازه پدرش را از صندوقچه‌ای درآورد و نشانمان داد. دوباره داشت آن دلشوره‌ی آغشته به غم به سراغم می‌آمد که تاکسی را که بیرون منتظرمان مانده بود بهانه کردم و راه افتادیم. توی تاکسی وقت بازگشت، چشمم به بارانی بود که بی‌وقفه می‌بارید اما ذهنم به چشمان نازنین بود که مثل قطره‌های باران بر شیشه جلو تاکسی، با چشم پرسانِ کودکان نقاشی‌اش درهم می‌آمیخت و جدا می‌شد، جدا می‌شد و درهم می‌آمیخت.