از «من من» زدنِ‌های من

 

دوست نازنینی، در دیداری دلچسب، به محبت و به شکلی کاملا غیر مستقیم هشدار داد که استفاده‌ی بیش از اندازه از ضمیر «من» در روزنوشت‌هایم ممکن است به نوعی به «من من زدن» تعبیر شود. یاد پرسش دوست اهل قلمی افتادم که چند ماه پیش از آن در واشینگتن از من پرسیده بود آیا غلط است اگر در نوشتار به جای «من را»، «مرا» به کار ببریم. گفته بودم، نه. و پرسیده بودم چرا این پرسش را طرح کرده است. گفت «چون همیشه در روزنوشت‌هایت به جای ضمیر متصل فاعلی ضمیر منفصل فاعلی به کار می‌بری، فکر کردم شاید اشکالی در آن می‌بینی.»

این چند روز گذشته داشتم فکر می‌کردم که راستی چرا دستم نمی‌رود مثلا بنویسم «روزنوشت‌هایم» به جای «روزنوشت‌های من» در حالیکه هیچ کدام غلط نیستند. اول فکر کردم از زنگِ صدای «من» در یک عبارت بیشتر خوشم می‌آید تا «میمِ» خالی. مگر نه اینکه مجموعه‌ی قصه‌ای با عنوان «راز بزرگ من»، و فیلمنامه‌ای با عنوان «لالا و ناپدری من» منتشر کرده‌ام که موضوع هیچکدام به خود من – ببخشید به خودم! ربطی ندارد. یا مگر عنوان فیلمنامه‌ای که روزی تا پای ساخت پیش رفت و هنوز هم دلم می‌خواهد بسازمش، «کسب و کار کوچک من» نیست که به همه کس مربوط است جز به من؟

اما این پاسخ، خودم را خیلی قانع نکرد. بعد یاد نکته مهمتری افتادم؛ یاد اصلیت مازندرانی‌ام. مازندرانی‌ها مثل گیلانی‌ها از ضمیر متصل فاعلی بسیار کم استفاده می‌کنند. اما فکر کردم من که از کودکی در تهران بزرگ شده‌ام و در خانه کسی مازندرانی حرف نمی‌زد چرا باید به این طریق حرف زدن عادت داشته باشم. آنوقت یادم به آن همولایتیِ خدابیامرزِ نور به قبر باریده‌ام افتاد حریف سرنگون شده‌ی بازی سیاسی دوران جوانی‌‌ام را می‌گویم! –  که از کودکی در آغوشِ پرستارهای فرانسوی بزرگ شده بود و در سوئیس تحصیل کرده بود و قصرش در نیاوران بود و گمان نکنم یک بار در عمرش مازندرانی صحبت کرده بود ولی همنسلان من مسلما به یاد دارند که اگر می‌آمد تلویزیون و می‌خواست بر خلاف معمولِ همیشگی، خودمانی باشد و «ما، ما» نکند، نه تنها زبانش نمی‌چرخید بگوید «مرا»، بلکه همین «من را» را هم به لهجه‌ی دهاتی‌های اَلشت می‌گفت «من ر ِ»: «خواب دیدم که حضرت عباس دست دراز کرد و من ر ِ از زمین بلند کرد و…»!

تازه دریافتم که لهجه‌ی آدمیزاده هم مثل مِهر مادری است که «با شیر اندرون شد و با جان به در شود