زبانِ «سروانتِس» در «دُن کیخوته»

سه سال پیش به مناسبت چهارصدمین سال انتشار «دُن کیخوته= دن کیشوت»، «انجمن آکادمی‌های زبان اسپانیائی» وابسته به «آکادمی سلطنتی اسپانیا»، معتبرترین مرجع ادبی در زمینه زبان اسپانیائی، چاپ استثنائی تازه‌ای از «دن کیخوته» منتشر کرد که در واقع بازچاپ اولین نسخه‌ی این رمان است که چهارصد سال پیش در مادرید منتشر شده بود، به انضمام پیش‌نویس‌های بسیار مفید، توضیحات روشنگر و ضمیمه‌های بسیار ضروری. این کتاب که نزدیک به هزار و سیصد صفحه دارد منبع اصلی من برای برگردان فارسی این رمان بزرگ است. ببینید «خوزه مانوئل بله‌کوا»، در یکی از ضمیمه‌های همین چاپ تازه، به عنوان «دن کیخوته در تاریخ زبان اسپانیا» در مورد زبان «سروانتس» چه می‌نویسد:
[در مسیر طولانی پیروزی تصنع در ادبیات زبان اسپانیائی در طول قرن شانزدهم، سروانتس آخرین مرحله‌ی آن را نمایندگی می‌کند… همانطور که «منندز پیدال» نوشته« «دن کیخوته» به شکل آخرین دستاورد درخشان، تاج سر همه‌ی آن ایده‌آل‌های منتخب طبیعی است که اشکال بسیار متفاوتی به خود گرفته بودند. این کتاب [که در آغاز قرن هفده منتشر شد] مثل گنبدی است که سقف عمارت سبک قرن شانزده را بسته است… زبان بخش اعظم دن کیخوته زبانی است که از حضور زبان روزمره ریشه گرفته که در شکل گیری سبکی‌اش زبانی ادبی را هم در خود دارد.]
حالا ببینید یکی از نامدارترین مترجمان این کتاب به انگلیسی، یعنی «جان آرمس‌بای» که ترجمه‌اش در سال ۱۸۸۵ در آمد، در مورد زبان «سروانتس» در مقدمه کتابش چه می‌نویسد:
[یکی از کارهائی که در ترجمه «دن کیخوته» نباید بدان اصرار ورزید به کار گرفتن زبانی است که بوی تظاهر بدهد. در واقع این کتاب به یک معنا اعتراضی است علیه همین زبان، و هیچکس بیش از سروانتس از این کار متنفر نبود. به این دلیل من فکر می‌کنم باید جلوی هرگونه وسوسه‌ای برای به کار بردن زبان کهنه یا مهجور را گرفت. وگرنه این کار در نهایت همان تظاهر کردن است که هیچ دلیل و توجیهی برایش وجود ندارد. شاید زبان اسپانیائی در میان زبان‌های اروپائی کمترین تغییر را از قرن هفده تا کنون کرده باشد، و بیشترین بخش کتاب دن کیخوته، و مسلما بهترین فصل‌های آن تفاوت بسیار ناچیزی با زبان روزمره اسپانیائی کنونی دارد، به جز قصه‌هائی که دن کیخوته می‌گوید یا سخن‌سرائی‌هایش. مترجمی که ساده‌ترین زبان روزمره را برای ترجمه کتاب به کار می‌گیرد تقریبا همواره نزدیک‌ترین زبان را با زبان اصلی کتاب خواهد داشت.]

     
ترجمه‌ی خود او که بیش از صد و بیست سال پیش انجام شده هم اکنون نزدیکی‌اش را با زبان روزمره انگلیسی تا حدودی از دست داده است. به نظر می‌رسد مشکل اصلی استاد محمد قاضی که «دن کیشوت» را از متن فرانسه‌ به فارسی برگردانده، این واقعیت بوده باشد که متن فرانسه‌ی انتخاب شده‌ی ایشان که متعلق به سال ۱۸۳۶ است حتی اگر زبان معاصر مترجم فرانسوی را دارا باشد برای زمان آقای قاضی، یعنی بیش از صد و بیست سال بعد از آن، زبان معاصر نبوده است. البته من چون زبان فرانسه نمی‌دانم مطمئن نیستم انتخاب زبانی که در بسیاری موارد ثقیل‌تر از آن است که با روانی داستان در زبان اصلی همخوانی داشته باشد از آنچه گفتم ناشی شده یا انتخاب و سلیقه‌ی خود آقای قاضی بوده است.
حالا ببینید «جان روترفورد»، یکی دیگر از مترجمان انگلیسی این کتاب که ترجمه اش شهرت بسیار دارد، در باره زبانِ سروانتس در مقدمه‌‌ی کتابش چه می‌نویسد:
[برای نوشتن دن کیخوته‌ی انگلیسی، من به این نتیجه رسیدم که باید از نفوذ موذیانه‌ی زبان ادبی قراردادی قرن نوزدهمی و بیستمیِ اکثر نسخه‌های انگلیسی این رمان بزرگ مصون بمانم و انگلیسی مدرن را به کار بگیرم، همان گونه که سروانتس، اسپانیائی زمان خودش را به کار گرفته بود، نه تنها در گفتگوها که در بیان قصه نیز. اگر قرار بود کیخوته و سانچوی من به زبان زنده حرف بزنند می‌بایست زبان روزمره انگلیسی را که آدم‌هائی در سن و موقعیت آندو امروزه صحبت می‌کنند به کار می‌گرفتم، به جز آن جا که «سروانتس» به خاطر طنز، زبانی به کار برده که در همان آغاز قرن هفده هم زبانی مهجور بوده است.]
از او واضح‌تر «ادیت گراسمن»، مترجم نامدار برخی از آثار «گارسیا مارکز»، «ماریو برگاس یوسا» و «کارلوس فوئنتس» که پنج سال پیش یکبار دیگر «دن کیخوته» را به انگلیسی برگرداند و در اثر آن شهرت فراوان‌تری پیدا کرد، در این باره حرف می‌زند. او نیز در مورد معاصر بودن زبان سروانتس این گونه در مقدمه کتابش می‌نویسد:
[کمی پیش از اینکه کار را شروع کنم، یعنی وقتی هنوز داشتم با این پرسش کلنجار می‌رفتم که چه زبانی مناسب‌تر برای ترجمه کتابی است که چهارصد سال پیش نوشته شده، نگرانی‌ام را با «خولیان ریوس»، رمان نویس اسپانیائی، در میان گذاشتم. پاسخ او ساده، عمیق و سخت نجات‌دهنده بود. گفت نگران نباشم، سروانتس مدرن‌ترین نویسنده ما بوده است و تنها کاری که باید بکنم این است که کار او را هم مثل کار دیگران ترجمه کنم – یعنی مثل نویسندگان امروزین که من کارهایشان را به انگلیسی برگردانده‌ام.]
یک تکه هم از یادداشت آخرین مترجمِ تا کنونی این رمان به هلندی، «باربر فان دِ پُل»، که ترجمه‌اش در طول هشت سالی که از انتشارش می‌گذرد هشت بار تجدید چاپ شده، نقل و سخن را کوتاه می‌کنم:
[مبارزه‌ی گاه ناامیدانه‌ی من برای یافتن یک زبان نه چندان نابهنگام را می‌توان در تلاشم برای دور نگاه داشتنِ نفوذ زبان فرانسوی بعد از ناپلئون از زبان هلندی این کتاب دید… آرزوی قلبی‌ام این بود که بگذارم نامِ «کیخوته» «کیخوته» بماند و آن را با دیکته‌ی هلندی [برآمده از تلفظ فرانسه] ننویسم چون منطقی نداشت جز اینکه در فرهنگ لغت هلندی بدانگونه ثبت شده است ولی به خاطر احساس ضرورت از آن دست کشیدم… ترجمه کردن جنگیدن است علیه زیاده‌روی در سازشکاری.]
این یادداشت‌ها را آوردم تا نه تنها شما، خوانندگان احتمالی ترجمه‌ی من، بلکه خودم را نیز قانع کنم که برگزیدن زبان امروز فارسی برای ترجمه‌ی کار سترگ «سروانتس» امری آگاهانه، لازم و درست است. و نیز به خودم جرات بدهم و بی‌توجه به «احساس ضرورت» با تغییر نام «دن کیخوته»، این نجیب‌زاده‌ی شریف مالیخولیائی، سازش نکنم چرا که برای برگردان فارسی آن نه از کسی یا جائی دستمزدی می‌گیرم، و نه برای انتشارش در آینده‌ نگران موافقت ناشری هستم.