سپاس نامه کوتاه

در فرودگاه لس آنجلس هستم و دو ساعتی به پروازم مانده است. این روزها از هر خلبان و مهمانداری بیشتر از این فرودگاه به آن فرودگاه رفته ام. همین دیروز از ونکوور به لس آنجلس پرواز کردم و پروازم به ونکوور هم تنها سه روز پیش از آن بوده است از سان فرانسیسکو. اگر بشمارم تنها در هفته اخیر بیش از پنج پرواز داشته ام. با این همه، خستگی کار و رفت و آمد، همان شب آخرین اجرای مان در ونکوور از تنمان در آمد. اگر جزو آن ششصد نفری که سالن مجهز تئاتر را پر کرده بودند باشید خودتان می دانید برای چه. شور و شوقی که این همه تماشاگر در پایان نمایش از خودشان نشان دادند من و همکارانم را غرق در سرور و رضایت کرد. دو شب بود که نخوابیده بودیم و چیزی نمانده بود از پا در آئیم، اما وقتی صف بلند مشتاقان کارمان را دیدیم و بخصوص آنگاه که مورد تشویق پر مهرشان قرار گرفتیم انگار نه انگار که این ما بودیم که دو ساعت پیش از آن از خستگی نفسمان بالا نمی آمد!

          حالا که تور امریکا و کانادا را با ده اجرا در ده شهر مختلف به پایان برده ایم احساس می کنم باری که سالها بر گرده ام سنگینی می کرد را جای امنی بر زمین نهاده ام. این احساس را وقتی نوشتن رمانهای سه گانه ام، “غوک”، “تابستان تلخ” و “آلبوم خصوصی” را به پایان بردم هم  داشتم؛ احساسی است شیرین که تنها پس از کاری شاق و سنگین اما موفق به آدم دست می دهد.

          این احساس اما بی همیاری تعیین کننده بسیاری از همکارانم دست یافتنی نبود. از بازیگرانی که با همه مشکلات موجود، به صحنه های مختلف در کشورهای متفاوت رفتند و با قدرت نقش هاشان را ایفا کردند حرفی نمی زنم چون آنها در این کار همانقدر تعیین کننده بودند که خود من. از دیگر یارانی که در این شهر و آن شهر به عنوان برگزار کننده شانه زیر این بار سنگین دادند و در به سرانجام رساندن آن سهمی به عهده گرفتند هم حرفی نمی زنم. اما از یار و همراه سالیان سالم که بدون تقبل مسئولیت از طرف او انجام این نمایش غیر ممکن می بود نمی توانم ننویسم گرچه اولین کسی که به این نوشته معترض خواهد بود خود اوست!

          بیژن شاهمرادی را اگر از روی بروشور و پوستر نمایش “مصدق” قضاوت کنند به عنوان تهیه کننده خواهند شناخت ولی اگر از کسانی که از نزدیک دست اندر کار بودند بپرسید می دانید که تهیه کنندگی به معنای تدارک امکانات مالی برای این نمایش کمترین کاری بود که بیژن انجام داد. او بسیار پیش از نوشتن این نمایش با محتوای آن درگیر بود و قدم به قدم در پرورش آن سهم داشت. در ترغیت من، که گاهی آن قدر بی حوصله می شوم که به راحتی می توانم کار را در نیمه راه رها کنم، به ادامه کار نقشی تعیین کننده داشت. تمام برنامه ریزیها را شخصا به عهده گرفته بود و در تمام نمایشات تور امریکا و کانادا نه تنها رابط و هماهنگ کننده ی پشت صحنه با اتاق نور و صدا بود، بلکه مسئولیت سنگین کیفیت صدا و پخش موزیک و افکت را نیز به عهده داشت.

          این یادداشت را به عنوان سپاس نامه ای کوتاه از او، و از تک تک کسانی که یاری تعیین کننده شان را از من دریغ نکردند نوشتم تا با انتشارش در این صفحه نقطه پایانی بگذارم بر کاری که حدودا یک سال تمام به طور روزمره درگیرش بودم، و با پشت سر گذاشتنش به کارهای تازه بیاندیشم.