کشتی‌بان را سیاستی دگر آمد!

با بازگشت یاران از سفر  نوروزی و فشردن دست کمک نیازمندان که مدتی به سویشان دراز بود، تغییراتی در ارائه این صفحه کوچک میسر شد که ملاحظه می‌کنید. از همه مهم‌تر باز شدن پنجره اظهار نظرهاست، که مورد تقاضای بسیاری از دوستان این صفحه بود. با سیستم تازه‌ای که در این زمینه تدارک دیده شده، نظرات ارسالی پیش از انتشار قابل بازبینی است و دیگر نظراتی که به موضوع اصلی مرتبط نیستند یا از نشانی‌های ناشناخته ارسال می‌شوند به نمایش در نخواهند آمد.

و دوم، باز شدن راه برای ارائه رمان‌هایم است که فعلا با در دسترس گذاشتن فصل به فصل رمان “غوک”، در سمت راست همین صفحه، آغاز کرده‌ام و امیدوارم کار تایپ آن که به لطف برادرم “سعید” در حال انجام است، با سرعت بیشتری پیش برود تا زودتر تمام رمان را یک جا در اختیار دوستداران این قلم بگذارم (تایپ اولیه رمان قابل انتقال به وبلاگ نیست).

سخت چشم انتظار اظهار نظرهاتان، به ویژه در مورد رمان “غوک” می‌مانم.

 

۳ comments

  1. دورود بر جناب علامه زاده
    سپاس از تغییرات مبارکی که در در بلاگ ایجاد کردید. من خود فیلم آواره را ندیده ام ولی ترانه خوش وزن آن را بارها و بارها شنیده ام و این هم فرصتی بود تا صحنه های واقعی فیلم را ببینم.
    من فرصت تماشای نمایشنامه مصدق را در اجرای واشنگتن آن داشتم و وقتی امروز این لینک را که مربوط به سخنرانی یکی از نماینده های کنگره امریکاست دیدم فکر کردم شاید شما نیز علاقمند به شنیدن آن باشید.
    http://recap.fednet.net/archive/Buildasx.asp?sProxy=80_hflr040506_146.wmv,80_hflr040506_147.wmv,80_hflr040506_148.wmv,80_hflr040506_149.wmv,80_hflr040506_150.wmv,80_hflr040506_151.wmv,80_hflr040506_152.wmv,80_hflr040506_153.wmv,80_hflr040506_154.wmv,80_hflr040506_155.wmv&sTime=00:03:17.0&eTime=00:01:11&duration=00:42:42.0&UserName=reppaultx&sLocation=G&sExpire=0

  2. حناب آقای علامه زاده…
    داستان غوک را بعد از سالها که از حاپش می گذرد دوباره خواندم. برایم بسیار حالب بود. به خصوص که آدم حایی غربتی باشد…. آدم را می برد به ولایت . به محلاتی که الان حوانترها نمیدانند … یا شهرستانی ها نمیشناسند … بیمارستان عیسی ابوحسین… کاش می توانستید لبخند مرا به هنگام خواندن در این ولایت غریب میدید. زیبا بود.
    اما کاش حالا که از محلات می گویید کمی دقیقتر شرح میدادید.
    راوی در میان داستان عوض میشد. و رشته داستان با وحود زبان گرم و دلنشینش ذهن خواننده را پراکنده می کرد. یک عالمه اطلاعات می داد …. ار محله و آدمهایش _ بدو ن این که نتیحه بگیریم… هدف بازگویی این همه اطلاعات حیست… آن هم بعضی نیمه رها شده.
    زبان گویش کلفت دهاتی … مرد لات… بحه مدرسه ای و مادر بزرگ یکسان بود. به خصوص کلفت کرمانی… (تاکید روی شهرستان برای حیست… زبان؟فرهنگ؟)
    به هر حال خسته نباشید. حکایت شیرینی بود که مرا با یک عالم سوال تنها گداشت. (الان با من بد شدین که این قدر غر زدم؟)

  3. دوست عزیز‘ نه فقط با شما بد نشدم بلکه سپاسگزار هم هستم که نظرتان را برایم فرستادید. ضمنا یادت باشد که رمان هنوز تمام نشده. شما تازه ۷ فصل از ۲۶ قضل آن را خوانده اید. باقی را می توانید به تدریج بخوانید شاید پاسخ برخی از پرسشهایتان را بگیرید.
    با سپاس. ر.ع

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *