“کامران” و راز “آگاتا کریستی”

از روزی که دو باره وارد لس آنجلس شدم تا این لحظه که دارم این یادداشت را قلمی می کنم، یعنی در طول بیش از دو هفته، فرصتی کوتاه هم به دست نیاوردم تا بازدیدکنندگان وفادار این صفحه را دلسرد نکنم. می گویند از کسی پرسیدند چرا خانه نمی خری که از دربدری درآئی، گفت به هزار و یک دلیل. گفتند دلائلت را بشمار، گفت اول این که پولش را ندارم. گفتند همین یکی کافی است هزارتای باقی برای خودت! به قول آن طنزپرداز نازنین مانده در وطن، عمران صلاحی، حالا حکایت ماست! من اگر تنها یکی از دلائل غیبتم را از این صفحه برایتان بنویسم باقی را خودتان به من می بخشید. و آن یکی، ماجرای رابطه مرموز ایفای نقش کامران نوزاد، بازیگر برجسته، در تئاتر مصدق است، با سلامت جسمی آن عزیز که آدم را به یاد قصه های آگاتا کریستی می اندازد!

            ماجرا از این قرار است که ده دوازده روز پیش طبق برنامه ریزی، کامران بار و بندیل یک ماهه اش را بست و از شمال کالیفرنیا به لس آنجلس آمد تا دور از مشغله ی همیشگی اش به کاری که به آن عشق می ورزد، یعنی بازیگری، بپردازد. کامران قرار بود در نیمی از اجراهای برنامه ریزی شده در امریکا و کانادا در نقش سرتیپ آزموده ظاهر شود و اجرای نیم دیگر، به بازیگر برجسته دیگرمان هومن آذرکلاه محول شده بود؛ کسی که همین نقش را در تور اروپا با قدرت تمام بازی کرده بود. علت این تقسیم کار هم مشکل تدارک ویزای آمریکا برای هومن بود که امکان داشت به موقع به اجراهای نخستین در امریکا نرسد که البته بیژن شاهمرادی، تهیه کننده، کار را به یک وکیل راه و چاه دان  سپرده بود تا برای حل مشکل چاره ای بیاندیشد.

            از ماجرای “آگاتا کریستی” دور نیافتم! نمی دانم می دانید که کامران در تور اروپا هم قرار بود در نمایش ما روی صحنه برود ولی نه در نقش سرتیپ آزموده که در نقش رئیس دادگاه نظامی. اولین رابطه مرموز (!) دو سه هفته به اولین اجرای ما در اروپا باز می گردد، وقتی که من نامه ای از همسر نازنین و هنرمند او، آذر فخر، دریافت کردم که با نگرانی مصرانه از من می خواست سفر کامران به اروپا را منتفی کنم، چرا که به دلیل بیماری قلبی پرواز طولانی مدت برای او خطر جانی به همراه داشت. کامران اما چنان مشتاق بازی بود که نگرانی آذر را جدی نمی گرفت تا اینکه به توصیه من و بیژن، با دکتر متخصصی مشورت شد و دکتر نظر آذر را تائید کرد. شوک ناشی از این مشکل تا مدتی گیجم کرد. من قبلا به خاطر تمرین کردن با کامران به شمال کالیفرنیا رفته بودم و مدتها وقت و انرژی او و من و ناصر رحمانی نژاد، بازیگر اصلی نمایش، صرف این کار شده بود و هیچ حرفی از بیماری او در میان نبود. به هر حال، با یافتن یک بازیگر توانا و با استعداد، حمید عبدالملکی، که بیخ گوشم در هلند زندگی می کرد و من از وجودش مطلع نبودم، و جایگزینی او، ماجرا به خیر گذشت. 

            اما تا اینجا تنها فصل اول این قصه مرموز را شنیده اید! فصل دوم از جائی آغاز می شود که من این بار به محض ورودم به لس آنجلس تمرینات را با کامران برای اجرای نقش سرتیپ آزموده در خانه علی پورتاش، که خودش نقش پسر دکتر مصدق را بازی می کند، شروع کردم. کار عالی پیش می رفت که روز چهارم وقتی سر تمرین رفتم کامران از اینکه تمام شب را به دلیل درد معده نخوابیده بود شکایت داشت، ولی باز از روی شور و عشق تمرین کردن اصرار داشت آن را جدی نگیرم. ولی من حال و روزش را مناسب ندیدم و از طریق پرویز صیاد قراری فوری از یک پزشک حاذق ایرانی گرفتم و کامران را به همراه محی الدین چایچی، بازیگر نازنینی که این روزها سخت کمک حال من است، به دکتر فرستادم. دکتر رفتن همان و خوابیدن در بیمارستان و عکس و آزمایش و… همان. حتی چیزی نمانده بود که در همان بیمارستان، در شهر غربت زیر تیغ جراحی برود چرا که تشخیص دکتر پاره شدن پانکراس او بوده است. حالا شما خودتان حال و روز مرا حدس بزنید! گرفتن ویزای آمریکا در این روز و روزگار برای یک پناهنده سیاسی ایرانی در پاریس، که همان هومن باشد یک طرف، ملاقات از یک بازیگر توانا که در اوج اشتیاقش برای رفتن روی صحنه حالا روی تخت بیمارستان افتاده است یک طرف دیگر! (خود کامران می گفت ما را باش که رفته بودیم لباس تیمساری تن کنیم حالا تنپوش بیمارستان پوشیده ایم! مسعود اسدالهی هم که مثل بسیاری از دوستان هنرمند دیگر به ملاقات آمده بود می گفت فکر می کند آه مصدق کامران را گرفته باشد!)

این تکه را داشته باشید تا از وکیل راه و چاه دان برایتان بگویم که کار ویزای هومن را با یک مانور وکیلانه به سامان رساند و هومن در همان روزها در اوج ناباوری ویزایش را گرفت و بیش از من خود کامران
از شنیدن این خبر نفسی به راحتی کشید. کار کامران هم پس از چهار روز بستری بودن در بیمارستان خوشبختانه به عمل جراحی نکشید اما به توصیه پزشک باید به خانه باز می گشت و زیر چتر محبت آذرجان به استراحت کامل می پرداخت!

این تکه از قصه البته بیشتر شبیه پایان فیلمهای هندی شد تا قصه های پر رمز و راز آگاتا کریستی اما برای اینکه عنوان مطلب را عوض کنم دیگر کمی دیر است!