دلمشغولی‌های من

من همانطور که لابد متوجه شده‌اید عادت ندارم به نظرات و انتقاداتی که به برخی از نوشته‌هایم ارجاع دارند پاسخ بدهم. معمولا آن‌هائی را که قبول دارم به دیده می‌گیرم تا تکرار نشود، و باقی را هم پشت گوش می‌اندازم. ولی گاهی از فرصت به دست آمده از یک خرده‌گیری استفاده می‌کنم تا زوایای دیگری از ذهنم را با تو که خواننده‌ام باشی در میان بگذارم (من از روزنوشت برداشتم جز این نیست که باید تک تک شما را با آنچه روزانه دلمشغولم می‌کند، و ارزش بازگوئی دارد سهیم کنم). یکی از این فرصت‌ها را خواننده عزیزی با یادداشتی که در بخش اظهار نظر در مورد مطلب قبلی‌ام نوشت به دستم داد. او که ترجیح داده نام خوانائی از خود به دست ندهد، برایم نوشت: “گراما همان کیهان خودمان است.  چه عبارت جالبی. در حقیقت اصلا مهم نیست پای چه پرچمی مشغول سینه زدن باشیم. مهم اینه که مشغول باشیم.”

            اگر درست فهمیده باشم ایشان تشبیه روزنامه “گراما” به “کیهان تهران” را درست نمی‌دانند. اگر برداشتم درست باشد دلم می‌خواهد از این خواننده عزیز بپرسم که آیا با روزنامه “گراما” آشنائی نزدیک دارند و شماره‌هائی از آن را خوانده‌اند که تشبیه من را نپسندیده‌اند یا حدس می‌زنند که نباید روزنامه بدی باشد. من که این تشبیه را کرده‌ام با این روزنامه بسیار آشنایم و باور کنید که این روزنامه در قلب واقعیت و پرونده‌سازی برای هر کس که کمترین مخالفتی با سیاست‌های حزب کمونیست کوبا بکند دقیقا همپای کیهان تهران است. آخرین نمونه از پرونده‌سازی این روزنامه برای برخی از روزنامه‌نگاران و هنرمندان کوبائی منتقد دولت را من از نزدیک دنبال کرده‌ام و از سوابق شریف بسیاری از قربانیان این پرونده‌سازی آگاهم. اگر سخن به درازا نمی‌کشید می‌توانستم با جزئیات بیشتری به آن بپردازم. سابقه مردمی و انسان‌دوستانه روزنامه گراما را هم خوب می‌شناسم. اما بر این باورم که سابقه شریف گذشته‌های دور یک روزنامه را نمی‌توان توجیه عمکرد غلط چندین دهه اخیر آن دانست. و اما نکته‌ای هم در مورد سینه‌زنی که نوشته‌اند بگویم. آدمی که سینه‌زن باشد البته پرچم کم نمی‌آورد. من به شهادت همین صفحه که می‌خوانیدش مشکلم این است که از سینه‌زنی بیزارم نه از پرچم این و آن.

            دوست عزیز دیگری به نام حمید هم فرصت دیگری در اختیارم گذاشت که بخش دیگری از ذهنیتم را عریان کنم. او نوشته است: “در زمان جوانی ما، فیدل اسطوره بود همینطور که گلسرخی که هم رزم شما بود برایمان اسطوره شد. حال ما به ویران  کردن اسطوره ها بر خاسته ایم. اکنون برای امیدوار کردن جوانانمان برای ساختن جامعه ای انسانی چه الگوهایی را به آنها معرفی می‌کنیم؟”

            حمید عزیز، من با انتقاد به کاسترو به ویران کردن اسطوره جوانی خودم و تو برنخاسته‌ام. من به باز کردن چشم جوانانی برخاسته‌ام که یاد بگیرند تا از انحرافات هیچکس، حتی اسطوره‌هایشان، نگذرند. از گلسرخی گفتی که اسطوره شد. چرا نشود؟ اگر او به قدرت می‌رسید و چهل سال بر مردم یک مملکت به شکل مطلق حکومت می‌کرد و در سن هشتاد سالگی و در بستر بیماری هم حاضر نمی‌شد قدرت را به تمامی به برادرش حتی واگذار کند باز هم اسطوره باقی می‌ماند؟ آیا فرقی بین اسطوره کاسترو و اسطوره چه گوارا نمی‌بینید؟ می‌گوئی چه الگوئی برای جوانان دارم. البته که دارم. نلسون ماندلا. کسی که تا نیرو داشت برای مردمش زحمت کشید بعد هم خودش را بازنشسته کرد. اگر او هم مثل حافظ اسد تا آخرین روز بر قدرت می‌ماند و بعد هم این ارثیه را به پسرش وامی‌گذاشت باز هم اسطوره باقی می‌ماند؟ البته که نه! چرا راه دور می‌رویم. خمینی تا به قدرت نرسیده بود چیزی از گاندی کم نداشت. شما خودتان بگوئید که در ذهن آگاهان جهان گاندی امروز کجاست، و خمینی کجا. آیا امروز من و شما که از خمینی به عنوان عامل اصلی جنایات بی‌شمار سال‌های پس از انقلاب نام می‌بریم اسطوره میلیون‌ها جوان سابق ایرانی را ویران نمی‌کنیم؟ چه باک! اسطوره‌ای که قدرت آلوده‌اش نکرده باشد اسطوره واقعی باقی می‌ماند. وگرنه من که هیچ، پدر جد من هم نمی‌تواند ویرانش کند. مصدق را به یاد بیاورید که چگونه از ویرانگری شاه و شیخ‌پرستان هر باره سرفرازتر سر بر کرده است. سخن را کوتاه کنم. در پاسخ این پرسش که: “برای امیدوار کردن جوانانمان برای ساختن جامعه ای انسانی چه الگوهایی را به آنها معرفی می‌کنیم” باید بگویم که هر نسلی الگوی خودش را خودش پیدا می‌کند. مگر الگوهای ما را پدرانمان به ما معرفی کردند؟ اگر نسل حاضر اهل یادگیری از نسل ما باشد باید فقط این یک نکته را بیاموزد که سینه‌زدن زیر هر پرچمی که باشد آن‌ها را از ساختن ی
ک جامعه انسانی باز می‌دارد.

۲ comments

  1. آقای علامه‌زاده عزیز، بگذارید به حمید بگویم که اساسا همه‌ی مشکل ما این بود(یا هست؟) که از انسان‌ها اسطوره می‌ساختیم. بگذارید بگویم که برای امیدوار کردن جوانان، باید که اسطوره‌ها را بشکنیم. باید به عنوان یک انسان ارزش خود را دریابیم و رهبری خود را خویش به دست گیریم. حمید گرامی، به تاریخ نگاه کن. پر است از له شدن مفهوم و هستی انسان زیر گام‌های اسطوره‌های غول‌آسای تاریخ. قطار بی‌پایان میلیون‌ها انسان را به یاد آور که در طول تاریخ و هم تا امروز در پای اسطوره‌های رنگارنگ انسانی و مذهبی و ایدئولوژیک قربانی شدند و می‌شوند. نمی‌دانم چه نیازی داریم به الگو، ولی می‌دانم راه انسان بودن و زندگی کردن، آزادی‌ست. آزادی از هر بندی، از هر اسطوره‌ای.

  2. با سلام. چه نکته ای که شما مطرح کردید و چه هر بیننده دیگری که بهرحال قلبی داشته تپنده برای تحول در جامعه بشری و زندگی را در بی مرزی بین آرمانخواهی و واقعییات تلخ اینسو و آن سوی رفته، با دیدن فیلم کاسترو به فکر فرو میرود. اینکه دشمن مرگ مرا پایان کمونیسم می فهمد و من زنده ام تا نماد حیات کمونیسم باشم و این حرفها… راستش فکر میکنم سن و سال بالا و تبلیغات چی های فریبکار و … این پیرمرد رو به مضحکه تبدیل کردند. با اینهمه من اصل مقایسه رو برای توضیح یک موضوع کار دقیق و حتی مناسبی نمی دانم. وقتی شما برای توضیح جریانات کوبا، به کیهان، به خمینی، به این و آن برای مقایسه مراجعه میکنید، در واقع میخواهید از بدیهی بودن مثال هایتان، موضوع مورد نظرتان را به خواننده بقبولانید. البته میدانم که برای شما خوانندگان نوشته هایتان خیلی ارزش دارند و شما الحق که برای ایجاد ارتباط با آنها آنهم ارتباطی دوجانبه همه امکانات را در اختیار میگذارید و یا حتی ازش بهره میگیریید… با اینهمه، بنظر میرسد مباحثه روی اسطوره ها نیست. اشکال سیاسی و ساختارهای حکومتی، چه بر پایه مستقیم ایدئولوژی باشند و یا بگونه ای پوشیده در تبعیت از عملکرد ذهنیت مذهبی و ایدآلیستی و غیره باشند بیش از اینکه خود بعنوان یک وجه مستقل مورد بحث قرار گیرند، میباید جنبه های دیگر و منجمله عملکرد مدیریتی اش را به بحث و فحص گذاشت. به شهادت مطلبی از خودتان درباره کوبا، آنچه در کوبا میگذرد را اساساً – بالاخص از جنبه مدیریت اجتماعی و مشارکت مردم در امور روزمره زندگی و یا چگونه گی توزیع ثروت – نمیتوان با جامعه ایران مقایسه کرد. کوبا فشرده میشود، باز میشود، پائین و بالا میرود تا بهرحال زندگی در آن جاری باشد. در جمهوری اسلامی، تمام تلاش ها متمرکز هست به چگونه گی تقسیم ثروت در میان صاحبان قدرت و آنگاه که جنگ و جدلی در میگیرد، کماکان قدرت بمثابه ابزاری برای کسب موقعیت های بیشتر هست و …
    آیا نمیشود همین نگاه کاسترو به مرگ، به ارتباط مرگ خود و مرگ یک آرمانخواهی، … و غیره را بطور مستقیم و بدون مقایسه ای از آنگونه که کیهان و شریعتمداری و خامنه ای و امثالهم به میدان می آیند، به بحث بذارین؟ بهرحال کاسترو شاید آخرین مجسمه ای باشد که با فروافتادن آن، شاید عده ای در محل مجسمه ها یک پاساژ بزرگ بزند برای دامن زدن به جهان مصرفی، و یا مردم متفرق شوند و بگویند: دوران اسطوره ها به سر رسید، باید به مسئولیت های فردی خودمان باز گردیم! با تشکر از حوصله و توجه شما!

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *