«حُزن»

 

[حوزون، که در ترکی به معنای اندوه است ریشه‌ی عربی دارد؛ وقتی این لغت در قرآن دیده می‌شود (به صورت حُزن در دو سوره، و به صورت حازِن در سه سوره) همان معنائی را می‌دهد که در ترکی امروز متداول است. پیامبر محمد سالی را که در آن همسرش خدیجه و عمویش ابوطالب را از دست داد «سنه الحزن» یا سال اندوه نامید و همین تائید می‌کند این لغت به معنای احساس عمیق اندوه روحی است.]

 

این آغاز فصل دهم از آخرین کتاب «اُرهان پاموک» با عنوان «استانبول» است؛ نویسنده‌ای که تا کنون آخرین نفری است که به جایزه ادبی نوبل دست یافته. او با این مقدمه وارد بحثی فلسفی و برای من کسل کننده می‌شود در مورد حُزن در اسلام و صوفی‌گری، و برداشت بزرگانی چون القندی و ابن سینا را از این لغت با همقطاران اروپائی‌اشان مثل ارسطو و دیگران تاخت می‌زند تا در دو سه صفحه بعد که تصویری خواندنی از استانبول حُزن زده با جادوی قلمش ترسیم می‌کند:

[برای احساس این حزن باید صحنه‌هائی را به خاطر آورد که در آن‌ها شهر [استانبول] در تمامیتش به نمادی از حُزن، به جوهر حُزن، بدل می‌شود. دارم از شب‌هائی حرف می‌زنم که خورشید زود غروب می‌کند، از پدرهائی که با کیسه‌های پلاستیکی در دست در زیر نور چراغ‌های خیابان‌های فرعی به منزل برمی‌گردند. از کشتی‌های مسافری قدیمی در بُسفر که وسط زمستان به ایستگاه‌های متروک می‌رسند، جائی که جاشوان خواب‌زده، سطل به دست، با چشمی به تلویزیون سیاه و سفیدی که در ته ایستگاه است عرشه کشتی‌ها را می‌سایند؛ از کتاب فروش‌های پیری که از یک مشکل مالی به مشکل مالی دیگر می‌روند و بعد لرزان در تمام روز به انتظار مشتری می‌مانند؛ از سلمانی‌های که از این می‌نالند که پس از بحران اقتصادی مردها کمتر سرشان را اصلاح می‌کنند؛ از بچه‌هائی که بر سنگفرش خیابان‌ها، در میان ماشین‌ها توپ بازی می‌کنند؛ از زن‌های روپوشیده‌ای که زنبیل پلاستیکی خرید به دست در ایستگاه‌های پرتِ اتوبوس، بی‌آنکه با کسی همصحبت شوند به انتظار اتوبوسی که هرگز نخواهد آمد می‌مانند؛ از خانه‌های قایقی خالی در ویلاهای قدیمی بُسفر؛ از قهوه خانه‌های مملو از مردان بیکار؛ از خانم‌بیارهای صبور در شب‌های تابستانی که در بزرگترین میدان شهر به دنبال آخرین توریست مست می‌گردند؛ از جمعیتی که در شب‌های زمستانی برای سوار شدن به کشتی‌ها هجوم می‌برند؛ از عمارت‌های چوبی که تمام تخته‌هایشان ترک برداشته‌اند حتی آن‌هائی که اقامتگاه پاشاها بودند، و آنهائی که حالا به ادارات شهرداری بدل شده‌اند؛ از زن‌هائی که پشت پنجره به انتظار شوهرانشان سرک می‌کشند؛ شوهرانی که هرگز تا دیروقت شب قادر نیستند به خانه بیایند؛ از پیرمردانی که در حیاط مساجد جزوه و تسبیح و روغن زیارتی می‌فروشند؛ از هزاران هزار ورودیِ آپارتمان‌های همشکل، با نمای بیرونی رنگ و رو رفته از چرکی، زنگ، دوده و غبار؛ و از…]

«پاموک» در ادامه، ده‌ها تصویر دیگر به همین شکل ترسیم می‌کند تا خواننده را به جائی برساند که بگوید:

[… من از این همه حرف می‌زنم. تنها با دیدن حُزن، با نشان دادن علاقه‌مان به نمادهایش در خیابان‌ها، مناظر و مردم این شهر است که بالاخره حُزن را همه جا احساس می‌کنیم: در بامدادن سرد زمستان، وقتی که خورشید به یکباره بر بُسفر می‌تابد و آن بخارِ نرم از سطح آب برخاستن آغاز می‌کند حُزن چنان غلیظ می‌شود که تو می‌توانی تقریبا به آن دست بکشی، می‌توانی حدودا ببینی که مثل فیلم روی مردمش و روی چشم اندازهایش گسترش می‌یابد.]