«زندگیِ تازه»

درکنار درس و بحث و فحصِ روزانه با دانشجویانم در «لیدز» این فرصت را یافتم تا ترجمه انگلیسی‌ رمان «زندگیِ تازه» نوشته‌ی «اورهان پاموک» را بخوانم. کشش غریبی داشت؛ گاهی به خاطر ساختار پلیسی‌وار رمان که خیلی به من نمی‌چسبید، و گاهی به خاطر پیشگوئی‌های عجیبی که سخت به دلم می‌نشست؛ انگار داشت مسئله‌ی همین امروز کشورهای خاورمیانه را طرح می‌کرد در حالیکه اولین چاپ آن به زبان اصلی، چهارده سال پیش (۱۹۹۴) در ترکیه منتشر شده است، یعنی هفت سال پیش از انفجار برج‌های دوگانه در نیویورک. ببینید در صفحه ۱۰۷ چه نوشته است:

«به خودم گفتم، بمب هم مثل تصادف، یک سراب است؛ هیچوقت نمی‌دانی چه وقت ظاهر می‌شود. ما، بازندگان بیچاره، معلوم بود در قماری که تاریخ نامیده می‌شود بازنده‌ایم؛ ما حالا به حدی تنزل کرده‌ایم که تا قرن‌های آینده همدیگر را با بمب می‌کشیم، با این امید که قانع شویم برنده‌ایم و مزه پیروزی را بچشیم؛ روح و جسممان را با بمب‌هائی که در وسائل خانه، در مجلدات قرآن، در جعبه‌های شکلاتی که با عشق به خدا، به تاریخ و به دنیا ساخته شده‌اند جاسازی کرده‌ایم، منفجر می‌کنیم و به عرش اعلا می‌فرستیم.»

 

من قبلا در مورد دو کتاب دیگر اورهان پاموک در این صفحه مطلب نوشته‌ام؛ یکی در مورد رمان بسیار خواندنیش «برف» و یکی هم در مورد کتاب «استانبول» که بی‌آنکه رمان باشد ساختاری قصه‌وار دارد. مشغله ذهنی پاموک در «زندگی تازه» که در شمار رمان‌های اولیه‌ی اوست همان است که در نوشته های قبلی به آن اشاره کرده‌ام؛ مسئله‌ی برخورد غرب و شرق در جامعه‌ای عقب‌مانده. منتها در این رمان گاهی ساختار پیچیده‌ی پلیسی‌وار آن بر تخیل سرشار او در بیان هنرمندانه‌ی این مشکل اجتماعی سایه می‌افکند. اگر این سایه را کنار بزنیم به فرازهائی بسیار زیبا می‌رسیم؛ مثل فرازی که در زیر برایتان به فارسی برمی‌گردانمش با این مقدمه که راویِ داستان دارد از وسائل و ابزاری که در یک نمایشگاه عرضه شده‌اند حرف می‌زند:

«یک ساعت بزرگ کوکی دیدم که به مشکل اذان برای دعوت به نماز پاسخ می‌داد، یعنی این مشکل که آیا اذان باید از بلندگو پخش شود یا توسط یک موذن با قدرت نفسش از مناره بیرون بزند. این ساعت به شکل اتوماتیک مسئله غرب‌گرائی در مقابلِ اسلام‌گرائی را از طریق یک وسیله‌ی مدرن حل می‌کرد: به جای اینکه مثل معمول دوتا گنجشک از دریچه ساعت در بیایند دو عروسک دیگر به کار گرفته شده بودند، یکی یک امام کوچولو که سر ساعتِ نماز خواندن از دریچه پائینی در می‌آمد و سه بار الله اکبر می‌گفت، و دیگری یک آقای کراواتی ریش تراشیده کوچولو که سر هر ساعت از دریچه بالائی در می‌آمد و می‌گفت خوشبختی یعنی ترک بودن، ترک، ترک.» [ص ۸۸]

نه! این کتاب سیصد صفحهای تنها درگیر این مسئله که گفتم نیست. درگیرِ مسائلی ورای این نیز هست؛ درگیرِ متافیزیک، حوادثی که در زندگی انسان نقش تعیین کننده دارند بی‌آنکه آدم برایشان برنامه‌ریزی کرده باشد؛ درگیر زندگی، مرگ، و عشق (و گاهی چقدر سطحی به این پرسش‌های ابدی انسان‌ها پاسخ می‌دهد! اورهان پاموک تنها ۴۰ سال داشت وقتی این رمان را نوشت.)

آنچه کسی مثل من را که نه تنها تعلیق‌های پلیسی در یک رمان برایش کششی ندارد بلکه حوصله‌اش را هم سر می‌برد به دنبال کردن پیگیرانه این رمان کشاند طنزِ به کار گرفته شده در سطر سطر این رمان بود. پاموک این طنز را تا حدی دنبال می‌کند که گاهی از سربسر گذاشتن با قهرمان بسیار جدی کتابش در جدی‌ترین لحظات زندگیش ابا ندارد و حتی گاهی با خودش به عنوان خالق اثر:

«بنابراین، ای خواننده، نه به کاراکتری مثل من اعتماد کن که آنقدر هم که فکر می‌کنی حساس نیست، و نه به رنج و خشونت این داستان که دارم برایت تعریف می‌کنم؛ اما قبول کن که دنیا دنیائی بی‌رحم است. علاوه بر این، این بازیچه‌ی من در آوردی که رمان نامیده می‌شود و بزرگترین دستآورد فرهنگ غرب است، هیچ ارتباطی با فرهنگ ما ندارد. این که خواننده در صدای من در این صفحات خام‌دستی می‌بیند فقط به این خاطر نیست که من از جائی پر از خشونت حرف می‌زنم که با کتاب‌ها آلوده، و با افکار تندروانه خفیف شده است، بلکه بیشتر به این خاطر است که من خودم هنوز به درستی دستم نیامده با این بازیچه غریبه چگونه بازی کنم.» [ص ۲۴۳]

جالب است که او با این اعتراف، هم پاسخِ من، که گاهی از تصنعی بودن بیش از اندازه ماجراها در این رمان عصبی می‌شدم، و هم پاسخ نقدنویسِ نشریه‌ی ادبی بسیار معتبر «نیو استیتمن» را یکجا داده است که نظر دوپهلویش در پشت جلد همین چاپی که من خواندنش را تمام کرده‌ام آمده است:

«روان، طفره‌زن، به شدت وسوسه‌انگیز و نیش‌دار. انگار بورخس یکی از داستان‌های موجزش را به اندازه یک رمان کش داده باشد. من هرگز کاری از این خام‌دستانه‌تر نخوانده‌ام. همه باید اورهان پاموک را بخوانند.»