بر سر آنم که گر ز دست برآید…

بازگشتم از تدریس در انگلستان همزمان شد با سالروز شصت و پنجمین سال تولدم، سنی که به شکل رسمی پایان فعالیت شغلی انسان، و به شکل غیررسمی آغاز پایان فعالیت اجتماعی او شناخته می‌شود. دریافت اولین چندرِغاز ماهانه‌ی بازنشستگی، بی‌آنکه برای به دست آوردنش زحمت کشیده باشی، بیشتر به حق السکوت می‌ماند تا باز پرداخت آنچه از پیش برای این روزها پس انداز کرده‌ای!
روز آخر تدریسم، دانشجوئی کارتی در پاکتی در بسته به من داد که رویش نوشته بود تا روز تولدم بازش نکنم. بازش که کردم تصویری دیدم از «استیو مک کوتین» سوار بر یک موتورسیکلت که زیرش نقل قولی از او آمده بود: «زندگی مسابقه است. آنچه قبل و بعد از آن می‌آید تنها انتظار است!»
روی کیک جشن تولدم هم، که «فرناز» با حضور تنی چند از دوستان نزدیکم در خانه‌ خودش تدارک دیده بود، دو موتور کوچک اسباب بازی مانند قرار داشت. ظاهرا شیرینی فروش فکر کرده بود که کیک را برای جشن تولد یک پسربچه‌ی پنج شش ساله می‌خواهند! خود من هم داشتم فکر می‌کردم کاش هنوز کودک بودم که چشمم به کادوی نامنتظری افتاد که خالقش خودِ فرناز بود: یک نقاشی از چهره‌ی مردی شصت و پنجساله
که با قلم موی عشق کشیده شده بود.

از حاشیه‌روی که بگذریم، من از مدت‌ها پیش در فکر این بودم که به بازنشستگی‌ام نه به عنوان پایان چیزی، که به عنوان آغاز چیزی تازه نگاه کنم. دستکم یکی دو سال است که وسوسه شده‌ام که «گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید». و این وسوسه چیزی نیست جز آستین بالا زدنِ سه چهار ساله برای ترجمه رمانِ رمان‌های جهان، «دن کیخوته» اثر جاوادانه‌ی «سروانتس»، مستقیما از زبان اصلی به فارسی؛ رمانی که ترجمه شیوائی از زبان فرانسه‌ با عنوان «دن کیشوت» به همت مترجم فقیدِ عالیقدر، محمد قاضی، سالیان سال است که زینت‌بخش کتابخانه‌های اهل ادب هموطنانم است.

     
ترجمه مجدد از آثار کلاسیک که امری بسیار طبیعی و ضروری در فرهنگ‌های پویای زمانه است متاسفانه در ایران به دلایلی که در اینجا فرصت برشمردنشان نیست کاری گاهی عبث، و گاهی حتی ناسپاسی به مترجم قبلی تلقی می‌شود. در حالیکه همین کتاب که جلد اولش در مادرید به سال ۱۶۰۵ منتشر شد و هفت سال بعد اولین نسخه انگلیسی‌اش با ترجمه «تاماس شلتون» درآمد، در طول این چهارصد سال تا کنون ده‌ها ترجمه دیگر از این کتاب به انگلیسی در آمده که آخرینش ترجمه «ادیث گروسمن» است که در سال ۲۰۰۳ یعنی فقط پنج سال پیش، منتشر شده است.
ترجمه فرانسه «دن کیشوت» نیز برای اولین بار در سال‌های ۱۶۱۴ و ۱۶۱۸ (اولی برای جلد اول و دومی برای جلد دوم) توسط دو مترجم فرانسوی «سزار اودن» و «فرانسوا دوروسه» منتشر شد و اگر تعداد مترجمان فرانسوی این اثر از قرن هفده تا کنون بیش از مترجمان انگلیسی آن نباشد مسلما کمتر نیست.
به زبان فارسی اما، جز ترجمه‌ی شیوای محمد قاضی که آن هم از زبان اصلی صورت نگرفته است هیچ ترجمه دیگری از این اثر که مادر رمان به معنای امروزی آن در تاریخ ادبیات جهان محسوب می‌شود، در دسترس نیست. این مختصر توضیح را دادم تا هم جائی برای تردید نسبت به احترامم به استاد برجسته‌ای همچون محمد قاضی نگذاشته باشم و هم خودم را به این کار خطیر که بی‌شک چند سالی از وقتم را می‌باید وقفش کنم ملتزم کرده باشم.
حرفی هم دارم در مورد نحوه‌ی ورود نام‌های خاص خارجی به زبان فارسی که از هیچ قاعده‌ای تبعیت نمی‌کند جز قاعده‌ی هر کس اول گفت! این هم بحثش در این مختصر نمی‌گنجد فقط اشاره می‌‌کنم به این که چون حرف «خ» در الفبای انگلیسی وجود ندارد و در نتیجه به راحتی تلفظ نمی‌شود عنوان اصلی رمان که نام خاص یک آدم است در ترجمه انگلیسی از «دن کیخوته» به «دن کای‌زوت» تغییر یافته، و درست به همین دلیل در فرانسه هم به «دن کیشوت» مبدل شده،. ولی ما که در الفبای‌مان حرف «خ» وجود دارد چه مشکلی با نام واقعی این پهلوان کهنسالِ خوش طینت داریم؟ یا با تلفظ نام آن همراهِ ساده‌دل دوست داشتنیش که «سانچو پانزا» باشد چه مشکلی داریم که مثل فرانسوی‌ها باید «سانکو» صدایش کنیم!؟