سوگواره‌ی پیران – جزوه چهار

[برآیش]

۲۳/ [رویا]

آسمان پوشیده از ابرهای باران‌زاست که در هم کلاف می‌شوند. چشم‌های نگران گودرز، سردار ایرانی در چشم‌خانه می‌گردند.

ابر در ابر می‌پیچد و تنوره‌ی رعد به فریاد آدمیان ماننده است.

با گزش اولین دانه‌ی باران بر پیشانی بلند گودرز، چهره دژمش باز می‌شود.

در آمیزه‌ای از ابر و باران و خاکِ باران‌شسته، و آبگیرهای جوشان از گزش مرواریدهای باران، پرهیبی از زایش کیخسرو از شکم فرنگیس، و رویش شقایقی از خون‌قطره‌ی سیاووش در برابر چشم گودرز جان می‌گیرد.

گودرز، آسیمه‌سر از خواب می‌پرد.

۲۴/ بامداد/ درونی/ تالار کاخ گودرز

گودرز نشسته بر تخت عاج، با فرزند دلاورش، گیو، سخن می‌راند.

گودرز: دوش، سروشی نشسته بر ابر باران‌زا، به کار شستشوی غم از دل جهان بود که مرا دید و از غم سنگینم پرسید. از گم‌شدن فره‌ی ایزدی از کیکاووس گفتم که راه شاهان نگاه نمی‌دارد. سروش مرا به کیخسرو آگاهانید که پور سیاووش است و اکنون شاهزاده‌ای برناست و تاج کیانی را سزاوار. دلاورپسرم! تو در جستجوی نام در آوردگاه، بسیار برآمده‌ای و اینک نام جاوید در انتظار توست. به جستجوی کیخسرو به توران‌زمین شو تا زنده‌نام بمانی.

گیو: به جان آماده‌ی خدمتم پدر!

گودرز: هرآنچه از مال و یار و همراه نیاز داری برشمار تا در دم آماده گردد.

گیو: کمندی و اسبی مرا بس است پدر!

گودرز، شادمانه چشم در چشم امیدوار گیو می‌دوزد.

[آمیزه]

۲۵/ نیمروز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوهستان

گیو، خسته و خاک‌آلود در دامنه‌ی کوهستانی در توران‌زمین به چوپانی بر می‌خورد که به دنبال گوسپندانش روان است. گیو بدان‌سو می‌تازد. چوپان تا رسیدن گیو درنگ می‌کند.

گیو: سالی است که در جستجوی جوانی هستم با بُرز و بالا که او را کیخسرو نامیده‌اند. سراغی از او می‌داری؟

چوپان: به عمر چنین نامی نشنیده‌ام.

گیو تیغ بر می‌کشد و به او یورش می‌برد.

چوپان: خدای را سوگند که جز حقیقت نگفته‌ام، ای سوار.

گیو: باورت می‌دارم چوپان!

گیو تیغ بر کمرگاه او می‌زند و به شتاب می‌راند.

گیو: [باخود] تنها مردگان رازدارانند!

[آمیزه]

۲۶/ پسین/ بیرونی/ پهندشت

در پهندشتی سبز، گیو سواری را در خط افق می‌بیند و به سویش می‌تازد. سوار نیز به او نزدیک می‌شود و پرسان درنگ می‌کند.

گیو: سالیانی است در جستجوی خویشی راهی خُتنم اما راه را نمی‌شناسم. تو می‌دانی که خُتن به کدام سوست؟

سوار: من خود از خُتنم. اگر مزدم دهی بلد تو خواهم شد.

[آمیزه]

۲۷/ شامگاه/ بیرونی/ کرانه‌ی رود

گیو و سوار بر کناره‌ی رودی خروشان درنگ می‌کنند. سوار بدان‌سوی آب اشاره می‌کند.

سوار: اینک خُتن!

گیو اسب را به نزدیک سوار می‌کشاند. 

گیو: پرسشی دارم که اگر بدرستی پاسخ دهی هرچه خواهی بپردازم.

سوار: اگر بدانم دریغ ندارم.

گیو: سراغی از کیخسرو می‌داری؟

سوار: ناآشنا نامی پرسیده‌ای که پاسخ نمی‌دانم.

گیو بیدرنگ خنجر به سینه‌اش فرو می‌برد و سوار را از اسب سرنگون می‌کند. مهمیز به اسبش می‌زند و رود خروشان ِ کف بر لب را سواره می‌پیماید.

[آمیزه]

۲۸/ نیمروز/ بیرونی/ مرغزار

گیو وامانده و خسته به مرغزاری در می‌رسد. زمین، سبز و جوی پرآب و درختان پرشکوفه‌اند. گیو دژم، بر کنار آب از اسب فرود می‌آید و لختی می‌آرامد. نومید و غمگین، چشم بر آسمان آبی می‌دوزد و در خود فرو می‌رود.

صدای ریزش نجواگونه‌ی آبشاری کوچک او را به خود می‌آورد. آرام بر می‌خیزد. اسبش را به چرا رها می‌کند و به جستجوی آبشار بر می‌آید. گیو در پرتو درخشان نیزه‌های آفتاب، در تیرگی دیواره‌ی خزه پوشیده‌ی آبشار، بر سنگی برنشسته، کیخسرو را جام بر دست می‌بیند و در آن باز می‌شناسد. کیخسرو یکه خورده و ناباور به بیگانه خیره می‌شود. گیو پای پیش می‌گذارد.

گیو: برآنم که پور سیاووش، کیخسروئی!

کیخسرو: و من برآنم که گیو، پور گودرزی تو!

گیو: تو بر این نام‌ها چگونه آگاهی یافته‌ای؟

کیخسرو: از زبان آنکه از شکمش بر آمده‌ام!

[آمیزه]

۲۹/ شامگاه/ بیرونی/ پهندشت

سه سوار در تاریک روشن شامگاه بر خط نارنجی افق می‌تازند؛ گیو و کیخسرو و فرنگیس در رزم‌جامه‌ی مردان.

[آمیزه]

□◊□