چند لقمه ی چرب!

سفر مداوم از این ایالت به آن ایالت و کشیدن بار و بندیل سنگین نمایش از این فرودگاه به آن فرودگاه، جدا از سنگینی اجراهای مداوم، چنان وقتم را پر کرده اند که اگر هفته ای یکبار هم فرصت کنم چند کلامی بنویسم شانس آورده ام؛ تازه ذهنم به هیچ جای دیگر نمی رود جز همین دوندگیهای مربوط به نمایش “مصدق” و رویدادهای حاشیه ای آن، تا این یکی دو هفته هم بگذرد و من پس از ماهها به سر خانه زندگیم بر گردم.

بار پیش برای اینکه پاره های نوشته ام را به نوعی به  هم بدوزم، آنها را به چند “فراز” بخش کردم تا در عین پراکندگی جمع و جورشان کرده باشم. تاکتیک بدی نبود. همین تاکتیک را امروز هم به کار می گیرم، منتها برای این که خوراکی برای آن یکی دو نفر گرسنه ای که چشمشان به دست من است تدارک ببینم تا هنوز جوهر نوشته های چند خطی ام خشک نشده حاشیه های چند صفحه ای بر آن بنگارند که دکان ورشکسته شان را چند روزی بیشتر باز نگه دارند، یادداشتهای امروزم را به چند لقمه چرب و نرم تقسیم می کنم!

       لقمه اول: هفته قبل، از دیدار با “عباس جوانمرد” و “نصرت پرتوی” در تورنتو برایتان نوشتم اما نتوانستم عکسی را که شب پیش از نمایش، خودم از جوانمرد انداخته بودم را در این جا بیاورم. برای دوستداران او که ممکن است سالیان سال باشد ایشان را ندیده باشند این عکس را می آورم، و نیز به نشانه سپاس از  خود این بزرگمرد تئاتر ایران، که پس از اجرای “مصدق”، با متن زیبائی که بر پیشانی کتابش نوشت و به من هدیه داد، شرمنده ام کرد.

لقمه دوم: شاید در عکس زیر تنها “داود رشیدی” را که هنوز برف پیری بر سرش نباریده بود به جا بیاورید. بله، نفر سمت چپ که لبخندی شیرین زیر سبیل سیاهش پنهان دارد همان داورد رشیدی است. آن سبیلوی دیگر هم که غرق فکر است خود من هستم که لابد دارم به پاسخ پرسشی که آن مصاحبه گر جوانِ بر سر پا ایستاده، یعنی “رضا سهرابی”، طرح کرده فکر می کنم. آن که پشتش به دوربین هست هم کسی نیست جز “تقی مختار”، مطبوعاتی سرشناس و هنرپیشه سینما و… و باید اضافه کنم که این عکس باید در سال 1351 خودمان برداشته شده باشد یعنی سی و سه چهار سال پیش. رضا سهرابی سالهاست در آتلانتا زندگی می کند و همو بود که نه تنها زحمت برگزاری نمایش ما را در شهرش، بدون کمترین چشمداشت مالی، به عهده داشت بلکه مهماندار مهربان من و همکارانم نیز بود. این عکس را او در اختیار من گذاشت که عکاس مجله ستاره سینما در سر صحنه فیلم “فدائی” از ما گرفته بود؛ فیلمی که من کارگردانش بودم و مختار و رشیدی در آن بازی داشتند، در آن روزهای دور که سهرابی هم برای نشریات سینمائی قلم می زد. فرصت دیدار با مختار، دوست و همکار سالیان سال من، در اجرای واشینگتن فراهم شد. او ده سالی است نشریه هفتگی ایرانیان را در واشینگتن منتشر می کند و در هفته های اخیر تا آنجا که می توانست در اطلاع رسانی و حمایت از نمایش ما کوتاهی نکرد. قلمش پربارتر باد!

لقمه سوم: اجرای واشینگتن با حضور حدود ششصد نفر، یکی از پرتماشاگرترین اجراهای ما از کار در آمد و خستگی چهل و هشت ساعت کار مداوم را از تنمان در آورد. در میان چند دسته گل که از سوی تماشاگران پرمهرمان روی صحنه آورده شد یکی از سوی “جبهه ملی ایران” بود که با آوردن عکسی از آن در این صفحه سپاسم را از آوردندگان آن تقدیم حضورشان می کنم.

و اما در پایان اگر بپرسید با که داشتم وقتی از” یکی دو گرسنه” نوشتم، ناچارم شما را به ضرب المثل نامعروفی ارجاع بدهم به این مضمون: “فحش را بیانداز زمین، صاحبش برش می دارد!”