عید و خیال و خاطره

دیشب یکی دیگر از آن عیدهای یخزده ی غربت را پشت سر گذاشتم. خیال نکنید دارم از دنیای تبعید و غربت شکایت می کنم. یک بار وقتی زنده نام محمد درخشش معرفی نامه کوتاهی از من خواست تا در پانوشت مطلبی که برای گاهنامه اش “مهرگان” نوشته بودم بیاورد، نوشتم که هر سختی و مرارتی از سالهای تبعید کشیده باشم به آزادی بیان اندیشه هایم در این سالها می ارزد. حالا هم همین را تکرار می کنم، ولی این دلیل نمی شود که گهگاه برای ایران، این پاره گمشده ی وجودم، دلتنگی نکنم. شاید همین دلتنگی در زاویه ای از ذهنم بود که با دیدن یک ماشین نعش کش که یکی دوباری از کوچه مان گذشت قصه ای پرداختم که لابد آن راخوانده اید؛ قصه ای که بیش از هر نوشته دیگرم دوستانم را نگران کرد. یکی برایم نوشت “مطلب جالبی بود. شاید در حال خواندن رمان ساراماگو هستید که به فکر مرگ افتاده اید.” جوان خوش قلبی در نامه ای گرم برایم نوشت: “ما به شما نیاز داریم، ما به توان و تجربه شما نیاز داریم، ما به ایده ها و تفکرات شما نیاز داریم. ما به شما نیاز داریم زیرا که “مصدق” پایان توقعات ما از شما نیست.” یا آن دوست دیگرم که نوشت: “نگران آن ماشین سیاه نباش. می توانی بخواهی جای دیگری پارکش کنند!”

          از این واکنشهای مکتوب که بگذریم یکی هم حرف برادرم از آمریکا بود که تلفنی از این که چرا با این همه فعالیت موفقیت آمیز هنری باید این گونه دلم گرفته باشد که از مرگ بنویسم، پرسش داشت. و یکی هم یار غارم نسیم خاکسار بود که دوستی و همراهی هزار ساله امان برای بسیاری از نادوستان رشک برانگیز بوده و هست. نسیم که از “قصه” خیلی خوشش آمده بود گفت جدا از آن وقتی خواندمش دلم خیلی برایت گرفت. گفتم “کاکا جان”، قربان دل کوچکت بروم، قصه است دیگر. قصه را که نباید جدی گرفت. گفت باشد اما چون مدتی نبودی و بعد این را نوشتی نگرانت شدم. گفتم به خدا ما نه در کوچه مان کسی به نام “وینست” داریم و نه هنوز فرصت کرده ام از زن همسایه بغلی به خاطر مراقبت از گربه هایم تشکر کنم، چه رسد به گفتگو در مورد مرگ و زندگی! این را اما یادم رفت به نسیم بگویم که اصلا طبق معمول این قصه را پیش از این که روی کاغذ بیاورم در ذهنم پرداختم، آن هم وقتی که در لباس چرمی سوار موتور قدیمی اما خوش دستم بودم و در جاده های باریک پر درخت با سرعت می راندم و سرشار از زندگی بودم، اما…

          اما این کاکای من همیشه نگران من است. حق هم دارد. هر وقت گندکاری بار بیاورم اوست که باید راست و ریستش کند. خودش اگر سرحال باشد و بخواهد جلوی دوستان سر به سرم بگذارد از یک خاطره ای که مطمئن نیستم من در آوردی نباشد یاد می کند! و آنهم قضیه برادر بزرگی است در آبادان، در آن سالهای قدیم، که یک برادر شیطان داشت که هر روز خدا خلافی می کرد و پایش به کلانتری باز می شد و چون برادر بزرگتر آدم محترمی بود به او زنگ می زدند تا بیاید بردار خلاف کارش را ببرد. این قصه را با آب و تاب می گوید تا انگولکم کند. ناشکری نکرده باشم نسیم بارها همین نقش برادر محترم و بزرگتر را برای من بازی کرده است. هرچند یکی دو ماهی از من کوچکتر است و نشد حرف سن بشود و این اختلاف سن یکی دو ماهه را به رخم نکشد! من هم سالی یکبار فرصت می یابم تلافی اش را در بیاورم. در گردش هر زمستان به بهار، از لحظه سال تحویل منتظر می مانم تا او که خود را جوانتر می داند زنگ بزند و عید را به من که بزرگتر هستم تبریک بگوید. اگر نزند خودم زنگ می زنم و به یادش می آورم که تبریک عید به بزرگترها را فراموش نکند! این کار را همین سال گذشته کردم. دیروز اما شش هفت ساعت به سال تحویل، زنگ زد. گفت موقع سال تحویل خانه نخواهد بود و اگر اشکال ندارد اجازه بدهم فردا صبح وظیفه کوچکتری بزرگتری اش را انجام بدهد. چاره ای جز موافقت نداشتم. هرچه باشد ما دوستان هزار ساله ی همدیگر هستیم و باید نسبت به هم گذشت داشته باشیم!