“یادداشتهای سفر”

هفته پیش در “سن دیه گو” که بودم کتابی خریدم که سال پیش در ایران منتشر شده و همین قدر که بگویم عنوانش “خاطرات سفر با موتورسیکلت” است خوانندگان پیگیر این صفحه حدس خواهند زد که منظور همان کتاب کوچک خاطرات “ارنستو چه گوارا” از سفر با موتورسیکلت به دور آمریکای لاتین است که مبنای فیلمی بسیار زیبا با عنوان “روزنوشتهای موتورسیکلت” قرار گرفته بود (عنوان اصلی کتاب خود “چه گوارا” به سادگی “یادداشتهای سفر” است) . این فیلم البته مبنای دیگری هم داشت آن هم روزنوشتهای “آلبرتو گرادانا” همسفر زیست شناس “چه” بود که در طول همین سفر تحریر شده بود. و البته مبنای مهم تر از این دو، مثل مبنای همه ی کارهای هنری ارزشمند دیگر، ذهنیت خلاق “والتر سایس” سازنده صاحب نام فیلم بود. (اگر یادتان بیاید قبلا نوشته ام که ترانه ی “در آنسوی رود” که برای این فیلم ساخته شده بود جایزه اسکار امسال بهترین ترانه اوریژینال را برای سازنده و خواننده اش، “خورخه دِرخلِر”، موزیسین جوان “اوروگوئه” ای به ارمغان آورد.)

برگردیم به کتاب! نثر چه گوارا در این یادداشتها روان و نغز و شاعرانه است و مترجم کتاب، “رضا برزگر”، با اینکه به نظر می رسد آن را نه از متن اصلی که از برگردان انگلیسی آن ترجمه کرده باشد، در انتقال این زبان ساده و شیوا بسیار موفق عمل کرده است. “کودکی در کنار خیابان بساطِ فروش بستنی را پهن کرده بود. از او بستنی خریدیم. خندید. خنده اش را در حافظه ی خود ثبت کردیم و گذشتیم.”[ص. 55]  

 

   

روی جلد انگلیسی و اسپانیائی کتاب

این کتاب 160 صفحه ای از آن کتابهائی است که اگر دست بگیرید دلتان نمی آید زمینش بگذارید، از بس که لطیف و روان است. “چه گوارا” در این یادداشتها نه یک انقلابی دو آتشه و تشنه خشونت و درگیری – چیزی که به گمان من و با تکیه بر صدها دلیل هیچگاه نبود – بلکه انسانی است شیفته انسانهای دیگر با قلبی به کوچکی قلب یک گنجشک و نگاهی به معصومیت یک کودک. بی خود نیست که هیچ انقلابی دیگری در پهنه انقلابی پرور آمریکای لاتین جائی چون او در قلب عالِم و عامی ندارد.

با نقل یک خاطره تلخ و شیرین از صفحه 50 کتاب، به شما تا سال آینده ی خاج پرستان بدورد می گویم!

“در راه متوجه شدیم که چرخ عقب پنچر است. آن را وصله کردیم و دوباره حرکت کردیم. باز پنچر شد و باز وصله شد. سرانجام مجبور شدیم شب را در همان حوالی سپری کنیم. به مزرعه ی یک اتریشی رسیده بودیم. اجازه گرفتیم و شب را در انبار مزرعه ی او خوابیدیم. او با اسپانیولی دست و پا شکسته ای حالی مان کرد که در آن حوالی یوزپلنگهای خطرناکی زندگی می کنند و از ما خواست که موقع خواب در انبار را خوب ببندیم.. اما هر چه تلاش کردیم در انبار خوب بسته نمی شد. به ناچار تپانچه ای را که همراه داشتیم بالای سرم گذاشتم. نزدیکی های سحر بود که احساس کردم پنجه ای به در کشیده می شود. آلبرتو از ترس خشکش زده بود. در باز بود و دو چشم درشت حیوانی گربه سان در تاریکی می درخشید. ناگهان حیوان با تمام بدن سیاهش به ما نزدیک شد. ترمز عقل و شعورم بریده شده بود. غریزه صیانت ذاتم بود که ماشه تپانچه را کشید و شلیک کرد. لحظه ای همه چیز در سکوت فرو رفت. از صدای نعره ی سرایدار و هق هق گریه ی همسرش فهمیدیم که سگ آن ها را با تیر زده ایم. ما نیز همچون دون کیشوت پره های آسیاب را هیولا فرض کرده بودیم. فورا بساطمان را جمع کردیم و زدیم به چاک. دیگر نمی توانستیم در خانه ای بمانیم که در آن قاتل محسوب می شدیم.”

در همین زمینه و به همین قلم: “روزنوشتهای موتورسیکلت“؛ “در آنسوی رود“؛ “جنجال تازه در باره چه گوارا