سوگواره‌ی پیران – جزوه هشت

۵۶/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
دو لشکر به تمامی در آوردگاه در ستیزاند. تورانیان از هر سو پیش می‌تازند و سپاه ایران را در هم می‌شکنند. ایرانیان به هزیمت، کشته‌هایشان را وا می‌گذارند. در پرهیبی تارگونه، تورانیان سراپرده‌ی ایرانیان را به آتش می‌کشند و خیل اسبان و رمه‌ی دامهایشان را به غنیمت می‌برند.
[آمیزه]
۵۷/ روز/ بیرونی/ پایتخت تورانشهر
پیران ویسه و برادران و فرزندش پیشاپیش سپاه پیروزمند توران به پایتخت در می‌آیند. شارسان را به تمامی آذین بسته‌اند و از هر ایوان و بامی بر سر پیران گلبرگ می‌بارند. افراسیاب، خود پیشاپیش دیگر بزرگان توران‌زمین به پیشباز پیران در می‌آید. پیران و افراسیاب در میدانچه‌ی پایتخت، در مقابل جایگاه شاهانه از اسب فرود می‌آیند و یکدیگر را در آغوش می‌کشند.

افراسیاب: براستی که شایستگی نام بزرگ‌پهلوان تورانشهر را همچنان حفظ کرده‌ای پیر بزرگوار!

پیران در هیاهوی شادمانه‌ی شهروندان بر کرسی خطابه قرار می‌گیرد.

پیران: اکنون سپاه ایران تا کوه هماون باز رانده شده است و پاره‌های جدامانده‌ی توران‌زمین به پیکره‌ی مادر پیوسته‌اند. بر خاک این پاره‌ها، خون هزاران سپاهی بیگناه ایرانی و تورانی به کینه‌جوئی و خونخواهی ریخته  شده است. سامان مردم و کشت و کارشان سوخته و کاشانه‌هاشان ویران است. حال که عطش خون و مرگ فرو نشسته است، دمی به زندگی و آبادانی بیاندیشیم.

شهروندان فریاد شادی سر می‌دهند. میدانچه از هیاهوی شادمانه می‌لرزد. پیران به کنار افراسیاب باز می‌گردد.

پیران: سالی است که از کاشانه‌ام دور بوده‌ام سرور من، حال که جنگ در پیش نیست رخصت بازگشت می‌جویم.
افراسیاب: جنگ در سرشت آدمیان است، پیر بزرگوار! چگونه بر این گمانی که جنگ در پیش نیست؟
پیران: زندگی نیز در سرشت آدمیان است، سرور من!
افراسیاب: بی‌گمانم که این شکست را کیخسرو بر نخواهد تافت. او هنوز رستم دستان را با سپاه نیمروز به آوردگاه نخوانده است.
پیران: با اینهمه رخصت بازگشت می‌جویم، سرورم. باشد که عطش خون از آن‌سو نیز فرونشسته باشد.
[فروهش]
[برآیش]
۵۷/ روز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوه هماون
لشکر شکسته‌‌ی ایران در قرارگاه هماون با دیدن دریای موجدار سپاه نیمروز با درفش‌های بنفش بر زمینه‌ی سبز کوهپایه، به خروش و جوشش در می‌آید. رستم‌دستان، پیشاپیش سپاهش به یاری فریبرز و گودرزیان در راه است.

۵۸/ روز/ درونی/ سرای پیران در ویسه‌گرد
پیران ویسه، در اندیشه و دلمشغول، لباس رزم به بر می‌کند. گلشهر و روئین پسر جوانش، در کار کمک به اویند.

پیران: زندگی ِ آدمی را با مرگ سرشته‌اند و تاریخ آدمیان را با خون خواهند نگاشت.
گلشهر: میدانم که از مرگ گریزی نیست مرد من، از خون اما باید گریزی یافته می‌آمد.
پیران: باید، ولی چگونه؟
گلشهر: با سخن شاید.
پیران: تا کینه فرمانرواست سخن جز از خونریزی نمی‌رود!

گلشهر اشک‌ریزان روئین را در آغوش می‌کشد. پیران به پنهان‌کردن اشک، چهره می‌گرداند و زره بر تن استوار می‌کند.

۶۰/ نیمروز/ بیرونی و درونی/ قرارگاه ایرانیان در هماون
رستم در مقابل خیمه‌ای کوچک و ساده، لختی دورتر از قرارگاه ِ لشکر نیمروز، از رخش فرود می‌آید. ستوربان، رخش را می‌برد. رستم در خیمه بر تشکچه‌ای نمی‌نشیند و روی بندی جوالین بر چهره می‌کشد تا باز شناخته نشود.

رستم: بیاوریدش!

دو نگهبان سپاهی ِ ناشناسی را در پوششی دیگرگونه و چهره‌ای با روی‌بند پوشیده به خیمه می‌آورند. سپاهی و رستم، پوشیده روی اما چشم در چشم، به گفتگو در می‌آیند.

رستم: کیستی و از کدام تباری؟
سپاهی: کوهگوش، پسر بوسپاس‌ام از اهالی وَهر. حال از کدام تخمه است این پهلوان که نهاد پلنگ دارد؟
رستم: نامم مجوی مرد. آنچه می‌شنوی به پیام ببر. هرکه هستم از خون سیاووش جگرسوخته‌ام و آرام از کف نهاده. اگر میل آشتی است، ستمگران سیاووش را تسلیم من کنید تا کینه پایان پذیرد.
سپاهی: نامی از آنان می شناسی؟
رستم: آری. به تمامی! سر ِ کینه‌کاران گرسیوز برادر مکار افراسیاب. دو دیگر، گروی زره، قاتل سیاووش و هرکه از تخمه‌ی اوست و سه دیگر، بزرگان خاندان ویسه بوِیژه هومان و نستهین برادران ناجوانمرد پیران. به غیر از خود او که روانم به مهرش آکنده است و آماده‌ی دیدار اویم پیش از آنکه دست به کشتار بگشایم.
[آمیزه]
۶۱/ نیمروز/ بیرونی/ قرارگاه تورانیان در رزمگاه هماون
سپاهی، پوشیده‌روی و تازان به قرارگاه تورانیان می‌شتابد. پیران در مقابل سراپرده‌اش بانتظار او ایستاده است. سپاهی، از اسب فرود می‌آید و روی‌بند از چهره بر می‌گیرد. او هومان، برادر پیران است.
[آمیزه]
۶۲/ پگاه/ بیرونی/ رزمگاه هماون
پگاهان، دو لشکر در مقابل هم صف می‌کشند. پیران با درفشی سپید در دست از سپاهش جدا می‌شود و بسوی لشکر ایران می‌راند. رستم او را از پرهیبش در تاریک‌روشن پگاه باز می‌شناسد و بسویش می‌تازد. دو پهلوان در میانه‌ی راه بهم می‌رسند و دوشادوش تا پس ِ تپه‌ای می‌رانند. آنگاه، همچنانکه دائره‌وار گردهم بآرامی می‌گردند با هم به سخن در می‌آیند.

رستم: درود من بر پدر ِ مهربانی و خرد.
پیران: و درود من بر پهلوان ِ دوران.
رستم: به چشم دل می‌بینم که این آتش به دودمان تو در خواهد گرفت. فرزند و برادرانت در مقابل تو کشته خواهند شد و آنگاه تو خود نیز در آتش کینه، خواهی سوخت.
پیران: من خود بدان آگاهم!
رستم: آیا بدین نیز آگاهی که من نمی‌خواهم این آتش به دست من در جان تو افتد؟
پیران: کاش نمی‌خواستی این آتش برافروخته بماند. به روان سیاووش که مرگ را بر این جوشن و تیغ و تَرگ خوشتر دارم. کاش این آتش تنها مرا می‌سوخت به پاداش خدمتم به فرنگیس و کیخسرو. دریغ که هزاران بیگناه در دو سوی ما به این آتش می‌سوزند.
رستم: من راه گریز از خونریزی را به فرستاده‌ات نمایاندم. اگر تسلیم کشندگان سیاووش از تو بر نیاید، ترک افراسیاب کن و به اردوی کیخسرو بپیوند. سوگند به خدای که جز نیکوئی پاداشی نخواهی یافت. شرط مرا جز این دو نیست.
پیران: کاش جانم را شرط کرده بودی!

۶۳/ بامداد/ بیرونی/ رزمگاه هماون
دو سپاه همگان در هم می‌آویزند و بر هم تیغ می‌کشند. رستم‌دستان، طوفان وار دست به کشتار تورانیان گشوده است. خاک آوردگاه به خون اسب و آدم، سرخ، و آسمان به گَرد ِ ستوران، سیاه است. هومان و نستیهن از مقابل شمشیر خونریز گودرزیان می‌گریزند و سپاه گسیخته‌ی توران به سختی در هم می‌شکند. پیران، شکسته و خسته در هنگامه خون و آتش پس می‌نشیند و به هزیمت تن در می‌دهد. ایرانیان قرارگاه تورانیان را در می‌نوردند. سراپرده‌ها را به آتش می‌کشند و ساز و برگ‌ها را به یغما می‌برند.

۶۴/ شامگاه/ بیرونی/ رزمگاه هماون
رزمگاه از کشته‌ی اسب و آدم پوشیده است. ناله‌ی زخمیان با زوزه‌ی کفتاران که به بوی خون مست شده‌اند در آمیخته است. روپوشی تیره
از خاک خونخورده، در نور کم‌سوی شامگاه، بر پیکر بیجان اسبان و آدمیان کشیده شده است.
[فروهش]
[برآیش]
۶۵/ روز/ بیرونی/ پایتخت ایرانشهر
پایتخت را به نور و رنگ آذین کرده‌اند. کیخسرو، سوار بر پیل، پیشاپیش بزرگان ِ ایران‌زمین به پیشباز رستم‌دستان و دیگر پهلوانان سپاه ایران، به میدانچه‌ی پایتخت وارد می‌شود. از بام ِ بومها بر سر او گل می‌ریزند.
رستم، و در پس ِ پشت او فریبرز و گودرز و گودرزیان، و در پس ِ پشت اینان دیگر فرماندهان سپاه ایران به میدانچه در می‌آیند. کیخسرو از پیل و رستم از رخش پیاده می‌شوند و بسوی هم می‌آیند. در هنگامه‌ی فریاد شادمانه‌ی شهروندان و سپاهیان، دو مرد به هم می‌رسند و همدیگر را در آغوش می‌کشند. آنگاه، کیخسرو و رستم به شاه‌نشین در می‌آیند و به تماشای رامشگران که در میانه‌ی میدان به رامشگری‌اند، می‌نشینند.

رستم: حال که به شادمانی شاهنشاه ایران‌زمین، کار تورانیان ساخته شده و بر ما نیازی نیست، رخصت بازگشت می‌جویم.
کیخسرو: مباد روزی که بر تو نیازی نباشد، پهلوان دوران!
رستم: دیری است که از خانگیان بدورم و هوای خانه دارم.
کیخسرو: حال که رزم را به کام ما کردی، در بزم ما نیز جام بر گیر. به درازا نمی کشد!

۶۶/ شب/ درونی/ بزمگاه کیخسرو
رامشگران به اشاره‌ی کیخسرو درنگ می‌کنند. رستم و گودرز و دیگر سران سپاه ایران دست از جام می‌کشند و به کیخسرو چشم می‌دوزند.

کیخسرو: رأی ما بر این است که کار را یکسره کنیم. پیشگویان نویدم داده‌اند که طالع افراسیاب رو به افول است. گام آغازین، به همت بزرگ‌پهلوان دوران، رستم‌دستان، به پیروزی برداشته شده است و اکنون که کار به سرانجام نزدیک است ما خود، تو پهلوان پیر را به فرماندهی ِ رزم نهائی می‌گماریم.

با چرخش نگاه کیخسرو، همه به گودرز رو می‌کنند.

کیخسرو: هر که از تخمه تو بر جاست، و هر که چون ایشان جنگاورست گزین کن و به رزم افراسیاب درآ. من خود سپاهی گران می‌بسیجم و آنگاه به تو خواهم پیوست.
[آمیزه]
□◊□