سوگواره‌ی پیران – جزوه پایانی

۷۲/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو لشکر در مقابل هم صف‌آرائی کرده‌اند. گودرز پیشاپیش ده سوار گزیده‌ی ایرانی به انتظار ایستاده است. پیران و ده همآورد تورانی آماده‌اند. فریبرز و گیو و بیژن در میان گزیدگان ایرانی، و کلباد و روئین و گروی ِ زره در صف تورانی‌اند.
با کوبش کوس و زنگ‌درای از دو سو، نبرد تن به تن آغاز می‌شود. نخست از دلیران ِ ایران سپاه، فریبرز بیرون می شود. کلباد ویسه همآورد اوست. دو پهلوان در میانه‌ی میدان بهم می‌رسند و بر هم تیغ می‌کشند. فریبرز با اولین ضربت، تیغ بر گردن کلباد می‌کشد و تا کمرگاهش را می‌درد. چالاک از اسب فرود می‌آید و پیکر خونین کلباد را به کمند بر اسب می‌بندد و پیروزمند بسوی سپاه ایران می‌تازد. گیو و گروی‌زره از دو لشکر جدا می‌شوند و به میدان در می‌آیند و با پرتاب نیزه، ستیزه می‌آغازند. گاه که نیزه‌ها به هدف نمی‌رسند، دست به شمشیر می‌برند. گیو، تا گروی ِ زره را زنده به چنگ آرد، گرزی گران به خُود او فرود می‌آورد. خون از تارک بر چهره گروی فرو می‌پاشد. گیو، دست دراز می‌کند و گروی را سخت و شکننده به بر می‌فشارد. گروی از توش می‌افتد و ناهُشیوار از اسب سرنگون می‌شود. گیو فرود می‌آید. چالاک دست گروی را از پشت می‌بندد و سوار می‌شود. نهیبی به اسب می‌زند و گروی را پیشاپیش تا سپاه ایران می‌دواند. فریاد شادمانی از حلقوم ایرانیان، و آه از نهاد تورانیان بر می‌آید.


[آمیزه]
۷۳/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
سه دیگر پهلوان ایرانی، همآورد تورانی‌ش را در میانه‌‌ی میدان به زمین می‌کوبد و استخوانش را در می‌شکند. ایرانی، جسد تورانی را به اسب می‌بندد و با خود می‌برد.
[آمیزه]
۷۴/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
پهلوان چهارم ایرانی با پرتاب تیر از کمان، اسب و سوار تورانی را سرنگون می‌کند. چالاک او را سر می‌برد و با خود به اردوی ایرانیان می‌برد.
[آمیزه]
۷۵/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
پهلوان پنجم ایرانی نیزه بر ران همآورد تورانی‌اش می‌اندازد و از اسب سرنگونش می‌کند. پهلوان، پیکر شکسته‌ی تورانی را به اسب می‌بندد و با خود می‌برد.
[آمیزه]
۷۶/ نیمروز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
ششم پهلوان ایرانی، بیژن، فرزند گیو و نوه‌ی گودرز است، و هم‌نبرد تورانی‌اش، روئین، فرزند جوانِ پیران ویسه. فریادهای شادی ایرانیان، آوردگاه را به لرزه در می‌آورد. پیران، سوگوار و شکسته، به اشاره به روئین رخصت نبرد می‌دهد. روئین و بیژن به آوردگاه در می‌آیند و ستیزه می‌آغازند. لختی تیر از کمان بر هم می‌بارند و آنگاه در میانه‌ی میدان بهم می‌رسند. بیژن چون باد بر او می‌تازد و گرزی بر فرقش فرود می‌آورد که مغز و خون از کلاهش فرو می‌ریزد. آه از نهاد تورانیان بر می‌آید و پیران چشمان اشکبارش را به آسمان می‌دوزد.

پیران: وه که چه زشت آفریده‌ای زندگی را!

۷۷/ [واگرد]/ نیم‌شب/ درونی/ کاخ پیران ویسه
گلشهر، ترسیده از کابوسی دردناک، از جا می‌جهد و دیوانه‌وار و فریادکشان از خوابگاه به تالار، و از تالار به سرسراهای تاریک و دراز کاخ می دود. تمامی درها و پنجره‌های کاخ گشوده‌اند و باد ِ بازیگر در دامن بلند پرده‌های توربفت افتاده است و موجوار آنان را به این و آن سو می‌کشاند.
[برنهاده]
۷۸/ [ادامه]/ آوردگاه
برنهاده بر بازی باد در پرده‌های توربفت کاخ پیران، روئین، سبک و نرمآهنگ از اسب سرنگون می‌شود. بیژن بر او فرود می‌آید و سر از تنش جدا می‌کند. پیکر خونینش را به اسب می‌بندد و نرمآهنگ و موجوار به سوی سپاه ایران می‌تازد.
[آمیزه]
۷۹/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
هفتمین پهلوان ایرانی، پیکر خونین همآورد تورانی‌اش را به اسب می‌بندد و می‌تازد
[آمیزه]
۸۰/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
هشتمین پهلوان ایرانی، نیزه‌اش را در کمرگاه هم‌نبرد تورانی‌اش می‌نشاند.
[آمیزه]
۸۱/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
نهمین پهلوان ایرانی سر ِ هم‌نبرد تورانی‌اش را با تبری به کلاهش می‌دوزد.
[آمیزه]
۸۲/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دهمین پهلوان ایرانی با ضربه‌ی شمشیر، هم‌نبرد تورانی‌اش را از سر تا کمرگاه می‌درد.
[آمیزه]
۸۳/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
در اوج فریاد شادمانه‌ی ایرانیان، گودرز کشوادگان، خندان و سرافراشته، سواره از پهلوانان پیروزمند ایران سان می‌بیند.
پیران ویسه، سوگوار و دژم، در سکوت مرگباری که بر تورانیان حاکم است انتظار می‌کشد.
به اشاره‌ی دست گودرز، کوس درنگ ِ شامگاهی به صدا در می‌آید. پیران نفسی به راحتی می‌کشد. سر اسب را به سوی قرارگاه می‌گرداند و آرام می‌راند.
[فروهش]
[برآیش]
۸۴/ نیم‌شب/ بیرونی/ تپه‌ی کنابد
پیران ویسه، شکسته و خسته، موی و ریش پریشان در باد، بر خرسنگی برفراز تپه‌ی کنابد نشسته است. زمین زیر پای او از کورسوی سراپرده‌های قرارگاه ِ دو لشکر به آسمانی پرستاره می‌ماند. آسمان، اما، بی ستاره است!

۸۵/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو سپاه به تماشا، در مقابل هم صف کشیده‌اند. گودرز غرق در آهن و پولاد. آماده‌ی رزم از صف جدا می‌شود. حرکت ِ موجوار درفش‌های ایرانیان با غلغله‌ی فریادهای شادی آنان، پیر فرمانده را بدرقه می‌کند. پیران ویسه، غمین و نومید، از صف ساکت تورانیان جدا می‌شود و به آرامی به آوردگاه رو می‌آورد. دو پهلوانِ پیر، گوئی شتابی به پیشدستی ندارند. گاه که پیران به کمندرَس گودرز می‌رسد، گودرز کمند می‌کشد و بسویش می‌افکند.
پیران، چربدست، کمند را در هوا می‌رباید. گودرز لختی به انتظار می‌ماند. پیران، کمندش را بسوی او رها می‌کند. گودرز از حلقه می‌گریزد و آنرا بچنگ می‌آورد. دو سوار به هم می‌تازند و با گرز می‌ستیزند. گرزها بی‌آنکه به هدف بنشینند بر هم می‌خورند و خُرد می‌شوند. آنگاه شمشیرها از نیام در می‌آیند. آنها نیز ضربه‌های کینه‌ورزانه‌ی دو پیر پهلوان را بر نمی‌تابند و در هم می‌شکنند.

گودرز: لختی بیش از زمانت نمانده است! با من بتاز تا در آنسوی تپه کمان کشیم.

پیران چشم بسوی تپه می گرداند. خورشید سرخ فام بر تارک تپه به انتظار ایستاده است.

پیران: بتازیم!

دو پهلوان رو به خورشید بامدادی بسوی تپه می‌تازند. سپاهیان از هر دو سو، بی‌حرکت به پرهیبِ دو سوار که در پسِ پشت تپه‌ی خون‌گرفته از آفتاب صبحگاهی گم می‌شود، چشم دوخته‌اند.

۸۶/ بامداد/ بیرونی/ دامنه‌ی تپه کنابد
دو سوار، در آنسوی تپه، به دور از چشم لشگریان، تازنده از هم فاصله می‌گیرند و تیر بر چله‌ی کمان می‌کنند. پیران تیری رها می‌کند که بر خاک می‌نشیند. گودرز کمان می‌کشد و تیر را از چله رها می‌کند. تیر صفیرکشان برگستوانِ اسب پیران را می‌درد و بر پهلویش می‌نشیند. تکاور می‌لرزد و به زانو در می‌آید. پیران به زیر اسب در می‌غلتد و زیر فشار تنه‌ی سنگین او دست راستش به دو نیمه می‌شود.
گودرز بسوی او می‌تازد و پیرا
ن آسیمه‌سر می‌گریزد و از دیگر سویِ کوه سنگلاخی بالا می‌کشد.

گودرز: ترا چه شده است ای پهلوان پیر که چون نخجیر از شکارچی‌ات می‌گریزی؟! زبان به زنهار بگردان تا زنده به کیخسرو‌ات بسپارم که به پاس موی و ریش سپیدت ببخشایدت!
پیران: این خود مباد که به زنهار رفتن از من گمان بری. من خود مرگ را زاده‌ام و بدان گردن نهاده‌ام.
گودرز از اسب پیاده می‌شود و در پی پیران از خرسنگ‌ها بالا می‌کشد. پیران چون آهوئی زخمی از سنگی به سنگ دیگر می‌پرد و پدید و ناپدید می‌شود. در گیرودار گریز و پی‌گرد، پیران خنجری بسوی گودرز رها می‌کند که بر بازوی پهلوان می‌نشیند. گودرز خفاگاه او را در می‌یابد و کینه‌جو ژوبین بسویش می‌افکند. ژوبین ِگودرز، صفیرکشان سنگلاخ را می‌پیماید، زره پولادین پیران را می‌شکافد، جگرش را می‌درد و از دیگر سو بیرون می‌زند. پیران از پشت خرسنگ سرنگون می‌شود. سراشیبی سنگلاخی را غلتان می‌پیماید و خون جگر به دهان، برخاک تیره آرام می‌گیرد.
گودرز خود را باو می‌رساند. خسته و خونین زانو می‌زند. چنگالش را در شکاف سینه‌ی پیران فرو می‌برد. لختی خون بر می‌کشد و بردهان می‌برد و به چهره می‌آلاید. خنجر از کمر می‌گشاید و بر گلوی پیران می‌گذارد. لحظه‌ای درنگ می کند و می‌سگالد. خون به چهره، و اشک به چشمانش هجوم می‌آورد. خنجر را به سوئی می‌افکند و دیوانه‌وار نعره می‌کشد.

گودرز: ای پیر خونین‌جگر! جهان چون من و تو بسیار دیده است و با هیچیک نیارمیده است!

رگه‌ی سرخ نور بامدادی، از پس تپه‌ی سنگلاخی بر چهره‌ی آرام پیران می‌تابد. گودرز، تا نور خورشید چشمان پیران را نیازارد، درفشش را بر بالین او بر خاک می‌کند. پیران در سایه‌ی وزنده‌ی درفش گودرز، چون کودکی آرام، آرمیده است.
[آمیزه]
۸۷/ شامگاه/ بیرونی/ قرارگاه ایرانیان در کنابد
کیخسرو در قرارگاه کنابد، سواره از گردان پیروزمند ایرانی سان می‌بیند. گودرز در پس ِ پشت او به آرامی می‌راند. ده دلاور ظفرمند ایرانی یکی پس از دیگری در مقابل کیخسرو زمین ادب می‌بوسند. گودرز اجساد تورانیان را که بر سکوئی چیده‌اند به کیخسرو می‌نمایاند.

گودرز: اینک ده همآورد تورانی ِ ایشان!

در پس پشت ده پیکر خونین، گروی‌زره، پالهنگ بر گرده به زانو در آمده است.

گودرز: و اینهم گروی ِ زره. تنها زنده‌ی رزم تن به تن!

کیخسرو نگاهی نفرت‌بار به گروی می‌اندازد.

کیخسرو: با او همان کنید که با پدرم کرد!

دو روزبان ِ ایرانی، گروی را تا پیش پای اسب کیخسرو می‌کشانند.

۸۸/ [واگرد]/ نیمروز/ هامون
در رفتاری نرمآهنگ، گروی ِ زره خنجر از گرسیوز، برادر افراسیاب، می ستاند. روزبانی طشتی طلا پیش می‌آورد. سیاووش را پالهنگ بر دوش، به زانو می‌نشانند و گروی، سر از تنش جدا می‌کند. خونِ سرخ سیاووش بر طشت طلا می‌پاشد.

۸۹/ [ادامه]/ قرارگاه
روزبانان، جسد سر بریده‌ی گروی ِ زره را از مقابل پای اسب کیخسرو کنار می‌کشند. کیخسرو اندکی پیش‌تر می‌راند و در برابر پیکر خونین پیران ویسه بر سکو، می‌ایستد. از اسب به زیر می‌آید و در مقابل سکو زانو می‌زند. دست به پیشانی بلند پیران می‌کشد و با خود مویه می‌کند.

کیخسرو: دیهیم و گاهت را آراسته بودم و پاداشی جزین برایت می‌خواستم، پیرِ مهربان من! چگونه اهریمن بر دلت چیره شد تا سر از افراسیاب مگردانی و بسوی من نگروی؟

کیخسرو، اشک در چشم، بر می خیزد و به گودرز رو می‌کند.

کیخسرو: پیکرش را به مُشک و کافور بشوئید، و به دیبای رومی بپوشید.

۹۰/ روز/ بیرونی/ قرارگاه کابد
با ضربآهنگ کوس‌ها، مرزبانان ایرانی پیکر به گلاب شسته‌‌ی پیران ویسه را در رزم‌جامه‌اش، کلاه بر سر و کمر بر میان، بر تختی گران به دوش می‌کشند و آرام و آهنگین به سوی دخمه می‌روند و در سیاهی آن گم می‌شوند.
 [فروهش]
[برآیش]
آرایه‌ی انجامین
فردوسی، موی و ریش پریشان در باد، قلم از دفتر بر می‌گیرد و چشمان تَرَش را به بانو می‌گرداند.
بادِ غوغاگر، دامن بیقرارِ پرده‌ای را به جوهردان می‌کشد. جوهری خون‌رنگ بر دفتر می‌ریزد و آرام راه می‌گیرد.

[کارنامه‌ی پایانی فیلم بر پس‌زمینه‌ی جوهر خون‌رنگ می‌آید.]
[پایان]