از «علف» و فیلم‌های دیگر

 این دوست سینماشناس من، «آران جاویدانی»، هر وقت بیاید دست خالی نمی‌آید. جدا از خبرهای هنری داخلی و خارجی موثقی که دارد همیشه چند تا فیلم هم برایم می‌آورد که می‌داند مشتاق دیدنشان هستم. این بار اما خرجینش از همیشه پر و پیمان‌تر بود. دو تا فیلم مستند تازه از مستندساز خوب ما «مهرداد اسکوئی» به همراه داشت با عنوان‌های «دماغ به سبک ایرانی» و «همیشه برای آزادی دیر است»، و دو فیلم دیگر که آرزوی دوباره دیدنشان را داشتم و هرگز فکر نمی‌کردم پیدایشان کنم: فیلم‌هائی از «کاخ گلستان» که توسط «میرزا ابراهیم خان عکاسباشی»، آغازگر فیلمبرداری در ایران فیلمبرداری شده، با تصاویری استثنائی از مظفرالدینشاه قاجار، و فیلم مستند بسیار معروف «علف» که بیش از هشتاد سال پیش توسط دو آمریکائی، «مریان کوپر» و «ارنست شودساک»، عمدتا از کوچ ایل بختیاری در ایران فیلمبرداری شد؛ فیلمی بی‌مانند که من فعلا سکانس زیبای عبور از رود کارون که ۱۴ دقیقه طول می‌کشد را با زیر نویس فارسی برایتان در این صفحه می‌گذارم تا در فرصتی دیگر سکانس‌های دیگر را هم آماده کنم از جمله سکانس نفس‌گیر عبور از زرده کوه برفپوش را. این توضیح را هم فراموش نکنم که فیلم در اصل صامت است و موسیقی سال‌ها بعد به آن اضافه شده. همانطور که خواهید دید مثل تمام فیلم‌های صامت سازندگان آن نوشته‌هائی را در جابجای فیلم به انگلیسی گذاشته‌اند که در نسخه حاضر ترجمه آلمانی نوشته‌ها روی فیلم خوانده می‌شود. من سعی کرده‌ام ترجمه فارسی را به گونه‌ای به فیلم بیافزایم تا خیلی مزاحم متن انگلیسی نباشد.

برای دیدن سکانس عبور از رود کارون روی عکس بالا کلیک کنید

و اما از «مهرداد اسکوئی» گفتم اجازه بدهید کمی در مورد کارهای او بنویسم. من با او و نحوه نگاهش با فیلم مستند «مادرم مرداب» در جشنواره جهانی فیلم مستند آمستردام آشنا شدم (انگار عنوان اصلی فیلم کمی با این که من از عنوان هلندیش ترجمه کردم فرق دارد). این فیلم زیبا به رابطه‌ی یک مادر پیر و علیل و دختری میانسال که در شاق‌ترین شرائط از او نگهداری و تر و خشکش می‌کند می‌پردازد. آن‌ها در اتاقکی چوبی در کناره‌ی یک آبراه که به مرداب انزلی متصل است زندگی می‌کنند و دختر میانسال از طریق ماهیگیری در مرداب و فروش آن در راسته‌ی ماهی‌فروشان زندگی خود و مادرش را تامین می‌کند. این فیلم از دو نظر سخت چشمگیر است: نگاه انسانی و درد آشنای سازنده به شخصیت‌های فیلمش؛ و نگاه تصویری غنی و چشمنواز او در تصویر برداری (کاری که در فیلم مستند بسیار مشکل‌تر از فیلم‌های داستانی است).

در مورد دو فیلم دیگر او، «دماغ به سبک ایرانی» و «همیشه برای آزادی دیر است» هم همین دو مولفه به چشم می‌خورد. طنز شیرین و گاهی هم تلخی که در فیلم «دماغ…» خط اصلی قصه را به پیش می‌برد، یا همدردی و غمی که در فیلم «همیشه…» به روشنی محسوس است موجب نمی‌شود فیلمساز به زیبائی تصاویرش به اعتنا بماند. این را هم بگویم که دیدن فیلم «دماغ…» جدا از این‌ها لحظات دلچسب دیگری هم برای من داشت؛ صحنه‌هائی کوتاه که در آن هنرمند ارزشمند، «نصرت کریمی» ظاهر می‌شود که زندگی دوران پس از انقلابش تجسم آشکار و بارز هنرمندستیزی ملایان حاکم بر وطن ماست.