“زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ”

این جمله از من نیست. از کسی است که به اعتبار تمامی تاریخ ادبیات‌نگاران، پدر داستان کوتاه نویسی مدرن در آمریکاست؛ کسی که حتی “ارنست همینگوی” و “ویلیام فالکنر”، دو داستان کوتاه نویس نام‌آور جهان، هم به پیروی از شیوه بدیع قصه‌نویسی او آثار جاودانه‌شان را آفریدند. این جمله را “شروود آندرسن”، ده سالی پیش از مرگش برای سنگ قبر خودش نوشت که حالا شصت و پنجسال می‌شود که بر گورش در شهرک “ماریون” در ایالت ویرجینیای آمریکا قرار گرفته است.

        

این روزها بارها و بارها به این جمله اندیشیده‌ام. یعنی از یک هفته پیش که خواندن کتاب “نامه‌های عاشقانه مخفی” او را تمام کردم، و این جمله را هم، از جمله، در آن دیدم. از این کتاب خواندنی در ادامه حرف خواهم زد، ولی بگذارید بگویم که وقتی جسد کودکانی که در “قانا”ی لبنان تا نیمه در زیر آوار خانه‌شان دفن شده بودند را در تلویزیون دیدم به این جمله بیش از پیش اندیشیدم. دیروز هم که خبر دردناک مرگ “اکبر محمدی” به گوشم رسید همین جمله بود که مثل شهابی از ذهنم عبور کرد. اگر من باشم، تا درسی به مرگ‌آفرینان داده باشم، بر گور جمعی ساکنان “قانا”، و بر سنگ قبر “اکبر محمدی”، هر دو، خواهم نوشت: “زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ”

           و اما از “شروود اندرسن” اسم بردم بگذارید بگویم که من با این نویسنده‌ی کمتر شناخته شده ــ نه تنها برای ایرانیان که حتی برای اروپائیان و خود آمریکائی‌ها ــ سالیان سال است که آشنایم، و اغلب داستان‌های کوتاه او را بارها و بارها خوانده‌ام، و حتی یکی دو تای آن‌ها، از جمله “تخم مرغ” را، سال‌ها پیش به فارسی برگردانده‌ام؛ داستان کوتاهی که تا کنون در اکثر مجموعه‌های شاهکارهای داستان‌های کوتاه جهان، بازچاپ شده است.

           “شروود اندرسن” با انتشار اولین مجموعه از داستان‌های کوتاهش در سال 1919 با عنوان “واینزبرگ، اوهایو”، همانطور که اشاره رفت، سبک تازه‌ای را در داستان کوتاه نویسی آغاز کرد که هنوز هم تازگیش را از دست نداده است. او البته پیش از آن چند کتاب، از جمله دو رمان، منتشر کرده بود ولی این مجموعه‌ی “واینزبرگ، اوهایو” است که سنگ بنای ادبیات نوین آمریکا به شمار می‌رود [“واینزبرگ” نام یک شهرک تخیلی است که مثلا در ایالت اوهایو واقع است]. جالب است که او تا سال 1941 که وفات یافت چندین رمان دیگر نوشت و انتشار داد ولی هیچ‌کدام به اندازه همین مجموعه، و مجموعه داستان‌های کوتاه بعدی‌اش، “پیروزی تخم مرغ”، که در سال 1321 منتشر شد، در ادبیات آمریکا تاثیر نگذارد…

            بگذریم! این‌ها همه حاشیه بود تا به متن برسم. متن اما در مورد کتابی است که تنها پانزده سال پیش، یعنی شصت سال پس از نوشته شدنش، و یا مشخص‌تر، پنجاه سال پس از مرگ خود “شروود اندرسن” برای اولین بار منتشر شد: کتابی حدودا سیصد صفحه‌ای، با عنوان “نامه‌های عاشقانه مخفی”.

“شروود اندرسن” در سال 1332 وقتی در جریان جدائی از همسر سومش بود روزنوشت‌های کوتاه و نیز نامه‌های بسیاری نوشت که مخاطبش “النور کوپنهاور”، معشوقه‌اش، بود که سال بعد همسر چهارم و نهائی او شد. تاریخ اولین روزنوشت، اول ژانویه 1932 است، و آخرین آن به تاریخ 28 دسامبر همان سال است، یعنی دقیقا یک سال تمام [در طول این یک سال، غیر از چهار پنج روز، هر روزه اگر چند سطر هم شده مطلبی نوشته است].

            “شروود” البته این روزنوشت‌ها و نامه‌های ضمیمه به آن را هرگز به “النور” نداد. حتی در نزدیک به ده سال زندگی مشترکشان نامی هم از وجود آن‌ها نبرد. چندین سال پس از مرگ او بود که همسرش این بسته دستنویس را در قفسه‌ای یافت ولی حاضر نشد آن را به دست چاپ بسپارد. وقتی هم در سالخوردگی آن را به آشنائی سپرد از او خواست که تنها پس از مرگش آن را منتشر کند. و البته مقدر این بود که “النور” نود سال عمر کند و انتشار این کتاب خواندنی این چنین به تاخیر بیافتد!

روزنوشت‌های جمع شده در کتاب “نامه‌های عاشقانه مخفی” همچون داستان‌های کوتاه او، سرشار از ظرافت، ایجاز، ساده‌نویسی، باریک‌بینی و ژرف‌اندیشی‌اند. عشق او به انسان، به برابری و نوع‌دوستی، در سطر سطرشان موج می‌زند. تصویر پردازی موجز و شعرگونه از باد و باران و درخت و ابر و آفتاب درخشان است. و برتر از همه، رنجشش از نابرابری‌های اجتماعی، و آرزومندیش به رستگاری انسان بر خاک، بر دل رنجیدگان و آرزومندانی چون من و شما به گرمی می‌نشیند.

            با خودم قرار گذاشته‌ام در هر فرصتی، هر چند کوتاه، فرازهائی از برخی از روزنوشت‌های او را به فارسی برگردانم و در همین صفحه عرضه کنم. به اعتبار “سیلی نقد به از حلوای نسیه است” نقدا فرازی که عنوان مطلبم از آن برداشت شده، را ترجمه می‌کنم و باقی را می‌گذارم برای روزی دیگر که گفته‌اند ” هر روز، روز خداست!”

 چهارشنبه هفتم سپتامبر، در دریا

اینجا بین دو دنیاست. تمام روز بادی مدام می‌وزَد ــ آفتابِ روشن، بعد کمی باران، سپس خاکستری، بعد باز آفتاب. احساس غریبی از جدا افتادگی از همه‌ی زندگی. موج‌های در هم شکسته، نزدیک کشتی، ظریف‌ترین توربافت‌ها را می‌سازند. هی حرف آمریکا و انگلستان و ویلز و اسکاتلند به گوشم می‌خورد. آمریکائی‌ها مثل خُل‌ها حرف می‌زنند. من از غرور پُرم. شروع می‌کنم برای خودم خواندن. من درک خودم را از آمریکا به خودم اعلان می‌کنم. 

            معدن‌ها، جنگل‌ها، رودخانه‌ها، مزارع ذرت، مزارع گندم، کارخانه‌ها، شهرها، شهرک‌ها، کوه‌ها.

با صدای بلند خواندم. برای خودم آواز خواندم. سعی کردم آوازی از زندگی خودم در درون خودم بخوانم مثل آواز بلند دریا.

بگذار کس دیگری از مرگ بگوید،

زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ.

۴ comments

  1. نوشته مرا بخوانید, من نه شهسوار که تنها سواری از کاروان مجنونیانم . آقای علامه زاده باور کنید: اگر عشق نبود- هرگز آواز نمی خواندم- اگر خورشید نبود- شب رونقی نداشت- مجنون- اعتبار قبیله ی لیلی است.
    شاید با خواندن حرفهایم دلتان کشید و با هم گپی از دور زدیم.
    سرفراز باشید
    پیام
    جغد پیری با خنده گفت:
    تا من هستم؛
    چرا به همسایه اخم میکنید.
    وقتی که بغضتان گرفت.
    نبض آسمان را بگیرید..
    تا پای عشقه ها ی تشنه
    غش غش خنده ها را بشنوید.
    با چتری از بوی خوب تنور
    از کوچه های تندر سبز
    آهسته بگذرید.
    وازمن
    با سینه سرخ خوابدیده
    در کشتزارهای مست تپنده
    یاد کنید
    علی کریمی
    karimi49@hotmail.com

  2. Dear Mr Allameh Zadeh,
    I lost my brother and father in a car accident in North of Iran (Mazandaran) 2 mounth ago. My brother lived in london and went to Iran just for vacation.
    It was a big tragedy for me and my family. But This article , saying “life is a big “accident” , not death ” helps me a lot. Having good friends like you helps me a lot in this critical times.
    Regards,
    Reza Mesbahi

  3. آقای مصباحی عزیز
    از صمیم قلب تسلیت می گویم و آرزومندم این آخرین غمتان باشد. شادمانم که مرحمی برای تسکین دردتان بودم.
    رضا علامه زاده

  4. سلام رضا جان
    امیدوارم خوب و خوش باشی
    ذکتر محمود خوشنام دنبال تلفن تو میگشت. شماره هایی را که داشتم دادم بهش. امیدوارم عوض نشده باشد
    اگر پیدات نکرد تو باهاش تماس بگیر. دارد در مورد موسیقی فیلم برنامه تهیه میکند. میخواهد باهات مصاحبه کند. بهش حال بده
    این هم تلفنش:
    ۰۰۴۹۲۲۲۸۸۲۴۳
    قربانت
    ناصر

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *