«پرویز صیاد»، آن که نیاز به معرفی ندارد

 

دیشب طبق قرار قبلی یک ساعتی پیش از شروع نمایش «هادی و صمد پس از ده سال» به محل اجرا در همین شهر «لیدز» رفتم و از دیدار و همصحبتی با این دو دوست نازنین هنرمندم مثل همیشه شاد شدم و از نمایش دیدنیشان لذت بردم. از همان وقت تا حال به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که بنشینم و چیزی در باره دیشب بنویسم. تازه دانشگاه ما راه افتاده است و فرصت سر خاراندن برایم نمانده بویژه آن که در آغاز کار باید برای دو هفته دانشجویانم را ترک کنم تا به تدریس معموله‌ام در هلند برسم و با عجله برگردم که تا آش سرد نشده بادیه را دوباره روی اجاق بگذارم!

اما وقتی دقایقی پیش نگاهی به کتاب تازه‌ی «پرویز صیاد» که دیشب از روی محبت نسخه‌ای از آن را به من داد انداختم و در پشت جلد آن شرح کوتاهی که از خودش نوشته بود را خواندم بلافاصله کتاب را زمین گذاشتم تا حسم را نسبت به او پیش از آن که به غبار زمان آلوده شود بر این صفحه بیاورم. «صیاد» در باره خودش نوشته است: «نه در غربت کسی هستم نه نامی در وطن دارم. این را به حساب فروتنی نگذارید؛ واقعا چنین است. در سرزمین مادری نه در فهرست فیلمسازان نامی از من هست، نه فیلمنامه نویسان، نه قصه نویسان، نه نمایشنامه نویسان و نه حتی بازیگران… اگر شما مرا به نام صمد روستائی نمی‌شناختید یا زنده یاد نادرپور شرح کوتاهی در باره‌ی من جائی نمی‌نوشت، واقعا برای معرفی خود در مقدمه‌ی این کتاب نمی‌دانستم چه خاکی به سر کنم.»

این حرف آخرش را من هم به حساب فروتنی نمی‌گذارم. هیچ چیز سخت‌تر از معرفی کسی نیست که نیاز به معرفی ندارد حتی اگر مثل این مورد معرفی کننده همانکسی باشد که قرار است معرفی شود! نه تنها پرویز صیاد، که هیچکس دیگر هم نمی‌تواند در چند سطر، یا یک مقاله هنرمندی را که تاریخ تاتر و سینمای یک ملت را بدون نام بردن از او نمی‌توان به کمال نوشت معرفی کند. آخر از کدامش بگوید؟ از نقش آفرینی‌های هنرمندانه‌اش در نمایش‌های «در انتظار گودو» و «هرکول و طویله اوجیاس»، یا از بازی‌های جاودانه‌اش در فیلم‌های «ستارخان» و «خواستگار» و «در غربت» و سریال «دائی جان ناپلئون»، و یا از نوشته‌های نمایشی‌اش مثل «مردی که مرده بود و خود نمی‌دانست» و «مستاجر»، یا سریال‌های تلویزیونی‌اش مثل «اختاپوس»، از برنامه‌های تلویزیونوی‌اش در سال‌های تبعید مثل برنامه هفتگی «از هر دری سخنی» در تلویزیون پارس لس آنجلس، یا فیلم‌های سینمائی فراموش نشدنی‌‌اش به عنوان کارگردان مثل «بن بست» یا همین فیلمی که سنگ بنای سینمای ایران در تبعیدش باید نامید یعنی «فرستاده»، از فیلمهای سینمائی دیگرش به عنوان تهیه کننده مثل "طبیعت بیجان"، یا چندین تای دیگر که با کندی ذهن به یادم نمیآید؟ که اگر میامد این سیاهه حالا حالاها به درازا می کشید!

آخر از هر کدام از این رنگ‌ها که نام ببری باز تا معرفی رنگین کمانی که حاصل درخشان زندگی هنری پرویز صیاد است فاصله‌ای دراز داری. تازه یادتان باشد از فرزند شریف و نجیب و شیرین او، «صمدآقا»، که تا لب باز می‌کند عطر وطن از نفسش به مشام تشنه‌ی ما غربتیان می‌رسد نگفتم. وقتی گفتم معرفی «صیاد» کار یادداشت و مقاله نیست بیخود نگفتم؛ تازه اگر نیازی به آن متصور باشد.