باز هم از “در غیاب مرگ”

این یکی دو سالی که در کنار مشغله های دیگر به نوشتن این یادداشتهای روزانه مشغولم، هیچ چیز قابل اشتراکی مزه ام نمی کند اگر بی شما از آن لذت ببرم. اگر کتاب جالبی به دست داشته باشم یا آهنگ گوش نوازی بشنوم، تا وقتی راهی برای شراکتش با شما نیابم، به عضوی از یک خانواده یا گروه می مانم که در غیاب دیگران به باغی وارد شده باشد با گلهای خوش عطر، اما دلش پیش دیگرانی باشد که جایشان در آن باغ خالی است.

            این را گفتم تا بگویم فصولی در کتاب “در غیاب مرگ” وجود دارد که سخت وسوسه ام می کند کتاب را زمین بگذارم و از آن با کسی (چه کسی از شما عزیزتر؟) حرف بزنم، مثل فصلی که چند روز پیش از همین کتاب می خواندم و بالاخره دلم نیامد از آن بگذرم.

خوزه ساراماگو

می دانید که داستان این رمان در کشوری اتفاق می افتد که مرگ در آنجا موقتا کارش را تعطیل کرده و مردم را با معضلی ناشناخته روبرو ساخته است. بیماران و پیران، علیل و علیل تر می شوند و نمی میرند… در فصلی که مورد نطر من است (صص 44 تا 57)، “خوزه ساراماگو” از آن تخیل تلخی که این رمان و رمان “کوری” اش سرشار از آن است بهره می گیرد و قصه ی مالیخولیائی غریبی را به زبانی عادی بیان می کند. پیش از این که برگردان یکی دو صفحه از این فصل را بیاورم به یادتان می آورم که رسم الخط نویسنده، غیر معمول و کمی گیج کننده است. در گفتگوها، که در همین قطعه که ترجمه کرده ام هم وجود دارد، نه علامت سئوال آمده و نه مرز پایان یک سخن از آغاز سخن نفر بعدی معین شده است، گرچه نویسنده برای فرار از گیجی بیش از حد، آغاز هر سخن تازه را با حرف بزرگ مشخص کرده، بی آنکه طبق رسم الخط لاتین جمله قبلی با نقطه تمام شده باشد. من در این برگردان چون در فارسی حرف بزرگ و کوچک به معنائی که در نوشتار لاتین مرسوم است وجود ندارد، برای پرهیز از سردرگمی در گفتگوئی که ترجمه کرده ام سخنان یکی را با حروف معمولی و سخنان نفر بعدی را با حروف خمیده (ایتالیک) آورده ام. حالا این شما و این هم یکی دو صفحه از فصل سوم رمان “در غیاب مرگ”:

“در یک دهکده کوچک، در فاصله کمی از مرز آن کشور با  کشور مجاور، خانواده ای روستائی زندگی می کرد که نه یک عضو، که به خاطر گناهان سنگین شان، دو عضو خانواده در مرحله زندگی معلق، یا آن طور که خودشان ترجیح می دادند بگویند، در مرحله مرگ ساکن ،قرار داشتند. یکی از آندو پدربزرگ آنها بود که مال عهد عتیق بود، پدرسالاری سخت جان که بیماری او را به یک انسان قراضه ی قابل ترحم تقلیل داده بود، گرچه قدرت حرف زدن را هنوز به شکل کامل از دست نداده بود. دیگری، موجودی چند ماهه بود که وقت نکرده بود نه لغت زندگی و نه لغت مرگ را بشناسد پیش از آن که مرگِ واقعی چهره از او بپوشاند. نه می مردند و نه زنده بودند، پزشک دهکده که هفته ای یکبار از آنها عیادت می کرد می گفت نه کاری برایشان می تواند بکند و نه کاری علیه شان، نه حتی می تواند به یکی یا به دیگری آمپول مرگ بزند، راه حلی رادیکال که اخیرا برای مسائلی از این دست پیدا شده بود. مثل خیلی ها، البته می شد در راهی گام گذاشت که گمان می شد دیدار با مرگ امکان پذیر است، اما به عبث، بیهوده، و همچون گذشته ناممکن، زیرا در همان لحظه، مرگ گام دیگری برمی داشت تا فاصله اش را حفظ کند. خانواده نزد کشیش برای کمک رفت و چیزی که شنید، با چشمانی رو به آسمان گرفته، جز این نبود که سرنوشت همه ما در دست خداست و بزرگواری خداوند لایتناهی است. بله، لایتناهی است، اما برای کمک به پدر یا پدربزرگمان که در آرامش بمیرد کفایت نمی کند، و نه حتی برای نجات آن بیگناه بیچاره که هیچ کار بدی در این دنیا نکرده است. در چنین موقعیتی بودیم، نه پیش تر و نه پس تر، بی راه حلی و بی چشم اندازی، که پیرمرد به حرف آمد و گفت، یکی بیاد جلو، آب می خواین، نه آب نمی خوام، می خوام بمیرم، پدرجان می دونین که دکتر گفته ممکن نیست، یادتون باشه که مرگ از کار ایستاده، دکتر هیچی نمی فهمه، از وقتی دنیا دنیا بوده همیشه وقتی یا جائی برای مردن وجود داشته، حالا دیگه نه< /i>، حالا هم چرا، آروم باشین پدرجان وگرنه تب تون بالا می ره، تب ندارم با اینکه قبلا داشتم، چه فرقی می کنه، بنابراین دقت کن چی می گم، دارم گوش می دم، نزدیکتر بیا قبل از اینکه صدام دیگه درنیاد، بفرمائین. پیرمرد چند لغت در گوش دخترش زمزمه کرد. دختر با حرکت سر جواب رد داد، اما پدر بزرگ اصرار کرد و اصرار کرد. دختر زیرلبی و لرزان، با رنگ پریده از ترس، گفت پدرجان این هیچ مشکلی رو حل نمی کنه، حل می کنه، اگر نکرد، برای انجامش چیزی از دست نمی دیم، اما اگه نتیجه نده، خیلی ساده است، منو بر می گردونن خانه، و بچه چی، بچه هم می آد، اگه من اونجا بمونم بچه هم با من می مونه. دختر سعی کرد فکرش را جمع کند، با آثار گیجی در چهره اش، و بالاخره پرسید، برای چی شماها رو نگیریم برگردونیم همین جا، ببین چی پیش می آد، دو مرده در یک خانه در سرزمینی که هیچکس با همه تلاشی که می کنه نمی تونه بمیره، چطور می تونی اینو توضیح بدی، تازه شک دارم که مرگ، این طور که اوضاع رو می بینم، اجازه بده برگردیم، پدرجان این کار یک دیوونگیه، من هم می دونم ولی راه دیگه ای برای حل این مشکل نمی بینم، ما شما رو زنده می خوایم نه مرده، ولی نه در این شکل که منو این جا می بینی، زنده ای که داره می میره، مرده ای که به زنده می مونه، بله درسته، خواست شما رو انجام می دیم، بذار ببوسمت. دختر پیشانی او را بوسید و گریه کنان خارج شد. از اینجا، غرق در اشک، رفت تا به باقی فامیل اطلاع بدهد که پدر تصمیم گرفته است که همین امشب او را ببرند به آن طرف مرز، جائی که به اعتقاد او، مرگ بر مبنای مقررات هنوز جاری در آن کشور، چاره ای جز پذیرش او ندارد.”

قصه این گونه پیش می رود که خانواده (دو خواهر، و شوهر یکی از آندو) با همه تردیدها، پیرمرد و کودک نوزاد را با ارابه ای که با قاطری کشیده می شود، شبانه، بی آن که بگذارند کسی از اهل روستا آنها را ببیند، از بیراهه به سوی مرز می برند. در نیمه راه مادر کودک دلش نمی آید بچه اش را به دست مرگ بسپارد ولی با همه مقاوتها به ناچار تسلیم می شود و پاکشان، در حالیکه فرزندش را در بغل دارد، به دنبال خواهر و شوهر خواهرش، که پدرش را حمل می کنند، راه می رود:

“ماهِ کامل، می درخشید. در جائی، کمی جلوتر، به مرز می رسیدند، خطی که فقط روی نقشه های جغرافیا دیده می شود. زن پرسید از کجا می فهمیم به مرز رسیده ایم، پدر خواهد دانست. زن فهمید و سئوال دیگری نکرد. پیاده به راه ادامه دادند، صد متر، ده قدم، و ناگهان مرد گفت رسیدیم، تمام شد، آره. از عقب صدائی تکرار کرد، تمام شد. مادر بچه برای آخرین بار پسر مرده اش را در بازوی چپش فشرد، دست راستش به دسته بیلی که بر شانه داشت و دیگران فراموشش کرده بودند، بند بود.”