سوگواره‌ی پیران – جزوه دو

[برآیش]
۸/  نیم‌شب/ بیرونی/ کاخ پیران ویسه
نیم‌شبی تیره، سواری دروازه‌ی سرای پیران را می‌کوبد. دروازه‌بان با سوار به گفتگو می‌آید.

دروازه‌بان: خوش خبر باشی سوار!
سوار: پیک تورانشاه، افراسیابم و برای سپه‌سالار پیران ویسه پیام دارم.
دروازه‌بان: بوی خوش از پیام نیم‌شبی نمی‌آید!
سوار: خوش یا ناخوش، تورانشاه، پیران را شبانه به بارگاه طلبیده است، بیدارش کن!

۹/ نیم‌شب/ درونی/ تخت‌گاه افراسیاب
افراسیاب در خواب‌جامه، آشوب‌زده و دلمشغول پیران ویسه را می‌پذیرد.

افراسیاب: همه شب از اندیشه‌ای دلمشغولم.
پیران: چه اندیشه‌ای ولینعمت من؟
افراسیاب: اندیشه‌ی نواده‌ام، پسر سیاووش که فردا روز از او چه بر خواهد خاست.
پیران: دل از این اندیشه بپرداز سرور من. کیخسرو به بُرز و بالا به شاهزادگان می‌ماند و به خَرد و هوش به شبان‌زادگان.

افراسیاب، بدگمان، لختی درنگ می‌کند.

افراسیاب: اگر براستی از کار گذشته بیاد نیاورد ما را با او سخنی نخواهد بود.
پیران: سوگند شاهانه یاد کنید تا در زمان به خدمت بیاورمش.
افراسیاب: به دادار سوگند که اگر رأی و خَرد و هوش نباشدش به خونش دست نیالایم.

پیران بیمناک سر خم می‌کند.

پیران: به پایبندی سوگندتان امیدوارم.

۱۰/ نیمروز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوه قُلا
پیران بر تختی در کنار سیاه‌چادر بزرگ به انتظار نشسته است. شبان کهنسال، سپیدموی‌تر از پیش، در خدمت ایستاده است. کیخسرو – ۱۲ ساله – که به پهلوانی با برز و بالا می ماند، سواره از نخجیرگاه باز می‌گردد. با دیدن پیران از اسب به زیر می‌آید و زمین ادب می‌بوسد. پیران بر می‌خیزد و گام‌زنان کیخسرو را از سیاه‌چادر دور می‌کند.

پیران: آماده شو تا بدیدار نیایت رویم.
کیخسرو: چه شد که بدیدار او نیاز افتاده است؟
پیران: او خود خواسته است تا تو را بیازماید.
کیخسرو: بیازماید؟
پیران: آری.
کیخسرو: چه‌چیزم را؟
پیران: خِرَدَت را!

کیخسرو ناباور سکوت می‌کند. پیران چشم در چشم هُشیوار کیخسرو می‌دوزد.

پیران: یک امروز را بر گِرد خرد مَگرد فرزندم. او بیمناک آگاهی توست بر آنچه به ناروا بر پدرت روا داشته است. یک امروز، جز به ناآگاهی زبان در حضورش مگردان.

کیخسرو به اطاعت سر خم می‌کند.

۱۱/ پسین/ درونی/ تخت‌گاه افراسیاب
کیخسرو در مقابل تخت افراسیاب زمین ادب می‌بوسد. پیران، نگران، بر کناری ایستاده است. افراسیاب، رُخ از شرم خوی کرده، با اشاره‌ی دست به کیخسرو فرمان برخاستن می دهد. کیخسرو بر می‌خیزد و مطیع در گوشه‌ای می‌ایستد. افراسیاب بر نگرانی‌اش چیره می‌شود و پرسش می‌آغازد.

افراسیاب: ای شبان‌زاده‌ی جوان از روز و شب چه می‌دانی؟ با گوسپندانت چه می‌کنی و بُز و میش‌ات را چگونه می‌شماری؟
کیخسرو: نخجیری در میان نیست و من خود از تیر و کمان بی‌بهره‌ام، سرورم!
افراسیاب: از بد و نیک روزگار چه می‌دانی و چه آموخته‌ای؟
کیخسرو: تیزچنگ‌ترین مردم را از چنگ پلنگ گریزی نیست!

افراسیاب پوزخندی می‌زند.

افراسیاب: از ایران‌زمین چه؟ و از پدر و مادرت؟
کیخسرو: سرور من، درنده شیر هم نمی‌تواند سگ کاروانی را به زیر کشد!

افراسیاب شادمانه به خنده می‌افتد و به پیران ویسه رو می‌کند.

افراسیاب: این جوان گوئی دل در اینجا ندارد. از سر می‌پرسم از پای پاسخ می آورد!

پیران، خرسند سر خم می‌کند. افراسیاب به نرمی به کیخسرو رو می‌کند.

افراسیاب: شبان‌زاده‌ی جوان، نمی‌خواهی دبیری بیاموزی و یا از دشمنانت کین بخواهی؟
کیخسرو: روغنی در شیر نمانده است و ناچارم شبان را از دشت برانم.

افراسیاب به قهقهه می‌خندد و به پیران رو می‌کند.

افراسیاب: راست می‌گفتی که ازو بد و نیک بر نیاید. کینه‌جویان نه بدین‌گونه‌اند.

پیران کرنش می‌کند. افراسیاب بر می‌خیزد و به کیخسرو نزدیک می‌شود. خطابش به پیران است.

افراسیاب: او و مادرش را به سیاووش‌گرد روانه کن، با مال و خواسته و هرآنچه نیازشان باشد.

۱۲/ پگاه/ بیرونی/ دروازه‌ی ویسه‌گرد
پیران و گلشهر و چهار برادر کِهتر پیران با زبده سوارانی چند، به بدرقه‌ی فرنگیس و کیخسرو و همراهان آمده‌اند. دروازه‌بانان ِ شارسان ویسه‌گرد، دروازه‌های سنگین را می گشایند تا کاروان کوچک کیخسرو با غلامان و ندیمه‌ها و سواران همراه، ویسه‌گرد را به سوی سیاووش‌گرد ترک کند.
کاروان براه می‌افتد و پیران و گلشهر، تا کاروان، در خم‌ گردآلود و نیم‌روشن جاده ناپدید شود برجای می‌مانند.
[آمیزه]

۱۳/ شامگاه/ بیرونی/ دروازه و گذرهای سیاووش‌گرد
با رسیدن کاروان کوچک کیخسرو در نور نارنجی شامگاه به دروازه‌ی شارسان سیاووش‌گرد، دروازه‌بانان دروازه‌ها را می‌گشایند. مردم شارسان به یاد سیاووش، اشک در چشم به استقبال آنان بر بام‌ها و رواق‌ها ایستاده‌اند، با شمع‌ها و پیه‌سوزهای روشن در دست.
کاروان از گذری چند می‌گذرد و در مقابل کاخ سیاووش که به بیقوله‌ای متروک می‌ماند فرود می‌آید.
[آمیزه]

۱۴/ شامگاه/ درونی/ ایوان کاخ سیاووش
فرنگیس پیشاپیش دیگران درب ایوان کاخ را می‌گشاید. صحن گرد‌گرفته‌ی ایوان با ورود غلامان پیه‌سوز بدست رنگ می‌گیرد. کیخسرو افسوس‌کنان به دیوارهای منقوش ایوان چشم می‌دوزد. بر یک سو، تصاویر تور و افراسیاب و گرسیوز و پیران ویسه و دیگر بزرگان توران‌زمین نقش شده است و بر دیگر سو، تصاویر فریدون و کیکاووس و زال و رستم و دیگر پهلوانان ایران‌زمین. فرنگیس در سوی لرزان پیه‌سوزها، نقش‌ها را به کیخسرو باز می‌نمایاند.

فرنگیس: این رستم‌دستان، پهلوان دوران است که پدرت را چون فرزندی در دامان خود پرورش داد و این کیکاووس نیای پدری توست که به بدخواهی سوگلی‌اش، سیاووش را از سرزمین خویش آواره کرد.

فرنگیس به تصویر مقابل رو می‌کند. غلامان سوی لرزان پیه‌سوزها را بدان‌سو می‌گردانند
.

فرنگیس: و این عموی من گرسیوز است که بدور از چشم پیران ویسه پدرم را به کشتن سیاووش برانگیخت.

فرنگیس، اشک در چشم رو از نقش بر می گیرد.

فرنگیس: [با خود] سیاووش به آرزوی همدلی و یکرنگی، تورانیان و ایرانیان را در کنار هم نقش بست، حالی‌که امروز آنان به خونخواهی او، در برابر هم صف کشیده‌اند.
[آمیزه]
□◊□