«هاری پاتِر» و راز محبوبیت بی‌همتایش

  همین تابستان پیش وقتی هنوز در ویرجینیا مشغول تدریس بودم یک شب طبق معمولِ چهارشنبه شب‌‌ها، پس از نمایش یک فیلم سینمائی و گفتگو با سازنده‌اش همراه همه‌ی حاضران به کانتین دانشکده رفتیم و لبی تر کردیم و به بحث و گفتگوی غیررسمی ادامه دادیم. اما یک ساعت بعد، یعنی حدود ساعت یازده شب، وقتی مثل موارد قبلی پابه‌پا شدم که بروم خانه دیدم انگار کسی به فکر رفتن نیست و همه همچنان خیال دارند بمانند و از اینور و آنور حرف بزنند. برای اینکه به قول اسپانیائی‌ها گوسفند سیاه توی گله‌ی سفید نباشم یک ساعت دیگر هم ماندم اما به نظرم رسید امشب کسی به فکر کوتاه آمدن نیست. بالاخره از یکی از همکاران که همچنان مشغول گپ زدن با یکی دیگر بود پرسیدم چرا از این همه استاد و دانشجو کسی امشب به فکر رفتن نیست. با تعجب نگاهم کرد و گفت: ساعت سه صبح کروگر (یک سوپرمارکت زنجیره‌ای معروف در آمریکا) فروش جلد آخر هاری پاتِر را شروع می‌کند. همه دارند وقت می‌کُشند تا به موقع بروند توی صف خرید هاری پاتِر بایستند!

شش هفت سال پیش وقتی اولین کتاب هاری پاتر یعنی «هاری پاتر و سنگ جادو» به فیلم برگردانده شد اتفاقا در همان ویرجینیا بودم. به قدری از فیلم استقبال شده بود که وسوسه شدم بروم آن را ببینم. دیدم، و خیلی هم خوشم آمد. می‌توانستم فکر کنم بچه‌ها و نوجوانان که هنوز مثل ما بزرگترها ذهنشان درگیر واقعیت‌های گریزناپذیر زندگی نشده است چگونه به همراه قوه‌ی تخیل شیرین خانم «ج.ک. رولینگ»، خالق هاری پاتر، بر جاروی پرنده‌ی جادوگرانِ خوش‌نیتِ این قصه سوار می‌شوند و در مدرسه‌ی جادوگری «هاگوارتز»، همپای هاری پاتر درس جادوگری می‌گیرند.

گرچه در طول دیدن فیلم، به عنوان یک بزرگسال افسار واقعیت‌های روزمره اسب خیالم را از تاخت وامی‌داشت اما به عنوان یک فیلمساز وسوسه‌های دیگری در من زنده می‌شد، وسوسه‌ی دانستن تکنیک چشمگیر ساختن صحنه‌هائی مثل فوتبال بازی جادوگران خردسال سوار بر جاروهای پرنده‌شان، که یکی از زیباترین صحنه‌های اولین فیلم از سری هاری پاتر است.

و اما این همه را گفتم تا بگویم از چند ماه پیش که جلد هفتم هاری پاتر با عنوان «هاری پاتر و قدیسان مرگ» (که قرار است جلد آخر این سری داستان‌ها باشد) در آمده تا حالا بارها وسوسه شدم تا دستکم یکی از این قصه‌ها را به شکل کامل بخوانم شاید کمی از راز محبوبیت بی‌همتای این قصه‌ها، که نه تنها بچه‌ها که والدین آن‌ها را هم مسحور کرده است، آگاهی بیابم. این است که وقتی دو سه روز پیش چشمم به کتاب «هاری پاتر و زندانی آزکابان» در یک روزنامه‌فروشی در فرودگاه افتاد بلافاصله آن را خریدم و برای این که همسفرانم در هواپیما متوجه نشوند با این موی سفید چه کتابی در دست دارم روزنامه‌ای روی جلد آن کشیدم و شروع به خواندنش کردم، و از شما چه پنهان هنوز هم مثل بچه‌ها دارم ازخواندن ماجراهائی که بر جادوگران خردسال، مثل هاری پاتر در دنیای «ماگِل‌ها» می‌گذرد – نامی که نویسنده به غیرجادوگران، مثل من و شما، داده است لذت می‌برم!