بودای حومه‌نشینان

آخرین باری که مطلبی در مورد یک رمان برایتان نوشتم حدود یک ماه و نیم پیش بود که به رمان «تریولوژی چرکین هاوانا» مربوط می‌شد. اما این به آن معنا نیست که از آن وقت تا حالا، که می‌خواهم در مورد رمان « بودای حومه‌نشینان» بنویسم، رمان دیگری را دست نگرفته باشم، بلکه رمانی که مرا به نوشتن وادار کند به دستم نرسیده بود. یکی از آن‌ها رمانی بود با عنوان «پسرک خوابگرد» نوشته‌ی «میشلین آهورانیان مارکون» که داستانش در جامعه‌ی ارامنه در بیروت (لبنان) می‌گذرد، تا حدودی هم خواندنی است اما به قدری بی‌کشش و حوصله‌سربر است که هر چه کردم بالاخره نتوانستم نیمه‌خوانده رهایش نکنم. این را گفتم تا دو کلام از اهمیت «کشش و گیرائی» در قصه‌پردازی بنویسم؛ کیفیتی که متاسفانه بسیاری از رمان‌ها، چه ایرانی و چه غیرایرانی، فاقد آن هستند. می‌دانم که این از آن مقوله‌های حساس و حساسیت برانگیز در رمان نویسی است که اگر به دقت بیان نشود می‌تواند سوءتفاهماتی را موجب شود. ولی من اینجا بی‌نگرانی نظرم را می‌نویسم و از هر برخورد انتقادی در این زمینه نیز استقبال می‌کنم.


 کشش وگیرائی در قصه‌پردازی، چه به شکل شفاهی و چه کتبی، اصلی بنیادی برای ارزش‌گزاری یک کار داستانی است. این که بسیار داستان‌های کم ارزش و حتی بی‌ارزش و مبتذل یافت می شوند که از کشش و گیرائی بی‌بهره نیستند دلیل نمی‌شود که کمبود این کیفیت ضروری را در بسیاری از قصه‌های دیگر نشانه‌ی دوری آن‌ها از ابتذال دانست؛ چیزی که بسیاری از نویسندگانی که توان داستان‌پردازی گیرا ندارند در توجیه کمبودشان بدان متوسل می‌شوند. من عمیقا معتقدم که قصه‌ای که به شیوه‌ی کسل کننده و بی‌کشش نوشته شده باشد، حتی اگر از حیاتی‌ترین مسائل انسانی هم حرف زده باشد، نشانگر چیزی نیست جز عدم تسلط نویسنده به رمز و راز قصه‌پردازی و داستانگوئی.  توسل به ادعاهائی از نوع «پرهیز از عامه‌پسندی» و «دوری از ایجاد هیجانات کاذب» و از این حرف‌ها را فقط توجیهی می‌دانم برای سرپوش گذاشتن به ناتوانی در قصه‌پردازی به شکل کامل و موثر و برانگیزاننده. وگرنه آن‌چه کاری مبتذل یا عامه‌پسند را از یک کار اصیل و ارزشمند جدا می‌کند به هرچه ربط داشته باشد به گیرائی یا ناگیرائی آن ربط ندارد.
 حالا با این مقدمه بروم سر وقت یک رمان گیرا و پر کشش به نام «بودای حومه‌نشینان» نوشته‌ی «حنیف کوریشی»، نویسنده‌ی هندی تبار انگلیسی. او که در دهه هشتاد قرن گذشته با نمایشنامه‌نویسی اسم و رسمی به هم زده بود با نوشتن فیلمنامه‌ی معروف «رختشویخانه‌ی کوچک من» تا مرز دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه پیش رفت. پس از آن، چندین فیلمنامه دیگر هم نوشت که تماما به فیلم‌های معروفی بدل شدند، که یکی از آن‌ها جایزه خرس طلائی جشنواره سینمائی برلین را برد. و اما رمانی که دارم در باره‌اش می‌نویسم اولین کار او در شکل رمان است که در سال ۱۹۹۰ منشتر کرد ولی چند سال بعد به شکل یک سریال چهار قسمتی توسط بی.بی.سی به فیلم در آمد.
 قصه از زبان اول شخص، نوجوانی هندی‌تبار به نام کریم، رشد یافته در حومه‌های خارجی نشین لندن، بازگو می‌شود. زبان رمان روان و شیرین و سرشار از طنز است. دردناک‌ترین لحظات زندگی آدم‌های قصه، چه در روابط شخصی و خصوصی، و چه در روابط پیچیده‌تر اجتماعی، با چنان طنز ظریفی به تحریر در آمده است که خواننده در میان خنده و گریه در می‌ماند.
 تا حال و هوای رمان را به دست بدهم صفحه‌ای از آن را به فارسی برمی‌گردانم با توضیح کوتاهی که برای درک این صحنه ضروری است. «انور»، یکی از آدم‌های قصه، دوست سالیان سال پدر کریم است که در حومه لندن بقالی کوچکی دارد و با همسر و دختر جوانش، جمیله، آن را می‌گرداند. کریم و جمیله هم از کودکی با هم دوست‌اند و غیر از عاشقی همه گونه رابطه با هم دارند! جمیله مثل هر بچه‌ی نسل دومی، خیلی به سنت‌های خانوادگی پایبند نیست و این یکی از مشکلات خانواده‌ی انور است. یک روز مادر جمیله در مغازه یک بشقاب کباب به دست کریم می‌دهد و از او می‌خواهد با جمیله کباب را برای انور که در خانه است ببرد. باقی را از صفحه ۵۹ و ۶۰ کتاب برایتان بازگو می‌کنم:
[انور روی تختی در اتاق نشیمن نشسته بود که نه تخت معمولی خودش بود و نه در جای معمولی خودش قرار داشت. یکدست پیژامه‌ی ژنده و نخنما به تن داشت و من متوجه شدم که ناخن پایش شکل هسته‌ی هلو بود. به دلیلی نامعلوم دهانش نیمه باز بود و نفس نفس می‌زد، انگار همین پنج دقیقه پیش دنبال اتوبوس دویده بود. ریشش را نزده بود و لاغرتر از همیشه بود. لب‌هایش خشک و پوست پوست بود. پوستش زردی می‌زد و چشمانش گود افتاده و سرخ بود. کنار تخت یک لگن کثیف قرار داشت پر از شاش. من هرگز کسی را در حال مرگ ندیده بودم ولی انور بی‌تردید در این مقام بود. انور به کبابی که دست من بود طوری خیره مانده بود که انگار کباب جزو ابزار شکنجه بود. من با عجله شروع به جویدنش کردم تا از شرش خلاص شوم.
 آهسته از جمیله پرسیدم «چرا نگفتی مریضه؟»
 اما خودم خیال نمی‌کردم فقط مریض باشد چون فرسودگی چهره‌اش آغشته به خشم بود. جمیله نگاهش به پدرش بود ولی او نگاهش را از جمیله و من، از وقتی وارد شدم، می‌دزدید. نگاهش خیره به روبرویش بود مثل همیشه که به تلویزیون خیره می‌شد، با این تفاوت که حالا تلویزیو
ن خاموش بود.
 جمیله گفت «مریض نیست.»
 گفتم «نه؟» و بعد به انور رو کردم «سلام عمو انور. چطوری شما، رئیس جان؟»
 صدایش تغییر کرده بود: زنگدار و ضعیف شده بود. «اون کباب لعنتی رو از دم دماغ من ببر کنار. برو و این دختره‌ی لعنتی رو هم با خودت ببر.»
 جمیله دستی به دست من زد «می‌بینی»، و رفت روی لبه‌ی تخت نشست و به طرف پدرش خم شد «لطفا، لطفا دیگه تمومش کنین.»
 انور تشر زد «برو گمشو! تو دختر من نیستی. من تو رو نمی‌شناسم.»
 «به خاطر ماها لطفا تمومش کنین. ببینین، کریم که این همه شما رو دوست داره…»
من گفتم «بله، بله.»
 «آمده کباب به این خوشمزگی براتون آورده.»
 انور به حق گفت «پس چرا خودش داره می‌خوردش؟» جمیله کباب را از دست من قاپ زد و جلو دماغ او  تکان تکان داد. با این کار کباب بیچاره‌ی من وارفت و تکه‌های گوشت و پیاز روی تخت ولو شد. انور به روی خودش نیاورد.
 من از جمیله پرسیدم «جریان چیه؟»
 «نگاش کن کریم. هشت روزه نه غذا خورده نه آب! اگر غذا نخوره می‌میره، مگه نه کریم؟»
 «آره، پس می‌افتی رئیس، اگه مثل دیگرون غذا نخوری.»
 «من غذا نمی‌خورم. من می‌میرم. اگر گاندی با غذا نخوردن تونست شر انگلیسی‌ها رو کم کنه منم می تونم خانواده‌مو وادار کنم از من اطاعت کنن.»
 «حالا چی از جمیله می‌خواین براتون بکنه؟»
 «با مردی که من و برادرش براش انتخاب کردیم عروسی کنه!»]
 باقی را می‌گذارم تا خودتان بروید بخوانید. تنها این را می‌گویم که «چنگیز» دامادی که در هندوستان برای جمیله انتخاب شده است یکی از شیرین‌ترین و جالب‌ترین آدم‌های این قصه است. جمیله وقتی پدرش تا دم مرگ پافشاری می‌کند بالاخره تسلیم می‌شود ولی وقتی با همسرش در حومه لندن به خانه بخت می‌رود به او دست نمی‌دهد. چنگیز به ناچار هر شب تا دیروقت با جمیله ورق بازی می‌کند و بعد همانجا در اتاق نشیمن روی یک تخت سفری می‌خوابد. رابطه چنگیز و کریم اما سخت دوستانه می‌شود، و هر وقت پیش بیاید با هم همه جا می‌روند، از گردش و تفریح گرفته تا خانم بازی. این یک پاراگراف را هم از صفحه ۱۰۹ کتاب برایتان ترجمه می‌کنم تا ببینید با چه قصه‌ی پر کششی طرفید. کریم و جمیله، در غیاب چنگیز که به خانم بازی رفته است، در تختخواب تازه عروس دراز کشیده‌اند:
[ما دوباره با هم خوابیدیم، و باید خیلی خسته شده بوده باشیم چون دو ساعت طول کشید تا من بیدار شدم. سردم شده بود. جمیله خواب خواب بود با یک ملافه روی قسمت پائین بدنش. خواب‌آلود به طرف زمین خزیدم تا پتوئی که روی زمین افتاده بود را بردارم، و وقتی داشتم این کار را می‌کردم نگاهم به اتاق نشیمن افتاد و در تاریکی چنگیر را تشخیص دادم که روی تخت سفری‌اش دراز کشیده بود و به من نگاه می‌کرد. چهره‌اش بی‌حالت بود؛ سنگین شاید، یا بهتر، خالی. به نظر می‌آمد مدت‌هاست همانطور دمر آنجا دراز کشیده است. درِ اتاق خواب را بستم و به سرعت لباس پوشیدم. من همیشه به این می‌اندیشیدم که در موقعیتی از این گونه چه باید می‌کردم، پاسخ اما ساده بود. بی‌آنکه به رفیقم نگاه کنم زدم به چاک. زن و شوهر را با هم تنها رها کردم با این احساس که به همه خیانت کرده‌ام – به چنگیز، به پدر و مادرم، و به خودم.]