سگ، شعر، و گیتار!

در این چند روزی که مهماندار «کلارا خانِز» بودم به قدری مطلب و خاطره برای نوشتن دارم که نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم؛ از دیدار با «مارتین موی»، بنیانگزار و مدیر سابق «جشنواره جهانی شعر رتردام» و مدیر فعلی «بنیاد شاعران همه‌ی ملت‌ها»، نهادی که دو سال پیش از مرگ شاملو جایزه‌ی سالانه‌اش را به او اختصاص داد و خود من از سوی شاملو آن را از دست معروف‌ترین شاعر هلند «رمکو کامپرت» دریافت کردم و برای شاملو به ایران فرستادم؛ یا از دیدار پریروزمان در «ماستریخت» با شاعر دیگر هلندی «فرانس بُده» که حرف‌های شنیدنی بسیاری برای ما داشت در مورد جسد دو سرباز از قرن شانزدهم که هنوز در حیاط خانه‌اش دفن‌اند!
اما بالاخره به این نتیجه رسیدم تا به خواست دلم تسلیم شوم و به جای این همه، یک ترانه‌ی فلامنکوی استثنائی، چه در کلام و چه در اجرا، برایتان بگذارم که بدون کمک «کلارا» قادر به فهمیدن کامل آن نبودم چرا که «مانوئل مولینا» با چنان لهجه‌ی غلیظِ کولی‌های جنوب اسپانیا آن را می‌خواند که حتی «کلارا» بعد از ده بار شنیدن آن تازه موفق به درک شعر شد؛ شعری که به اعتقاد من، و «کلارا» نیز،  در سادگی، لطافت و تخیل در اوج زیبائی است. ببینید چه می‌گوید:
[من که پولی در بساط نداشتم
رفتم به ساحل، و بهترین قایقو برداشتم.
چه کار دیگه‌ای میتونه بکنه
یکی که پول نداره
جز این که بره ساحل، و بهترین قایقو برداره!؟]

[اگه لازم بشه
با یک قایق کاغذی دخترکم را می‌برم
به کلبه‌ای که می‌خرم توی کوهستون
با فروش سگم، شعرم، و گیتارم.

اونجا دوتائی زندگی می‌کنیم
مزرعه‌ی کوچکی می‌سازیم
میوه‌هاشو می‌فروشیم
تا با پولش سگمو، گیتارمو، و شعرم رو پس بگیریم!]

[می‌خوام برات خاطره‌ای بگم
از یه مردی که می شناسمش
که همش با یاد تو زندگی می‌کنه.
توی جاده دیدمش
و با هم مثل برادر شدیم
و ازش خواستم سوار اسبم بشه و بام بیاد.

و برادر جاده‌ایِ من
تو بازار هی شراب می‌خورد و شراب می‌خورد،
و من این دو بیت رو شنیدم که می‌خوند:
«اسم معشوقم ستاره است
و همه‌ی کهکشان فقط مال اونه».]

[یادآوری: من قبلا این ویدئو کلیپ را با کیفیتی نه چندان مطلوب در مطلبی با عنوان «فیلم‌نگارشی از سه نسل» آورده‌ام.]