«نرودا»، و عاشقانه‌ای غمگین

نوشتن از «پابلو نرودا»، یکی از پرآوازه‌ترین شاعران قرن بیستم، برای توئی که با سر زدن به این صفحه پیداست با ادبیات بیگانه نیستی، شاید مثل زیره به کرمان بردن باشد. ولی کرمانی‌ها هم بعید نیست گاهی وقت‌ها از زیره‌ی پیشکشی بدشان نیاید!
فقط به قصد یادآوری می‌گویم که «نرودا» در سال ۱۹۰۴ در خانواده‌ای کارگری در شیلی به دنیا آمد، و در سن یک ماهگی مادرش را از دست داد. از ده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد، و در نوزده سالگی با انتشار مجموعه شعر «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه‌ی غمگین» به شهرتی جهانی رسید. از میان ده‌ها جایزه ادبی معتبر که به کارهای او تعلق گرفته‌اند تنها اشاره‌ای به جایره نوبل ادبیات سال ۱۹۷۱، باید کفایت کند. 

       

و اما این مقدمه‌ای بود تا برگردان فارسی یکی از شعرهای همان مجموعه که نامش در بالا  آمد را برایتان بنویسم (البته شاید این شعر، یا حتی همه‌ی شعرهای این مجموعه‌ی بسیار معروف، قبلا به فارسی ترجمه شده باشند که من از آن بی‌خبر باشم):
□□□
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم: «شب، پر ستاره است،
و ستاره‌ها، آبی، در دور دست‌ها، از سرما می‌لرزند.»

باد در آسمان می‌گردد و می‌خواند.

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
او را می‌خواستم، و او هم مرا می‌خواست، گاهی.

در شب‌هائی مثل این، در آغوش می‌داشتمش.
در زیر آسمانِ بی‌انتها، بارها و بارها می‌بوسیدمش.

او مرا می‌خواست، و من هم می‌خواستمش، گاهی.
چطور می‌شد به آن چشمان درشتش عاشق نمی‌شدم!

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
با این فکر که ندارمش، که گُمش کرده‌ام.

شبِ دراز را می‌شنوم، درازترین شبِ بی او را.
و شعر از روحم می‌چکد، مثل شبنم از علف.

چه غم، که عشقم نتوانست حفظش کند!
شب پر ستاره است و او با من نیست.

همه همین است. در دور دست‌ها کسی می‌خواند. در دوردست‌ها.
روحم از گم کردنش راضی نیست.

نگاهم، گوئی برای نزدیک کردنش، می‌جویدش.
دلم می‌جویدش، و او با من نیست.

همین شبی که بر همان درختان، رنگ سپید می‌زند.
ما، ما دوتایِ آن روزها، همان که بودیم نیستیم.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما وقتی می‌خواستمش،
صدایم باد را می‌جُست تا خود را به گوش او برساند.

فرق است، فرق خواهد کرد، مثل بوسه‌های قبلی‌ام
صدایش، اندام موزونش. چشمان بی‌انتهایش.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما می‌خواهمش، گاهی.
عشق چه کوتاه، و فراموشی چه طولانی است!

چون در شب‌هائی این چنین، در آغوش داشتمش،
روحم از گم کردنش راضی نیست.

با این همه، شاید این آخرین رنج او برای من باشد،
و این، آخرین شعری که برایش می‌سرایم.
□□□