آلبوم خصوصی – جزوه دو

در تاریکخانه فیلم را از قرقره باز کردم و با احتیاط یک عکاس مبتدی، زیر نور خفیف قرمز، در تشت ظهور گذاشتم و همانجا تا بازیافت تدریجی نسخه برگردان لحظه‌های فّرار زندگی، منتظر ماندم.

            اولین عکسی را که از روی شیشه منفی به جا آوردم مرد جوانی بود با موی سفید و صورت مشکی که کنار همسر و فرزندش با پیژامه روی یک حصیر در پارک شهر نشسته بود و به من، به تو، و به همه جهان نگاه می‌کرد. بخار لطیف سیاهی از یک سماور مشکی که پشت سرش قرار داشت بیرون می‌زد. عکس بعدی که حالا داشت مثل جوجه‌ای به پوسته‌ی زندگی نُک می‌زد تا ظهور کند در زیر نور کمرنگ تاریکخانه از تخم در آمد، خود من بودم نشسته بر یکسوی یک نیمکت و چشم دوخته بر سرشاخه‌هائی در مقابلم که در عکس نبودند با موجودی که همچون در بازی الاکلنگ بر منتهی‌الیه نیمکت نشسته بود و بر خلاف انتظارم به جای اینکه نگاه و حواسش به کتابش باشد سرش را با آن موهای فرفری سفید به سوی من برگردانده بود و داشت مشتاقانه براندازم می کرد. قادر پیش از رو کردن به عکاسی باید شکارچی بوده باشد!

            آقای شجاعی هر روز ساعت چهار بعد از ظهر می آمد عکاسی. شغل اصلیش نامه‌رسانی در بانک ملی بود. از هفت صبح تا دو بعد از ظهر سوار بر موتور گازی تیزرویش از لابلای ارابه ها و گاری دستی‌ها و ماشین‌ها و اتوبوس‌های دودزا، این سر تهران را به آن سر تهران می دوخت. بعد می‌رفت خانه، نهاری می‌خورد و چرتی می‌زد و راه نه چندان کوتاه خانه تا عکاسی را پیاده طی می‌کرد و دکان را از من تحویل می گرفت. موتور را  بانک ملی برایش خریده بود و او حق نداشت جز برای کار اداری از آن استفاده کند. هر روز هفته به غیر از جمعه ها ساعت هشت صبح عکاسی را باز می‌کردم و تا آمدن آقای شجاعی می‌ماندم. بعد خرید کوچکی برای شام خودم و مادرم می‌کردم و می‌بردم خانه و دفتر و کتابم را بر می‌داشتم و می‌رفتم کلاس شبانه حکمت، در خیابان آب‌سردار.

            وقتی از کلاس بر می‌گشتم مادرم شام را آماده کرده و منتظر من بود. من و مادرم از همان وقتی که عمو باقر دستم را در عکاسی سایه بند کرد همخانه شدیم. پیش از آن من با پدر و زن بابایم در دولاب زندگی می‌کردم و مادرم در امین آباد بود. پدرم معلم دبستان بود و من تنها بچه از زن اولش بودم. زن بابایم اما برایش پنج تا بچه آورده بود که همه داداش صدایم می‌کردند. بزرگ‌ترین‌شان پنج سال از من کوچک‌تر بود و این آخری هنوز شیر می‌خورد.

            من چهار ساله بودم که پدرم مادرم را طلاق داد. بعد هم برای اینکه ردش را گم کند خودش را منتقل کرد به آبادان. همانجا بود که پروین خانم را گرفت. بعد از هشت نُه سال معلمی در آبادان و اهواز و مسجد سلیمان دست زن و بچه های قد و نیم‌قدش را گرفت و برگشت تهران. من تازه تصدیق کلاس ششم دبستانم را گرفته بودم که او را دیدم. هیچ تصویر روشنی از پدرم در ذهن نداشتم. مادرم هرگز در موردش با من حرف نمی‌زد. یعنی اصلا حواس حرف زدن نداشت. در تمام این سال‌ها حال روانیش چنان بد شده بود که جز با خودش با هیچکس حرف نمی‌زد، حتی با خاله عفت، خویش دور و دوست قدیمی خودش که تا وقتی زنده بود مثل یک خواهر واقعی به او و فرزند بی‌سرپرستش که من باشم پناه داده بود.

            خاله عفت که در واقع نسبتِ فامیلی دوری با مادرم داشت (انگار مادرهایشان دختر عموی هم بودند)، و شوهر علیلش آقا باقر — یا به زبان من عمو باقر — تنها دوست و حامی من و مادرم بودند. عمو باقر کارمند از کار افتاده‌ای بود که با حقوق تقاعدش دور و بر سه راه آذری زندگی می‌کرد و اگر خاله عفت از طریق خیاطی چندر غازی به آن نمی‌افزود همین زندگی ساده را هم نمی‌توانست بگرداند. پای چپش در اثر رماتیسم مز من تا بالای زانو لمس بود و عمو باقر جز با کمک چوب زیر بغل قادر به حرکت نبود. مخارج من و مادرم هم از اجاره ملک کوچکی که پس از مرگ مادر بزرگ –  مادر مادرم – به ما رسیده بود تامین می‌شد. خاله عفت هم بدلیل نسبت فامیلی سهمی در همین ملک داشت و حساب و کتاب در آمد ناچیز اما حیاتی آن زیر دست عمو باقر بود.

            مرگ خاله عفت، تنها دوست و یار وفادار مادرم، با انتقال پدرم به تهران همزمان شد. حال روانی مادرم که سالها بهم‌ریخته بود در روز خاکسپاری خاله عفت به وخامت گرائید و مادرم از یک روانی در خود گمشده و بی آزار به دیوانه‌ای زنجیر گسیخته و خطرناک بدل شد. تابستان بود و هوا دم داشت. من تازه دبستان را تمام کرده بودم و برای کمک به خرج خانه در یک بقالی بزرگ در سه راه آذری شاگردی می‌کردم. آنروز اما به بقالی نرفتم و همراه با مادرم و عمو ب
اقر که اشک مثل گچ مرده دور چشمش ماسیده بود، و ده پانزده تن از فک و فامیلها و آشنایان، با یک مینی‌بوس اجاره‌ای برای تشییع جنازه به مسگر آباد رفتیم. وقتی گورکن‌ها جسد کفن‌پوش خاله عفت را در گور می‌گذاشتند یکباره مادرم که تا آن لحظه ساکت و معقول اشک می‌ریخت چادر نمازش را به زمین انداخت، پاره سنگی نُک تیز از تل خاک برداشت و با فریاد ضجه مانندی که به شیون یک گربه زائو می‌مانست آنرا با تمام قوت به طرف یکی از گورکن‌ها پرتاب کرد. سنگ با نُک تیزش به پیشانی گورکن خورد و او را که بی‌تعادل بر لبه گور ایستاده بود از جا کند. خون مثل فواره از شقیقه‌ی مرد بیرون زد و پیش از اینکه دست کسی به او برسد، گور کن زخمی با سر به درون گور درغلتید. گورکن‌های دیگر جسد خاله عفت را روی تل خاک رها کردند و به کمک همکارشان که از ته گور فریاد می‌کشید شتافتند. مردان عزادار، فک و فامیل اندک خاله عفت و عمو باقر، قادر نبودند مادرم را کنترل کنند. همسرانشان شیون زنان بر سر و صورت خود خنج می‌کشیدند و ضجه می‌کردند. مادرم زنجیر گسیخته بود و خشم صدها هزار سال زجر و درد زن بودن را به صورت رکیک‌ترین فحش‌ها و تیزترین پاره سنگ‌ها به دنیای پیرامونش می‌بارید.

□□□

1 comment

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *