کاسه‌ی داغتر از آش!

این رفیق ما، علی میرفطروس، چه دل پُری از پیرِ احمدآباد داشت و بروز نمی‌داد. خدا پدر این آقای دکتر جلال متینی را بیامرزد که کتاب «زندگی سیاسی دکتر مصدق» را سر هم بندی کرد تا بهانه‌ای به دست رفیق ما بدهد .که سرِ درد دلش را باز کند. چندین هفته است منتظرم مقاله «آسیب شناسی یک شکست» که به بهانه‌ی نقد و نظری بر کتاب آقای متینی آغاز شده بود به پایان برسد ولی به نظر نمی‌رسد این رفیق ما به این زودی‌ها دلش خالی شود (تازه رو کرده است که این نوشته برای بررسی کتاب دکتر نیست بلکه خودش قرار است یک کتاب تازه بشود!) من هم دیگر دلیلی نمی‌بینم دندان روی جگر بگذارم و تا پایان یافتن کتابی که رفیق ما در دست نوشتن دارد صبر کنم و به نکته‌ی قابل تاملی که در کتاب دکتر متینی و جزوات میرفطروس مشترک است نپردازم؛ نکته‌ای که به اعتقاد من باید انگیزه‌ی اساسی پرداختن این دو نفر به مصدق در این زمان معین باشد.
           لازم به اثبات نیست که دنیا در رویکردش به مسائل کشورهای خاورمیانه، پس از فاجعه‌ی یازده سپتامبر ۲۰۰۱، معیارهای تازه‌ای را به کار گرفته است. اسلام بنیادگرا و اسلام میانه‌رو دیگر همان معنای ساده‌ای را که پیش از آن داشتند ندارند؛ نه تنها سیاسیون که روشنفکران بسیاری در سراسر جهان، اولی را  چون طاعونی که بر جان تمدن بشری افتاده است، و دومی را چون پادزهری برای دفع این بلا از درون می‌شناسند. از همین روست که بسیاری از مفسران و آگاهان مسائل اجتماعی تلاش دارند تا ریشه‌ی بنیادگرائی اسلامی در خاورمیانه را بیابند و بشناسند. و در میان همانان هستند بسیاری که دریافته‌اند که سرنگون کردن مصدق توسط سی.آی.اِ. اولین سنگ بنای کج‌نهاده شده‌ی دنیای متمدن در منطقه خاورمیانه بوده است که منجر به ناامیدی از دستیابی به دموکراسی از طریق مسالمت‌آمیز، و گرایش به اسلامِ تندرویِ سیاسی برای مقابله با چپاول غرب شد. این نظر که بذر بنیادگرائی اسلامی را سی.آی.اِ. با تخته کردن دموکراسی در ایران، در منطقه افشاند و با راه‌اندازی جنبشِ طالبان و امثالهم برای مقابله با شوروی سابق، و حمایت همه جانبه از دولت اسرائیل در تمامی حرکاتِ ضد فلسطینی‌اش آن را آبیاری کرد دیگر نظر یک عده منتقد دولت آمریکا نیست بلکه به باوری عمومی برای سیاسیون این دوره بدل شده است. عذرخواهی کلینتون و اولبرایت از مردم ایران را در این رابطه باید‌ دید و ارزیابی کرد. اما همه این حرف‌ها تا آنجائی که به بحث من، و به ما ایرانیان، از جمله به دکتر متینی و آقای میرفطروس، مربوط می‌شود هیچ معنائی ندارد جز اینکه جمهوری اسلامی حاصل دیر به بار نشسته‌ی بذری است که آمریکا به دست دربار شاه در ایران کاشت. حالا ببنید برخورد این دو آقایان با این مسئله چیست. اول از کتاب دکتر متینی شروع می‌کنم. آقای دکتر با توجه به بی‌ابروئی اسلام سیاسی در میان ایرانیان و جهانیان پس از استقرار جمهوری اسلامی در ایران تمام سعی‌اش را کرده است تا اثبات کند که نه تنها مصدق در بیان درست تاریخ تولدش متقلب بود، نه تنها دکترای حقوق نداشت، نه تنها با انگلیسی‌ها دشمن نبود که حتی با آنان سر و سری هم داشت، نه تنها دشمنی‌اش با رضاشاه به خاطر قاجار بودنش بود، نه تنها طرح جمهوری کردن ایران توسط رضا شاه را عقیم گذاشت،  بلکه یک مسلمان دو آتشه هم بود. آقای دکتر پس از این که از قسم خوردن به قران در مجلس شاهد می‌آورد در بخشی با نام «چهره‌ی ذهبی دکتر مصدق» به راحتی اثبات می‌کند که او نه تنها طرفدار ائمه اطهار بلکه طرفدار مجازات قصاص هم بوده است. حالا ببینید بعد چه می‌نویسد:
          «دلیل مخالفت دکتر مصدق با وثوق الدوله وزیر عدلیه در کابینه مستوفی الممالک – در سال اول پادشاهی رضا شاه – این بود که وثوق الدوله با امضای قراداد ۱۹۱۹ در زمان احمدشاه، دولت مسیحی انگلستان را بر ایران مسلمان تسلط داد.» (کارنامه سیاسی مصدق. ص ۹۵)
          می‌بینید؟ مخالفت مصدق با قراردادی که در تاریخ ما «ایران بر باد ده» توصیف شده است به خاطر دفاع از اسلام در مقابل مسیحیت بوده است! (آقای دکتر، آیا متوجه‌اید که با این حرف‌ها دارید روح مرحوم سپهبد آزموده را در قبر می‌لرزانید؟ آن بیچاره چندین جلسه‌ی دادگاه محاکمه دکتر مصدق را صرف این کرد تا اثبات کند مصدق لامذهب بوده و نه تنها به ائمه‌ی اطهار که  به وحی هم حتی اعتقاد نداشته است!)
         و اما این رفیق ما، علی میرفطروس، همین معنا را با احتیاط بیشتری مطرح می‌کند. او می‌نویسد: «دکتر محمد مصدّق، پُل انتقال یا ارتباط تجربیّات تاریخی ملّت ما از انقلاب مشروطیت به انقلاب اسلامی است…»
          نه علی‌جان میرفطروس! مصدق پل ارتباط این دو نبود. پرتگاه میان این دو بود. ملت ما در این آزمون تاریخی از فراز آرزوهای آزادی طلبانه‌اش که در انقلاب مشروطیت متجلی شده بود، و در جنبش استقلال طلبانه‌ی موسوم به جنبش ملی به اوج رسیده بود در گردنه‌ی تاریخی سال ۳۲ با کودتای ۲۸ مرداد راه سقوط به اعماقِ لَزجِ جمهوری اسلامی را در پیش گرفت.