عرق شرم بر پیشانی ما

داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم آلمان در زمان هیتلر با تکیه بر توده‌های ناآگاه به سرکوب هر مخالفی دست نمی‌آزید؛ حتی اگر به بهانه‌ی تنگی فضای تنفس به کشورهای مجاورش هجوم نمی‌برد و سرزمین‌های دیگران را اشغال نمی‌کرد؛ حتی اگر کشتن یهودیان و کمونیست‌ها و کولی‌ها و همجنسگرایان توجیه قابل قبول برای بشریت آنروز و امروز داشت، باز هم همین که تا بدین حد درنده‌خوئی از خود نشان داد که به جای تیرباران کردنشان، میلیون‌ها نفر را در کوره‌های آدمسوزی سوزاند و خاکستر کرد کافی است تا ننگ ضد انسانی بودن برای همیشه بر پیشانی‌اش بنشیند.
          و نیز داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم اسلامی ایران در طول نیم قرن گذشته سرمایه‌های طبیعی و انسانی این ملت را به تاراج نمی‌داد؛ حتی اگر هیچ روزنامه‌نگار و دانشجوی معترضِ دگراندیشی را به سلول‌های شکنجه نمی‌فرستاد؛ حتی اگر به تمام بندهای پذیرفته شده‌ی حقوق بشر پایبندی عملی نشان می‌داد؛ حتی اگر در تابستان ۶۷ دستش را به خون هزاران زندانیِ بی پناه نمی‌آلود، باز هم همین که هر چند صباحی زنی یا مردی را به هر جرمی، چه به حق باشد و چه نه، در ملاء عام سنگسار می‌کند کافی است تا لعنت ابدی را با نام خود پیوند زند.
          سخن از نجات جان دو نفری که قرار است همین فردا در بهشت زهرای تاکستان به فتوای یک ملا، و به ضرب هزاران پاره سنگ کشته شوند نیست، چرا که همه می‌دانند در کشوری مثل ایران ارزش جان آدمیان، همانطور که آن عزیز از دست رفته سروده است، از مزد گورکن هم بیشتر نیست. سخن اما از زشتی و ناپاکی و سبعیت در کردار است. سخن از خصلت‌‌های شنیعی است که بشر در طول قرن‌ها تلاش کرده است تا از زندگی روزمره‌ی خود دورشان بدارد ولی حالا در شکل سربریدن گروگان‌ها با خنجر در عراق و افغانستان، و سنگسار زن و مرد در ملاء عام در ایران اسلامی، همچنان سخت‌جانی می‌کند و عرق شرم بر پیشانی انسان می‌نشاند.