شاه و من و موتورسیکلت!

اول بیائید این تکه‌ی جالب را از کتاب «یادداشت های عَلَم»، جلد دوم، صفحه ۵۱ بخوانید تا ربطش را به مطلب امروزم دریابید:

 [شنبه ۲۶/۲/۱۳۴۹، بعد از ظهر شرفیاب شدم. ابتدا در خصوص عکسی که [شاهنشاه را در حال موتور سیکلت سواری نشان می‌دهد] عرض کردم، من موافق نبودم در روزنامه‌ها چاپ شود. فرمودند، چرا؟ عرض کردم «شاهنشاه پدر ملت هستند، ماشاالله پنجاه سال دارید، دیگر موتورسواری به شما نمی‌آید.» فرمودند «تو هم مثل خان‌های پنجاه سال قبل خراسان فکر می‌کنی.» عرض کردم «ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست.» فرمودند، «چرا نباشد؟» همانطور که کارگر من موتورسیکلت سوار می‌شود، من هم می‌شوم.» عرض کردم، «کارگر به عنوان احتیاج که دارد سوار می‌شود و شاهنشاه، اگر جسارت نکنم، به عنوان بازی سوار شده‌اید. این فرق دارد. ممکن است این عکس برای اروپا خیلی خوب باشد، ولی برای ایران خوب نیست.» فرمودند، «خیر، باید چاپ شود.» عرض کردم، «چشم، ولی غلط است.» .. ماشاالله به چیزی که پیله کنند، محال است از سرشان خارج شود.]

دیروز عصر دو سه ساعتی در خانه خودم در اختیار یک خانم عکاس ایرانی ساکن هلند، ثریا ابراهیمی، بودم که با همراهی همسرش مشغول انجام پروژه‌ای هستند برای چاپ کتابی از عکس‌های ایرانیانی که به نوعی در هلند نامی دارند. من چون خودم کارگردانم و از کسانی که دعوت مرا به همکاری می‌پذیرند توقع دارم امر و نهی‌ام را تحمل کنند وقتی دعوت کسی را هم می‌پذیرم خودم را در اختیارش می‌گذارم، مثل دیروز که ثریا هر کجا که دلش خواست، در اتاق کار و در اتاق نشیمن، ده‌ها عکس از من به هر ژستی که خواست گرفت، ولی وقتی از شوهرش، داوود، که دستیاری‌اش می‌کرد، خواست یک پرده سیاه در حیاط، پشت موتورم برپا کند تا از من در مقابل موتورم عکس بگیرد قند در دلم آب شد! همان لحظه بود که به یاد آن تکه از یادداشت‌های علم افتادم که در بالا برایتان آوردم (دقایقی پیش وقتی داشتم این تکه را از روی کتاب رونویسی می‌کردم یک لحظه از ذهنم گذشت چرا ساواک با این همه شباهت که من با آن خدا بیامرز داشتم اصرار داشت اثبات کند که من می‌خواستم شاه را بکشم! من قبلا نیز در مطلبی با عنوان «تولدم مبارک!» از شباهت اسمی‌ام با شاه، گرچه به شوخی، یادی کرده‌ام.)

حالا که صحبت از کتاب «یادداشت‌های علم» و اتهام شاه‌کشی من شد بیائید این دو تکه کوتاه را هم از یادداشت‌های علم در مورد این پرونده‌ بخوانید:

[دوشنبه ۲۶/۶/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم… مدتی راجع به رادیو تلویزیون صحبت فرمودند که به طور قطع افراد خرابکار در آن رخنه کرده‌اند. با سپهبد نصیری رئیس ساواک بنشین و آن جا را کاملا تصفیه کنید. «جلد سوم، صفحه ۱۴۵»]

[دوشنبه ۹/۷/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم… یک عده بچه احمق پیدا شده بودند که خواستند به جان شاهنشاه و شهبانو و ولیعهد سوءقصد کنند. عرض کردم چه لزومی دارد این خبر منتشر شود؟ فرمودند لازم است، چون بعد باید محاکمه شوند. عرض کردم با وصف این مصلحت نیست. فرمودند چرا مصلحت هست، تو نمی‌فهمی! «جلد سوم، صفحه ۱۷۳»]

محض اطلاع بگویم که من در فاصله‌ی این دو تاریخ، یعنی صبح روز شنبه اول مهرماه ۵۲ در خانه‌ام دستگیر شدم.

از این قصه بگذریم و برگردیم به پروژه عکاسی ثریا و داوود. من البته هنوز عکس‌های ثریا و داود را ندیده‌ام اما خودم از آندو وقتی مشغول سوار کردن پرده سیاه بودند عکسی گرفتم که بد نیست برای تزئین این مطلب در اینجا بگذارمش.