“مینچ”

نمی‌دانم با بازی “مینچ” آشنا هستید یا نه. بازی بچگانه‌ای است برای سرگرمی، که از یک صفحه جدول مانند تشکیل شده با چند مهره به رنگهای مختلف و یک تاس مثل مال تخته نرد. هر بازیگر مهره‌اش را در پائین‌ترین خانه‌ی جدول می‌گذارد و هر بار که نوبتش بشود تاس می‌ریزد و مهره‌اش را به تعداد عدد تاسی که آورده چند خانه جلو می‌برد. این کار را باید آن قدر ادامه دهد تا مهره اش به بالاترین خانه جدول برسد. آن چه البته بازی را جالب می‌کند این است که در مسیر پائین‌ترین تا بالاترین خانه‌ای این جدول، خانه‌هائی وجود دارد که ورود مهره‌ها به آن‌ها نشانه شانس یا بدشانسی است. اگر مهره به خانه‌ای بنشیند که پایه نردبانی در آن نقاشی شده، بازیگر شانس آورده و می‌تواند مهره‌اش را به خانه‌ای که سر نردبان در آن قرار دارد بالا ببرد. هر چه نردبان بلندتر، حرکت مهره به سوی بالا سریع‌تر. و اما خانه‌هائی هم در جدول وجود دارد که سر ماری در آن نقاشی شده. اگر مهره بازیگری به این خانه بیاید بازیگر بدشانس باید مهره‌اش را تا خانه‌ای که دم مار در آن قرار دارد پائین بیاورد. به این ترتیب پیش و پس بودن مهره‌ها دلیل بیشتر بودن شانس پیروزی نیست چرا که کله مارهای کوتاه و بلندی در مسیر می توانند مهره آدم را چندین رده پائین بکشند.

            و اما در این سالهای پس از “انقلاب شکوهمند”مان، بارها فکر کرده‌ام که مردم نجیب کشور ما، بطور دائم مشغول بازی مینچ‌اند. در هر زمینه که فکرش را بکنید، تا می‌آیند چیزی به دست بیاورند که با احساسی از موفقیت همراه باشد، ناگهان مهره‌اشان می‌رود در خانه‌ای که سر مار در آن قرار دارد و تا بیایند بجنبند، تا دُم مار سُر می‌خورند پائین. آنقدر هم صبورند و به قاعده بازی مینچ پایبندند که بی‌درگیری و قیل و قال باز هم تاس می‌ریزند و با هر مشقتی شده چند ردیفی بالا می‌روند تا کی دو باره پایشان روی سر مار برود و روز از نو، روزی از نو.

            آخرین باری که یاد بازی بی‌پایان مینچ در ایران اسلامی افتادم همین اعلام اجازه ورود بانوان به استادیوم‌های ورزشی بود که توسط رئیس جمهور ذوب در ولایت مطرح شد و پیش از اینکه زنان وطن ما را قدمی به خواست‌شان در این زمینه نزدیک کند، مهره‌شان را روی سر مار فرود آورد. خانم‌های ورزش دوست، تا بیایند به خودشان بجنبد با فتواهائی که افعی‌های حافظ  گنجینه سنّت صادر کردند، سُر خوردند و خیلی عقب‌تر از آنجا که بودند پائین آمدند. ولی ما ایرانی‌ها که مثل این فرانسوی‌های بی‌طاقت نیستیم که تا با یک بند از قانونی مخالف باشیم آنقدر به خیابان بیائیم تا مقامات را با همه هارت و پورت‌شان به زانو در بیاوریم. دستکم پس از پیروزی “انقلاب شکوهمند”مان، ما ایرانی‌ها دیگر تصمیم گرفته‌ایم به مقررات بازی مینچ پایبند بمانیم و اگر هزار بار هم مهره‌مان روی سر مار رفت بی‌قیل و قال عقب بنشینیم و صبورانه تاس بریزیم و بازی را به هم نزنیم.

۸ comments

  1. بلاخره یک موقعی هم می رسد که توی بازی بازیکنها توافق کنند که دیگر سرمار در بازی ارزشی ندارد و مهم نیست که مهره ات روی سرمار قرار گرفته حالا مارهرچه قدر که میخواهد دهنش باز باشد . مهم نیست . اون موقع بعضی ها عجب دیدنی هستند.

  2. رضا جان سلام و خسته نباشی.
    مطلب شما را خواندم. به نظر می رسد منظور شما بازی “مار و پله” باشد.
    در بازی مینچ هر فردی تلاش می کند با ریختن تاس مهره های خود را به خانه مورد نظر برساند. اگر چه در این بازی نیز حریفان به همت تاس و مهره با یکدیگر
    دوئل کنند.ولی نسبتآ از امکان انتخاب بر خوردار می باشند.
    شاد و پیروز باشی.
    حمید-هلند

  3. “مینچ” یا “مار و پله”. اسمش هر چه باشد تشبیه شما بسیار زیبا است.
    اما به نظر من مشکل از بازی و و پایبندی به قاعده بازی نیست.
    اشکال کار اینجاست که ما ایرانی ها به بازی و مهره ها و مار و پله پایبندیم, اما مقامات محترم حتی به خود نیز پایبند نیستند, و به دلخواه هر کسی که از راه برسد, نه فقط مهره ها و مار و پله را به هم می ریزد که به بازیگر هم رحم نمی کند.
    شاد زید…
    مهر افزون…

  4. سال ۵۷ …یادم می آید روزی که تلوزیون صحنه زنان را در تضاهرات و انقلاب نشان میداد پیرهای مسحد برو و معتقد آن زمان می گفتند: واه واه مگه زن از این اداها از خودش در میاره ؟توی خیابان راه میره اینقدر حیع حیع می کنه … شب تا صب لای این همه مرد حلوی دانشگاه می لوله که حه.. دانشحوی خط امامه.
    اون موقع عیرت اسلامی آقایان معمم برانگیخته نشده بود و…
    اما الان آقایان رگ گردنشان متورم می شود و عیرتشان حریحه دار می شود که خانمها به دیدن وزرش از خود علاقه نشان می دهند.
    ۲۷ سال است که زنان با آخوندها میحنگند… و قرنهاست که با قوانین احمقانه اسلامی که بانی اش مردان خودخواه عرب تبار بوده اند …
    این مهره روزی به خانه آخر خواهد رسید … با وحود همه این نیشها…به کوری
    حشم بعضیها.
    …..
    (در ضمن من بعضی از حروف را پیدا نمی کنم…)

  5. شنیدم گوسفندی را بزرگی
    رهانیدازدهان وچنگ گرگی
    سحرگه کاردبرحلقش بمالید
    روان گوسفندازوی بنالید
    که ازچنگال گرگم در ربودی
    چودیدم عاقبت گرگم توبودی
    ——————-
    و سعدی وار بگویم که مارماراست ´
    اگرچه درگونه بسیاراست
    ………………
    وفردوسی وار
    سرمارکوبم به سنگ گران
    نه ماریست دراستینم نهان
    ………………
    وسرانحام اینکه
    این راه پیچ پیچ
    بی تاس مینچ هم می رسد به هیچ
    ´´´´´´´´´´´´´´

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *