سوگواره‌ی پیران – جزوه شش

۳۴/ شامگاه/ بیرونی/ دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد
گلشهر و خانگیان ِ پیران، از او و سواران همراهش، در دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد پیشباز می کنند.
گلشهر، گریان از دیدار چهره‌ی شکسته‌ی شوی و شادمان از زنده‌بودنش، پیران را در آغوش می‌کشد.

پیران: به خورشید و ماه و تخت سوگند داده بودندم که تا خانه، دست از بند نگشایم.

گلشهر دست‌های او را می‌گشاید و پیران را از اسب به زیر می آورد. مردم ویسه‌گرد به مهربانی، پیران را دوره کرده‌اند. پیران بر سکوئی بالا میرود و پیامش را می‌گزارد.

پیران: دیگربار سرنوشت بر اراده‌ی من پیروزی یافته است. آنچه در توان داشتم برای پرهیز از خونریزی ِ این دو سرزمین برادر انجام داده‌ام. فرنگیس، دخت افراسیاب را من به عقد سیاووش در آوردم تا پیوند خون را بجای ریزش خون بنشانم. اما سرنوشت بازی دیگری در سر دارد. از هم‌اکنون می بینم کیخسرو تاج بر سر می نهد، سواران و پهلوانان ایرانی را بسیج می کند و خون هزاران هزار بیگناه بر خاک توران و ایران‌زمین خواهد ریخت.


[فروهش]
[برآیش]
۳۵/ نیم‌شب/ بیرونی/ دشتستان گروگرد
بهرام، برادر کهتر گیو، به طلایه‌داری سپاهیان خفته‌ی ایران در مرز گروگرد ایستاده است. در هنگامه‌ی طوفان و تاریکی که راه بر دید او بسته است، بهرام جنبش جانداری را در میان بوته‌زار احساس می‌کند. آرام در پسِ خار‌بوته‌ای می‌نشیند تا جنبده پیش‌تر آید. با صدای شیهه‌ی کوتاه اسبی در سیاهی شب، بهرام تیر بر زه ِ کمان می‌نهد و به سیاهی خیره می‌شود. سوار و زمینه‌اش سیاه و تاریک‌اند. بهرام تیر را به تاریکی رها می‌کند و بر هدف می‌نشاند. سوار ِ سیاه‌جامه از اسب سیاه فرو می‌افتد. بهرام خود را به مرد زخمی می‌رساند.

بهرام: دیو سیاه‌دل، که‌ای، فرمان از که می بری و اینجا چه می‌کنی؟
زخمی: چوپان بینوای تژاو، مرزبان گروگردم، نامم کبوده، پهلوان.
بهرام: در کمین که بدین‌سو خزیده‌ای؟
کبوده: به یافتن شمار سپاهیان ایران‌زمین روانه‌ام داشته‌اند.
بهرام: کیان و به کدام سبب؟
کبوده: به فرمان تژاو، تا به شبیخون دلیر شود.

بهرام، خشمناک، خنجر از کمر می‌گشاید.

کبوده: مرا گناهی نیست پهلوان. از من درگذر تا خود جای تژاو را به تو بنمایانم تا بر او شبیخون بری.
بهرام: شبیخون ترفند بزدلان است، چوپان بینوا!

بهرام با یک ضربت کبوده را سر می‌برد.

۳۶/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه گروگرد
تژاو، مرزبان گروگرد، پیشاپیش سپاه اندکش در آوردگاه ایستاده است. سپاه ایران به فرماندهی طوس، در مقابل، صف کشیده است. در پسِ پشت طوس، گیو و بهرام و بیژن، پسر گیو، ایستاده‌اند. بع اشاره‌ی طوس، گیو با درفش سپید از صف جدا می‌شود و بسوی آوردگاه می‌راند. تژاو درفش سپیدی می افرازد و بسوی گیو می‌تازد. دو سوار در میانه‌ی آوردگاه بهم می رسند و آرام، دایره‌وار بگردش در می‌آیند.

تژاو: از کدام تخمه‌ای و پیام چه داری؟
گیو: گیو، پور گودرزم و در شگفتم که با لشکر اندکت چه در سر می‌پرورانی؟
تژاو: من خود از گوهر، ایرانیم، تژاو نام. مرزبان گروگرد و داماد تورانشاه افراسیابم.
گیو: بی‌افتخار سخنی می‌رانی پهلوان! گوهر از ایران داری و نشست در توران؟ اگر با این اندک سپاهت بجای رزم‌جوئی به ایران بپیوندی هم‌اکنون از سپهدار طوس برایت خلعت و خواسته می‌ستانم و عزیزت می‌دارم.
تژاو: بیهوده‌گوئی مکن و به اندکیِ سپاهم دل خوش مدار پهلوان. با همین سپاه اندک امروز آن کنم که از آمدنتان پشیمان شوید.

تژاو سر اسب را بر می‌گرداند و بسوی سپاهیانش هی می‌کند. گیو اندکی درنگ می‌کند و آنگاه باز می‌تازد.
[آمیزه]
۳۷/ روز/ بیرونی/ آوردگاه گروگرد
دو سپاه بر هم شوریده‌اند و خون می‌ریزند. ایرانیان لشکر اندک تژاو را دوره می‌کنند و شمشیر در میانشان می‌نهند. تژاو، نومید، بهرسوی می‌راند و مقاومت می‌کند. در گیرودار رزم، بیژن خود را باو می‌رساند و نیزه بر او می‌اندازد. نیزه بر کمربند تژاو می‌نشیند و زخمی سخت بر او می‌زند. تژاو به گریز تاخت می ‌زند، با بیژن، تازان، بدنبالش. سپاه تژاو با فرار او در می‌شکند و تژاو خود در گرد و غبار سیاه ِ برخاسته از رزمگاه گم می‌شود.
[فروهش]
[برآیش]
۳۸/ روز/ بیرونی/ بستان‌سرای کاخ پیران در ویسه‌گرد
فرستادگان ویژه‌ی افراسیاب با هدایا و گوهرهای گرانبها، چیده شده در مجموعه‌های سیمین، همراه با غلامان و کنیزکان زریّن‌کمر، به بستان‌سرای کاخ پیران وارد می‌شوند و در پای ایوان به انتظار می‌ایستند.
پیران ویسه، رنجیده‌خاطر و دژم، بر ایوان ظاهر می‌شود، با گلشهر و روئین، پسر جوانش، به یک‌سو، و برادران کهترش هومان و نستیهن و کلباد به دیگر سو.
افسر ِ فرستادگان پیش‌تر می‌آید و با فریادی رسا پیامش را می‌گزارد.

افسر: تورانشاه، افراسیاب بزرگوار، پیران ویسه سپهدار همه‌ی دوران‌ها را چشم در راه است تا با پذیرش این هدایای کوچک و بازگشت به تخت‌گاه او، بر تورانیان منت گذارد!
پیران: پای در کدام گِل دارد تورانشاه که از ما یاد کرده است!؟
[آمیزه]
۳۹/ روز/ بیرونی/ دروازه‌ی کاخ افراسیاب
افراسیاب خود بر دروازه‌ی کاخ، به پیشباز پیران می‌آید. پیران پیشاپیش برادران و سواران زبده‌اش، سواره از دروازه می‌گذرد. افراسیاب و پیران در مقابل یکدیگر از اسب فرود می‌آیند و همدیگر را در آغوش می‌کشند.

افراسیاب: امروز که نه مرد و نه اسب و نه دژ بازمانده است، اندرزت را از ما دریغ مدار.
پیران: روزی که هم مرد و هم اسب و هم دژ برجا بود اندرزم چه بهائی داشت، سرورم؟
افراسیاب: آنچه بود، بود و آنچه شد، شد. امروز داستان بدیگرگونه است. آنچه از آن بیمناک بوده‌ام رخداده است. کیخسرو، نواده‌ی من و پروریده‌ی تو در ایران‌زمین تاج بر سر نهاده است و آهنگ کین‌خواهی آغازیده است. بی‌گمانم سرورت را و سرزمینت را بی‌پناه رها نمی‌کنی.
پیران: سرورم را شاید، سرورم! سرزمینم را، اما، هرگز!
[فروهش]
[برآیش]
۴۰/ نیم‌شب/ درونی/ سراپرده‌ی طوس در قرارگاه سرخس
طوس و گودرز و گیو و دیگر پهلوانان ایرانی در سراپرده‌ی رزمگاه، مست و میگسار، بدور از اندیشه‌ی رزم، به شادخواری‌اند. غلام‌بچگان شوخ و کنیزکان زیباروی، می میگسارند و میگسارانند و رامشگران می‌نوازند.
نعره‌ای از بیرونِ سراپرده، همه را خاموش می‌کند. طلایه‌دار، ژوبین بر پشت، نیم‌جان به سراپرده در می‌آید و در میانه به زمین در می‌غلتد. پهلوانان، بیمناک او را در میان می‌گیرند. طلایه‌دار بی‌آنک
ه پیامی بگزارد در دم جان می‌سپارد. طوس، از مستی بدر آمده، نعره می‌زند.

طوس: شبیخون!

۴۱/ نیم‌شب/ بیرونی/ قرارگاه سرخس
در تیرگی نیم‌شب، شبیخون برندگان، لشکر خواب‌زده‌ی ایران را از دم تیغ می‌گذرانند، اصطبل‌هایشان را در می‌گشایند و اسبانشان را می‌رمانند، رمه‌شان را به غنیمت می‌برند و سراپرده‌هایشان را به آتش می‌کشند.
[آمیزه]
۴۲/ پگاه/ بیرونی/ قرارگاه سرخس
هنوز از سراپرده‌های نیم‌سوخته‌ی سپاه ایران دود بر می‌خیزد که پیران ویسه پیروزمندانه به قرارگاه تصرف‌شده‌ی سرخس وارد می‌شود. هومان، فرمانده شبیخون‌برندگان، به استقبال برادر می‌شتابد.

هومان: طوس و آنچه از لشگر شکسته‌ی ایران باقی مانده است به کاسه رود عقب نشسته‌اند. نستیهن با سپاهش در پی آنان است.
پیران: دست از پی‌گرد بدارید تا راه بر گفتگو هموار شود. ما، آماده و بانتظار در همین قرارگاه می‌مانیم.
[آمیزه]
۴۳/ روز/ درونی/ سراپرده‌ی پیران در قرارگاه سرخس
رهّام، برادر گیو و پیام‌آور فرمانده‌ی سپاه ایران، در برابر پیران ویسه سپهدار توران‌زمین نشسته است.

رهّام: من رهّام، پور کهتر گودرز و برادر گیو و بهرامم و برای تو پهلوان نامدار از فریبرز عموی کیخسرو، پادشاه ایران‌زمین، پیام دارم.
پیران: عموی کیخسرو؟ برادر سیاووش، پسرخوانده‌ی من؟
رهّام: آری. او اکنون سپهدار ایرانیان در قرارگاه کاسه‌رود است.
پیران: گمان داشتم طوس، سپهدار است!
رهّام: به فرمان کیخسرو اکنون عمویش فریبرز، فرماندهی را از طوس واستده است.
پیران: و طوس؟
رهّام: بفرمان کیخسرو به کیفر سستی برکنار است.

پیران لختی درنگ می کند و می اندیشد.

پیران: حال، پیام فریبرز چیست؟

رهّام پیام فریبرز را از چرم نبشته‌ای بر می‌خواند.

رهّام: کردار روزگار، در جنگ و آشتی، هماره هین‌گونه بوده است که هست. روزی یکی را به چرخ بلند بر می‌آورد و دیگری را بخاک تیره فرو می‌نشاند، و دیگر روز دیگرگونه می‌کند. رسم روزگار اگر چنین است، رسم مردان ِ مرد، رزم رویاروی است نه به دزدانه شبیخون‌بردن. ما خود اکنون که به سپهداری سپاه ایران گماشته شده‌ایم، سر ِ جنگ با تو پرورنده‌ی سرورمان نداریم. اگر درنگ بداری، ما نیز بر آن پای‌بندیم، و گر به رزم درآئی، آماده‌ی کارزار.
پیران: ما در این کارزار پیشدست نبوده‌ایم که سرزنش برتابیم. این طوس بوده بود که بر ما یورش برده بود و سرزمین‌هامان را غارت کرده بود. شبیخون ما، کیفر این پیشدستی بوده است. حال که او برکنار است و فریبرز فرمان می‌راند ما یک ماه از یورش دست می‌کشیم و درنگ می‌داریم. در این زمان، فریبرز باید سپاه ایران را از سرزمین توران بیرون برد و به مرز ایران باز گرداند.

پیران، برای گریز از پریشان‌فکری لختی درنگ می کند.

پیران: از من به او بگو که این درنگ را به احترام خون بیگناه برادرت سیاووش می‌پذیرم. آرزومندم این فرصت را نه برای آراستن لشکر شکسته‌ات، که برای پیراستن قلب سپاهت از کینه، بکار بندی.
[آمیزه]
□◊□