پیمان شکنی!

  دیشب، تا خود صبح از شوق این که دستکم تا آخر سال جاری خاج‌پرستی ناچار نیستم کله سحر از خواب بپرم و برای تدریس از خانه بیرون بزنم یک ساعت هم خواب به چشمم راه نیافت! ذهنم، آهوئی رمیده، از تپه‌ای به تپه‌ی دیگر می‌جهید و زیر هیچ بوته‌ای قرار نمی‌گرفت. یکی از موضوعاتی که اندیشیدن به آن خواب را از چشمم ربوده بود همین موضوع وبلاگ نویسی بود.

فکر کردم اگر این بار شروع به نوشتن کنم، سرمست از اینکه یک ماهی آزادم تا هر کاری دلم می‌خواهد بکنم، پیمانه و پیمان را یکباره می‌شکنم و نه به اندرز نازنینی که گفته بود اینقدر از خودت ننویس چون ممکن است به من من زدن تعبیر شود گوش می‌کنم، و نه به پند نازنین دیگری که خواسته بود هی ننویسم کجا هستم و چه می‌کنم چون ممکن است شیر پاک خورده‌ای ردم را بزند و گلوله‌ای حرامم کند!

خیلی راحت می‌نویسم که بالاخره پس از یکسال و نیمی که جز در روزهائی گذرا  از وطن دومم، هلند، دور بودم در کاشانه‌ام هستم و هر روز به دست خودم به «تپوسک» و «شوپن»، دو گربه‌ی نازنین زبان بسته‌ام غذا می‌دهم، و باران که هیچ، سنگ هم اگر از هوا ببارد از سوار شدن بر موتور خوش دست تازه‌ام که همین چند روز پیش با موتور قبلی‌ام تاختش زدم دست نمی‌کشم. در اولین فرصت هم از خجالت دوستان فلامنکوپسندم در می‌آیم و ترانه‌های تازه‌ای در همین صفحه تقدیمشان خواهم کرد که خودم دلم برای این کار بیش از آن‌ها تنگ شده است.