سوگواره‌ی پیران – جزوه نُه

۶۷/ نیم‌شب/ درونی/ خوابگاه پیران ویسه
پیران در کنار گلشهر بر تخت دراز کشیده است. خواب‌زده و دلمشغول، لختی به شمعدان بزرگ ِ آویخته از سقف که از وزش نسیمی تکان می‌خورد خیره می‌شود و آنگاه به چهره‌ی آرام و خفته همسرش چشم می‌دوزد. گلشهر از سنگینی نگاه مردش چشم می‌گشاید. پیران بر می‌خیزد و در خواب‌جامه به آنسوی خوابگاه می‌رود. از تُنگی بلورین جامی شراب می‌ریزد و باز می‌گردد. بر لبه‌ی تخت می‌نشیند و جام را به آرامی می‌نوشد. گلشهر نگاه نگرانش را باو دوخته است. پیران شراب را سر می‌کشد و گوئی با خود به حرف در می‌آید.

پیران: بی‌گمانم که انتظارت آغاز شده است، بانوی من! نه من و نه فرزندمان و نه خود برادرانم از این آتش بر نخواهند جست.

قطره اشکی از چشم نیم‌بسته‌ی گلشهر بر بالش مخملین فرو می‌چکد. پیران بر می‌خیزد و جام خالی را کنار تنگ بلورین می‌گذارد و به سیاهی قیرگون آنسوی پنجره خیره می‌ماند.
[فروهش]
[برآیش]
۶۸/ پگاه/ بیرونی/ دروازه ویسه‌گرد
گیو با سه سوارِ همراه به دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد در می‌آید.

دروازه‌بان: کیستی و چه می‌جوئی؟
گیو: گیو، پورِ گودرزم و از او برای پیران ویسه پیام دارم.

۶۹/ بامداد/ درونی/ سرسرای کاخ پیران
گیو در حضور برادرانِ پیران، هومان و نستیهن و کلباد، و پسر جوان او، روئین، پیام گودرز را به پیران ویسه از زبان گودرز می‌گزارد.

گیو: بنام کیخسرو پادشاه ایران‌زمین، پیام من، گودرز کشوادگان، فرمانده‌ی سپاه فرازمند ایران‌زمین، به تو پیران ویسه سپه‌سالار لشکر شکسته‌ی توران چنین است: فزون بر تسلیم‌کشندگان سیاووش، که شرط آغازین ما بوده است، آنچه از گنج‌ها و خواسته‌ها و اسب‌ها و نقدینه‌های بسیار که در نبرد پیشین و پیشین‌تر به غنیمت برده‌ای به ما بازگردانی و نیز به گروگان بسپاری فرزندت روئین، و دو تن از برادرانت، هومان و نستیهن را نزد من، تا همگان را به نزد کیخسرو، شاه‌شاهان، گسیل دارم و برای تو و دودمان و لشکریانت طلب بخشایش کنم!

هومان دیوانه‌وار از جا بر می جهد و شمشیر می‌کشد اما به اشاره‌ی پیران خشمش را فرو می‌خورد.

پیران: [به گیو] این نه پیام آشتی که بانگ خونریزی است!

۷۰/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو سپاه در آوردگاه کنابد در مقابل هم صف کشیده‌اند. هومان از صف جدا می‌شود و به میانه‌ی میدان می‌تازد. پیران و نستیهن و کلباد با نگاه نگران، هومان را نظاره می‌کنند.
هومان در میانه‌ی میدان مصاف می‌طلبد.

هومان: کجاست نهانگاه آنکه خود را گودرز کشوادگان می نامد؟

بیژن، نوه‌ی گودرز، از صف ایرانیان جدا می شود. در مقابل گودرز به اجازه سر خم می‌کند و تازان به مصاف هومان به میانه‌ی میدان در می‌آید.

بیژن: تو که باشی که از نیایم گودرز مصاف می‌طلبی؟
هومان: هومان، برادر پیران ویسه‌ام که می‌خواهم پاسخ پیام گودرز را به زبانی که در می‌یابد بگزارم!
بیژن: من، بیژن، نواده‌ی اویم و به همان زبان آشنا! پیامت را بگزار!

هومان تیغ از نیام بر می‌کشد و آماده‌ی نبرد می‌شود. بیژن بر او حمله می‌برد. دو لشگر به تماشا ایستاده‌اند. بیژن و هومان به هرگونه با هم می‌ستیزند و بر هم زخم می‌زنند. هیچیک بر دیگری چیره نمی‌شود. از اسب فرود می‌آیند و در هم می‌آویزند. بیژن در میانه‌ی کشتی، پشت هومان را خم می‌آورد و بر سینه‌اش می‌نشیند. خنجر از کمر می‌گشاید و با یک ضربت، سر او را از تن جدا می‌کند. بانگ شادی و فریاد رنج از دو سو بر می‌خیزد. بیژن سرِ بریده‌ی هومان را به ترک اسب می‌آویزد و بسوی سپاه ایران می‌تازد.
نستیهن دیوانه‌وار شمشیر می‌کشد و با زبده‌سوارانش به آوردگاه می‌تازد. بیژن، سر بریده‌ی هومان را به زمین پرتاب می‌کند و در رأس سوارانش به مقابله‌ی نستیهن در می‌آید. دو گروه در میانه‌ی میدان در هم می‌آویزند و برهم تیغ می‌کشند. بیژن تیری بر کمان می‌کند و در گرماگرم نبرد بر گلوی نستیهن می‌نشاند. نستیهن از اسب سرنگون می‌شود. ایرانیان تیغ بر او می‌کشند و لگدکوب سم اسبانش می‌کنند.

۷۱/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
گودرز و پیران با درفش‌های سپید در دست، لختی دورتر از آوردگاه، سواره بر گرد هم می‌گردند.

پیران: دو برادری که از من گروگان خواسته بودی، اکنون در اختیار داری. آیا گاه ِ آن نرسیده است که از کینه سرآئی؟
گودرز: دیگر، گاه ِ فریب و نیرنگ گذشته است، پیر چرب‌گفتار! مرا با تو جز کین و پیکار نمانده است.
پیران: این را به سستی من گمان مبر که من خود از تو به گنج و مردان و مردانگی نام‌آورترم. ولیکن دلمشغول ِ انبوه سپاهیانم که در آتش این کینه می‌سوزند.
گودرز: تنها آنکه از خرد بدور است در این چرب‌زبانی نشانی از مهربانی می‌بیند. تو هرگز دلت با زبان همسایه نبوده است. خون سیاووش گواه روشنی است!
پیران: روان ِ سیاووش را از اینهمه خون چه سود؟ بگذار تنها تو و من در این دشت خون بگردیم و کین‌آوری کنیم. سوگند خوریم که پیروز، بر سپاه شکسته متازد. اگر من به دست تو تباه شوم، سپاه توران را امان ده و اگر تو به دست من کشته گردی، بر کسی آزار نرسانم.
گودرز: به خدای سوگند که در آشکار و نهان آرزوئی جز رودروئی با تو پیر دغلکار نداشته‌ام. رو و ده سوار گزیده نامزد کن تا بامدادان با ده گُرد ایرانی تن به تن به‌ستیزند و خود نیز آماده‌ی نبرد با من باش!
□◊□