شب‌نوشت‌های “لیدز” (6)

“ترس از مخاطب”

شاید نام این شبه‌بیماری برایتان آشنا نباشد ولی اگر به بیماری‌گونه‌هائی همچون “ترس از ارتفاع” یا “ترس از تاریکی” بیاندیشید می‌توانید منظور مرا درک کنید. “ترس از مخاطب” یکی از ضایعات ناشی از سانسور است که به هنرمندانی دست می‌دهد که نتوانسته باشند به طور طبیعی، و با تداومی منطقی، هماهنگ با اعتلای آثار هنریشان، با مخاطبین خود در تماس بوده باشند. به یمن سانسور مداوم شاه و شیخ، من سالیان سال است که به ابتلای خود به بیماری “ترس از مخاطب” آگاهم. آنانی که در دو دهه‌ی گذشته، در نمایش فیلم‌های من در این سو و آن سوی جهان، که با حضوز خودم انجام شده است بوده‌اند، حتما متوجه شده‌اند که من به محض خاموش شدن چراغ محل نمایش، و شروع فیلم، سالن را بی سروصدا ترک می‌کردم و دقایقی مانده به پایان نمایش باز می‌گشتم. این تنها به نمایش فیلم‌هایم در مجامع هموطنان ایرانی محدود نمی‌شود. من در هر یک از جشنواره‌های حهانی که به خاطر حضور یکی از فیلم‌هایم شرکت داشتم هم، اگر امکانش را می‌یافتم، از مخاطبینم می‌گریختم. 

           حالا اگر بپرسید چه پیش آمده است که من بدینگونه در خود دقیق شده و به کالبد شکافی خود پرداخته‌ام، پاسخم این است که با این کار دارم سعی می‌کنم به آن خواننده‌ی نازنینی که دو روز پیش برایم نوشت “با توجه به ارزش بالای ادبیات متن و محتوای آن، کمتر کامنت‌گذار دارید. ایا این دلسردتان نمی کند؟ ” پاسخی شایسته بدهم. دوست نازنین! من از نسلی از هنرمندان ایرانم که اگر نیاز اجتناب ناپذیر به نوشتن نداشت از همان آغاز، عطای قلم را به لقایش بخشیده بود. من سال‌ها در زندان قصر تهران رمان و قصه نوشته‌ام که هیچکدام پیش از جر و واجر شدن در بازرسی‌های ماهانه، بیش از پنج شش خواننده نداشته است. اگر کمی سابقه فیلمسازی من را دنبال کرده باشید می‌دانید که من از شانس بسیار طبیعی دیدن فیلم همراه با تماشاچی، در بخش بزرگی از فعالیت سینمائی‌ام، در پیش و پس از انقلاب، محروم بوده‌ام. هر کس که اینترنت و وبلاگ را اختراع کرده است باید این کار را برای من و نویسندگانی مثل من کرده باشد که سالیان سال پیش از این که تعبیر “مخاطب مجازی” به گوش کسی خورده باشد برای مخاطبین مجازی‌اش قصه گفته و فیلم ساخته است بی‌آنکه انتظار واکنشی از آنان داشته باشد.

۴ comments

  1. آقای علامه زادهف تعداد کامنت ها مشخص کننده سلیقه خوانندگان یا مبین تعداد مشتاقان و خوانندگان نیست.
    ژس نگران نباشید.
    همراه با بهترین ها
    تیزبین

  2. سلام
    کم کم دارم عادت میکنم به کامنت گذاشتن, وقتی آن کامنت مورد اشاره شما را چند روز جلوتر خواندم, پیش خود گفتم ببین این کامنت گذاشتن برای بعضی ها چقدر مهم است, یا در وبلاگهایی مشاهده میکنم نویسنده وبلاگ بنحوی القایی از خواننده میخواهد هر طور شده حتی یک کلمه در قسمت کامنت نظر بدهد.من خودم عادت بنوشتن دارم و چه دفترهایی که از نو جوانی تا کنون سیاه نکرده ام! گاهی اوقات مینشینم و آنها را برای خودم مرور میکنم خیلی از آنها را همسرم که ۲۸ سال سابقه زندگی با من دارد یا پسرم که اکنون ۲۷ سال دارد نخوانده اند یا دختر ۱۵ ساله ام که فقط گاهی شاهد نوشتنم است و می پرسد: بابا اینها چیست که همیشه مینویسی؟ هر گز آنها را نخوانده اند! من فکر میکنم اگر کسی برای دل خودش مینویسد برایش فرقی نمی کند خواننده دارد یا نه؟ اما برای شما که رسالتی را عهده دار هستید, موضوع خیلی فرق میکند! خواهش میکنم قدری فعالتر تبلیغ این سایت و نوشته های پر بار آن را بنمایید. باید جوانان و نوجوانان و حتی بزرگ سالان ما فارغ از هر گونه جناح بندی ها که امروزه مد شده مطالب شما و از این دست مطالب را بخوانند و بیاموزند و به دیگران نیز منتقل کنند. درد مردم ما نیاموختن است. در حالی که فکر میکنیم همه چیز میدانیم اما واقعا”. با سپاس فراوان

  3. از اینکه یک شب نوشت لیدز را برای پرسش من اختصاص دادید هم سپاسگزار و هم شرمنده ام!
    سپاسگزار که باز هم از شما اموختم
    اعتذار از اینکه شیشهء شفاف خلوت مجازیت را با یک کامنت شکستم
    اموزش شما تنها علم نیست . جان و شخصیت است که از هزارن مایل ان سوتر برایم سوغات کردید
    اعتذار من تنها سخن نیست که خضوع در پیشگاه افراشتهء انچیزی است که این روزها از دریچهء وب از شما می خوانم و می فهمم و با ان می بالم و می فرازم در خود و با خود و برای انچه که نمی دانم چیست!بی رنگ و عرض و شوائبی از ملیت، مذهب، جغرافیا،گونه،نژادو…
    استاد عزیزم
    و انچه مرا اول از همه در سایت شما میخکوب کرد سبک نوشتاریتان بود!
    چون من با ادبیات زندگی می کنم ،هر پیاله ای زلال از انرا تا که می بینم لاجرعه سر می کشم وانگهی که شما سخاوتمندانه طبق طبق طلای ناب و استادانهء هنرتان را به پارسی خوانان می بخشائید.
    حبذا

  4. یک چیز کم داری . بقول خودت ؛ و دوستانت . نمی دانم … شاید شنا کردن برخلاف موج گونه ای ازی رضایت را برایت معنی می بخشد .
    اما آن نکته ظریفی که بینندگان این سایت از مطالبت برداشت می کنند صداقت بی بدیلت در نوشتن مطالب است و هنر قابل ستایشت در فیلم ها .
    شاید از ژان ژاک روسو آموخته باشی که باید بی پرده عیان کر د احساس درونی را . نمی دانم ؛
    برایت نباید مطرح باشد که چه تعدادی حرف هایت را می خوانند .
    در راستای این همه کار و گرفتاری آیا آن چه را نوشته ای همان احساست بوده است ؟
    اگر این است . درود بر تو
    اگر این است . در اوجی …… حتی بقرای یک تن

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *