آلبوم خصوصی – جزوه شانزده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) – (جزوه دو) – (جزوه سه) – (جزوه چهار) – (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده)]

صدای زنگوله‌یِ در، از فکر درم آورد. با دیدن پدرم چنان یکه خوردم که نزدیک بود عکس‌های تازه خشک شده را که برای بُرش زدن به دست داشتم زمین بیاندازم.


نگاه مهربانش، اما، آرامم کرد. سلامش کردم و عکس‌ها را روی میز گذاشتم. دلم می‌خواست بدوم طرفش و در آغوشش بکشم ولی فاصله آنقدر زیاد شده بود که از دستم برنمی‌آمد. من هرگز یادم نمی‌آید در آغوش او بوده باشم. از دورترین وقتی که به یاد می‌آورم فاصله‌ای پر ناشدنی، حتی اگر یک وجب بوده باشد، بین ما وجود داشته است. این حالت مسلما در او هم نسبت به من وجود داشت. من هم مثل سه خواهر و برادر تنی‌ام،‌ی سال‌ها بود برای او مرده بودم هرچند که برخلاف آنها نامم را هنوز حفظ کرده و به فرزندان تازه او نداده بودم، اما مثل آنها برای همیشه رفته و تنها خاطره‌ای داغ‌مانند در جائی از قلبش به جا گذاشته بودم؛ خاطره‌ی جای سفید مانده‌ی عکس کهنه‌ای که از  آلبومی کنده شده باشد.

            پدرم روی یکی از مبل‌های چرمی نشست و من از اینکه وسیله پذیرائی نداشتم عذرخواهی کردم. می‌خواستم حرفی بزنم ولی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. منتظر بودم او علت سرزده آمدنش را بگوید. ولی نگفت. حتی نگفت چون دلش برایم تنگ شده، آمده است. من بالاخره سکوت را با پرسیدن حال برادرها و خواهرهای ناتنی‌ام شکستم. همه‌شان خوب بودند و آرزو داشتند مرا دوباره ببینند. می‌خواستم سئوالی هم، سرسری، درباره پروین خانم، زن بابایم، بکنم ولی بغض راه صدایم را بست. پدرم هم انگار می‌خواست چیزی بگوید ولی زبانش نمی‌چرخید. می‌دانستم از طریق عمو باقر شنیده مادرم در امین‌آباد است. البته جز این چیز بیشتری نمی‌دانست چون من به عمو باقر فقط همین را اطلاع داده بودم که حال مادرم، شاید به دلیل گرمای هوا، دوباره بد شده است. پدرم اما هیچ سئوالی در مورد مادرم نکرد. انتظارش را هم نداشتم. تمام مدتی که پیشش بودم، و هر جمعه به مادرم سر می‌زدم هم، هیچگاه اسمی از او در مقابل من نمی‌برد. تو گوئی هرگز همسری به این نام نداشته است. برای اینکه سکوت را دوباره بشکنم پیشنهاد کردم بیاید در استودیو یک عکس از او بیاندازم. قبول کرد و گفت اتفاقا برای کار اداری لازمش هم دارد. وقتی در مقابل دوربین نشسته بود و من هم داشتم نور را رویش تنظیم می‌کردم علت اصلی آمدنش را مطرح کرد. “لیلا و محسن هر کدام دو تا تجدیدی آورده‌ن.”

            لیلا بزرگ‌ترین خواهر ناتنی‌ام، که آن سال کلاس اول دبیرستان بود و محسن که امتحانات نهائی کلاس ششم را می‌گذراند، هر دو در حساب و هندسه تجدید شده بودند. از پشت دوربین، پیش از اینکه کلید را بفشارم، چشمم را به چشمان پدرم (که به کف دست چپ من خیره شده بود) دوختم، تا پاسخ پرسشی را که داشت روحم را می‌جوید در آنها بجویم. اما هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم. دستم را پائین آوردم تا نور را کمی عوض کنم. پایه چراغ پانصد سمت چپ را جلوتر کشیدم و کمی آنرا پائین آوردم. نور پشت را بفهمی نفهمی با کشیدن چتر به جلو، سایه‌دار کردم و برگشتم پشت دوربین. حالا در این نورپردازی تازه، در چشمان خسته‌ی پدرم که نه به کف دست من، بلکه به جائی میان استودیو و باقی جهان خیره شده بود پاسخم را به روشنی دریافتم؛ او تجدیدی لیلا و محسن را بهترین بهانه و فرصت یافته بود تا مرا به خانه دعوت کند؛ بهانه و فرصتی که من هم اهمیتش را بلافاصله دریافتم و بدون مکث گفتم: “من از همین پنجشنبه غروب هر هفته می‌آم با هر دو کار می‌کنم. نگران نباشین.” تا امتحان تجدیدی هنوز چهار هفته راه بود و من می‌توانستم هر پنجشنبه غروب تا جمعه عصر- که باید برای ملاقات مادرم به امین‌آباد می‌رفتم-  با آنها سر و کله بزنم.

          در ساکِ دستی، علاوه بر پیژامه و دمپائی خودم، و یک کارتن اشنو که برای مادرم خریده بودم، پنج هدیه برای برادر و خواهرهای ناتنی‌ام داشتم. انگار سر قرار با معشوقه‌ام بروم تمیزترین شلوارم را با یک پیراهن سفید یقه‌آرو پوشیدم و دستمالی به کفش تازه تعمیر شده‌ام کشیدم و برقش انداختم. وقتی ایستگاه دولاب از اتوبوس دم کرده پیاده شدم قلبم از شوق دیدار بچه‌ها و نگرانی روبرو شدن با پروین خانم در سینه‌ام جا نمی‌گرفت. لیلا و محسن و مریم و زرین و داود، در تازه‌ترین لباس‌هاشان، با صورت‌های شسته و موهای شانه زده، انگار برای گرفتن عکس یادگاری، به ترتیب قد جلو در خانه صف کشیده بودند تا به محض اینکه “داداش هادی‌”شان از خم پسکوچه پیچید آنها را ببیند. چنان به طرفشان دویدم که نزدیک بود وسط کوچه‌ی پُر تپّه چاله، پهن زمین شوم. بچه‌ها برای لحظاتی طولانی، بی‌آنکه نظم صفشان را به هم بریزند، شیفته، چشم در چشمان من دوختند و یکی یکی صورتم را بوسیدند. بعد انگار مراسم تمام شده باشد یکباره با شادمانی وصف‌ناپذیری از سر و کولم بالا رفتند و در کمتر از یک ثانیه، همزمان، تمام آنچه را که در یک سال گذشته بر تک تکشان رفته بود، برایم بازگو کردند.

            پروین خانم که خودش را به رفت و روب اتاق مشغول کرده بود، توی راهرو به سلام من با محبت پاسخ گفت و صورتم را بوسید. نفسی به راحتی کشیدم و در حالیکه پنج دست گرم و مهربان به دامانم آویزان بود به اتاق رفتم و در ساکم را باز کردم. بچه‌ها دور ساکم حلقه زدند و انگار به قعر چاهی نگاه کنند روی آن خم شدند. و من سوغاتی‌هایشان را یکی یکی درآوردم و به دستشان دادم؛ یک اتومبیل کوچک تخته سه‌لائی برای داود، کوچک‌ترین برادرم، یک کیسه کوچک پر از پولک و منجوق رنگ وارنگ برای زرین؛ یک کیف کوچک با شش مداد و یک پاک کن و یک مدادتراش برای مریم؛ یک دست قلم و پرگار رَسم، برای محسن؛ و یک آلبوم کوچک جلد مقوائی با عکس یک دختر به زیبائی و ظرافت خودش، برای لیلا.

□□□

هیچیک از برادر و خواهرهای تنی‌ام دوره کودکی را پشت‌سر نگذاشتند. مادرم این را به نفرینی نسبت می‌داد که پشت سرش بود. “امیدوارم به حق پنج‌تن خیر از بچه‌هات نبینی!” این نفرین را مادرش وقتی او پس از دعوا مرافعه‌های بسیار بالاخره تصمیم گرفت با آن معلم یک لا قبای تهرانی- که پدرم بوده باشد- بدون هیچ رفت و آمد و تشریفاتی ازدواج کند، و مادر علیلش را تنها بگذارد و از همدان به تهران برود، از تهِ دل کرد. پیرزن که تمام روز را روی سجاده می‌نشست و عبادت می‌کرد از این ناسپاسی مادرم چنان دلشکسته شد که بگفته خودش هیچوقت هیچکس را اینچنین از تهِ دل نفرین نکرده بود. او البته آنقدر زنده نماند تا نتیجه نفرینش را به چشم خودش ببیند.

            پدرم اما همه را به حساب لاابالیگری، تنبلی، و تن‌پروری مادرم می‌گذاشت. می‌گفت “آخه چطور ممکنه بچه‌ی آدم کنار دستِ آدم زیر کرسی از ذغال گرفتگی، پرپر بزنه و آدم بیدار نشه؟ خوابه یا خواب مرگ؟” مادرم هرگز به این پرسش پدرم پاسخ نداده بود. وقتی لیلای شیرخواره، به خاطر سنگینی خواب مادرم یکروز بعد از ظهر در حوض خزه بسته‌ی خانه غرق شد، پرسش پدرم برای خود من هم با همه‌ی خردسالی مطرح شد. من البته هرگز این پرسش را از او نکردم ولی بعدها، پس از جدائی مادرم، وقتی با عفت خانم، خویش دور و رفیق نزدیک او- که من خاله عفت صدایش می‌زدم- همخانه شدیم، پاسخش را شنیدم. یکروز عصر که گرما بیداد می‌کرد مادرم توی راهرو که کمی خنک‌تر بود یک شَمدِ نازک رویش کشیده بود و هفت پادشاه را خواب می‌دید. خوابش چنان سنگین بود که وقتی عمو باقر، با چوب زیر بغل ِ پر سر و صدایش از بالای سر او گذشت و به مستراح رفت و برگشت، از جایش تکان نخورد. من روی درگاهی، جلو اتاق خاله عفت نشسته بودم و خاله عفت داشت خیاطی می‌کرد. انگار ذهن مرا خوانده باشد گفت: این قرص‌های لعنتی اینجوری از دنیا و مافیها بیرونش می‌بره.

            تازه دو سالی می‌شد که آثار جنون در مادرم دیده شده بود و دکتر روانپزشک قرص‌های سنگین اعصاب برایش تجویز کرده بود. سنگینی خواب او، اما از سال‌ها پیش از آن زبانزد بود. خاله عفت که انگار حوصله‌اش سر رفته بود و دستش به ادامه خیاطی نمی‌رفت پارچه را روی زمین گذاشت و آمد کنار من، روی درگاهی نشست و با صدای آرام به پرسشی که در ذهنم بازی می‌کرد پاسخ داد.

            “نه عزیزم، یکی از این قرص‌ها رو سال‌هاست که می‌خوره. سالیان سال! از وقتی با هم کلاس خیاطی می‌رفتیم. کِی‌بود؟ بیست، بیست و پنج سال پیش. همدان زندگی می‌کردیم. من البته سه چهار سال از اون بزرگ‌تر بودم ولی از همون وقت با هم یک روح در دو بدن شدیم. من و مادر خدا بیامرزش تنها کسانی بودیم که این راز رو می‌دونستیم. مادرت تو سیزده چهارده سالگی، وقت بلوغ، دچار یک نوعی صرع شد که تا به امروز هم دکترها درست و حسابی اون رو نمی‌شناسن. نه اینکه مثل غشی‌ها بیافته زمین و دست و پا بزنه و دهنش کف کنه. نه. اصلا نه غش می‌کرد و نه کف. فقط یک رعشه‌ی آرام و مقطع هفت بند تن دختر بیچاره رو برای چند دقیقه در روز می‌لرزوند، و وقتی تموم می‌شد طفلک نگاهش رو که مثل نگاه بره تو خالی بود، می‌دوخت به سقف طوریکه سفیدی چشمش می‌اومد جلو، و آدم رو زهره‌تَرَک می‌کرد. تازه وقتی هم آروم می‌گرفت نیمساعتی می‌کشید تا حالش جا بیاد. مادر بزرگت هرچه بگی کرد. از دعا و ندبه، تا دوا و درمان عَلَفی. از رفتن به زیارت حضرت معصومه، تا سر کتاب باز کردن. تا اینکه بالاخره یک دکتر جوان تهرانی که تازه تو همدان مطب زده بود همین قرص‌هائی را که هنوز هم می‌خوره براش نوشت. البته حالا روزی سه بار می‌خوره ولی آنروز
ها -اگه درست یادم مونده باشه- روزی یک نصفه می‌خورد. بعد از یکسال چنان حالش خوب شد که فکر کرد شاید بتونه قرص رو کنار بذاره. مشکلش این بود که نیمساعت پس از مصرف، چنان بی‌هوش می‌شد که انگار تو این دنیا نبود. توپ در می‌کردی تکون نمی‌خورد. اما تا قرص رو کنار گذاشت دوباره صرع- یا هر کوفت دیگه‌ای که اسمش بود- جلو اومد. این بود که دیگه هیچوقت کنارش نگذاشت. اما هیچوقت هم به کسی نگفت. بخصوص خیلی اصرار داشت که پدرت بوئی نبره. نه فقط آن روزهائی که تو همدان تازه عشق و عاشقیشان شروع شده بود، بلکه تا همین حالا. تمام این سال‌ها خود من این قرص رو از یک دکتر آشنا می‌گرفتم و بش می‌رسوندم. تا اینکه با مرگ لیلا و دعوا مرافعه‌ی دائمی با پدرت، حال روانیش درست و حسابی بهم ریخت، و این قرص هم رفت جزو بقیه قرص‌هائی که می‌باید هر روز می‌خورد.”

            داشت یادم می‌آمد که من جعبه آن قرص را چند بار اتفاقی دیده بودم. اما تا می‌آمدم دستش بزنم مادرم آن را برمی‌داشت و کنار می‌گذاشت. یادم آمد که یکبار هم پدرم جعبه خالی قرص را دیده بود و از مادرم با تعجب پرسیده بود این قرص در این خانه چه می‌کند. چند ساله بودم؟ چهار پنجساله، بگمانم. سرمای شدید داشتم و زیر کرسی دراز کشیده بودم. مادرم قرص و شربت و لیوان آب را در یک سینی روی کرسی گذاشته بود تا دم دست من باشد. پدرم وارد اتاق شده بود و از سر کنجکاوی داشت پشت جلد جعبه‌ی قرص و شیشه‌ی شربت مرا می‌خواند که چشمش به جعبه‌ی قرصی که گوشه‌اش از زیر متکای مادرم، در آنسوی کرسی، بیرون بود افتاد. به این خیال که مال من است آنرا برداشت و با اینکه دید خالی است سعی کرد پشتش را بخواند. مادرم در پاسخ نگاه پرسان پدرم چنان دستپاچه شد که بی‌ربطترین پاسخ ممکن را داد. “چه می‌دونم زیر متکای من چه می‌کنه. مگه علم غیب دارم!”

            خاله عفت بلند شد چای درست کند و به شوخی به من گفت بروم یک کاسه آب بریزم سر مادرم شاید بیدار شود! خنده‌ای کردم و دوباره به فکر فرو رفتم؛ فکر به یک زندگی ساده‌ی مشترک که بر باد شده بود و حالا یک تکه‌اش آنجا، توی راهرو زیر یک شمد نازک، به خواب مرگ فرو رفته بود. تکه دیگرش آنروزها در مدرسه‌ای در یکی از شهرهای جنوب کار می‌کرد و با ازدواج مجدد سعی داشت سقف شکسته‌ی بالای سرش را مرمت کند. پدرم را می‌گویم. کسی که تمام زندگیش را در این خلاصه کرده بود که زن تازه‌اش را حامله کند و نام یکی از بچه‌های گمشده از زن اولش را روی جنین او بگذارد.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) – (جزوه دو) – (جزوه سه) – (جزوه چهار) – (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده)]

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *